بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر
نظامی گنجویمغنی بدان ساز تیمار سوز
نشاط مرا یک زمان بر فروز
مگر ز آن نوای بریشم نواز
بریشم کشم روم را در طراز
چنین گوید آن کاردان فیلسوف
که بر کار آفاق بودش وقوف
که یونان نشینان آن روزگار
سوی زهد بودند آموزگار
ز دنیا نجستندی آسایشی
نیرزیدشان شهوت آلایشی
نکردندی الا ریاضت گر ی
به بسیار دانی و اندک خوری
کسی که به خود بر توان داشتی
ز طبع آرزو ها نهان داشتی
نکردی تمتع نخوردی نبید
کزین هر دو گردد خرد ناپدید
ز گرد آمدن سر درآید به گرد
بدانجا رسیدند از آن رسم و رای
که برخاست بنیاد شان زین سرا ی
ز خشگی به دریا کشیدند بار
زنان را ز مردان بپرداختند
جداگانه شان کشتی یی ساختند
به مردانگی خون خود ریختند
به گیتی چنین بود بنیاد شان
که تخمه به گیتی برافتادشان
ز فرزانگان بزمی آراست شاه
چنان داد فرمان به سالاربار
که با من ندارد کس امروز کار
ز شه یاد کردش که جویای توست
که هرچ اندرین ره نیابی مجوی
من آنجایی ام وین سخن روشن است
گر اینجا خیالی ست آن بی من است
مرا گر به دست آرد ایزد پرست
هم از درگه ایزد آیم به دست
جوابی که آن کان فرهنگ سفت
فرستاده شد با فرستنده گفت
شهنشاه را گشت روشن چو روز
که سقراط شمعی است خلوت فروز
نیابد به دیدار آن شمع راه
جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه
به دانش همه ساله محتاج بود
ز هر دانشی کان ز دانندگان
پسند آمدی مر زبان را به گوش
سر از شغل دنیا چنان تافته ست
که در گور گویی دری یافته ست
ز خویشان و یاران جدایی گرفت
جهان گرچه کارش به جان آورد
نه ممکن که سر در جهان آورد
ز خون خوردن جانور خو برید
کفی پست از آنجا که غایت بود
شبان روزی او را کفایت بود
جز ایزد پرستیدنش کار نیست
به نزدیک او خلق را بار نیست
نظامی مگر کاین صفت زو گرفت
به شرحی که دادند از آن دین پناه
گراینده تر شد بدو مهر شاه
چنین آمده ست آدمی را نهاد
که آرد فرامش کنان را به یاد
کسی کاو ز مردم گریزنده تر
چو سقراط مهر خود از خلق شست
چو ز اندازه شد خواهش شهریار
دل کاردان در نیامد به کار
یکی محرم خاص را خواند پیش
بسی قصه ها گفت با او به راز
که نزدیک خود خواندمت بارها
نهان داشتم با تو گفتار ها
اجابت نکردی چه بود از قیاس
چرایی ز درگاه ما گوشه گیر
وگر نیست حجت به حاجت بپای
به سقراط شد داد پیغام شاه
جهان دیده دانای حاضر جواب
که گر شه مرا خواند نزدیک خود
خرد چیزها داند از نیک و بد
نماید که رفتن بدو رای نیست
که مهر تو را در دلش جای نیست
چو در ناشدن هست چندین دلیل
به بازی نشد پیش کس جبرییل
چو در نافه مشک آشنایی دهد
بر او بوی خوش بر گوایی دهد
دلی را که بر دوستی رهبر است
برون از زبان حجتی دیگر است
به بزم اندرون شاه را همدمند
سوی من نبینند بر آب و سنگ
ستور مرا پای ازینجاست لنگ
چنان می نماید که در بزمگاه
به نیکی مرا یاد ناورد شاه
که آن رازدار ان که خدمتگر ند
به دل دوستی سوی من ننگرند
اگر خاصگان را زبان هست نرم
به امید شه دل توان کرد گرم
وگر نرم ناید ز گوینده گفت
صدای خوش آرد به اوتار سست
ز گنبد چو یک رکن گردد خراب
خوش آواز را ناخوش آید جواب
هر آن نیک و بد کاید از در برون
به دارا ی درگه بود رهنمون
تو خوانی مرا پرده داران راز
به سرهنگی از پرده دارند باز
نگر تا به طوفان ز دریای آب
در این کشمکش چون نمایم شتاب
مثال آنچنان شد که دریای ژرف
نماید که درهاست ما را شگرف
که باشد بر او این همه دور باش
خلاقت نه بر من که بر خود کنند
ز خلق جهان بنده ای را چه باک
که بندد کمر پیش یزدان پاک
در این بندگی خواجه تاشم تو را
گر آیم به تو بنده باشم تو را
ببین ای سکندر به تقویم راست
که این نکته را ارتفاع از کجاست
بر شاه شد خواند درس از برش
طبق پوش برداشت از خوان در
شه از گوهرافشان آن کان گنج
ز گوهر برآمودن آمد به رنج
پسند آمدش کان سخن های چست
چو دانست کاو هست خلوت گرای
پیاده به خلوتگه ش کرد رای
شد آن گنج را دید در گوشه ای
ز بی توشه ای ساخته توشه ای
ز شغل جهان گشت مشغول خواب
به پایش بجنباند و بیدار کرد
بدو گفت برخیز و با من بساز
که تا از جهانت کنم بی نیاز
به ار جز منی را به دست آوری
کسی کاو نهد دل به مشتی گیا
چو قرص جوین هست جان پرور م
بر آن راهرو نیم جو بار نیست
که او را یکی جو در انبار نیست
مرا کایم از کاه برگی ستوه
چه باید گران بار گشتن چو کوه
دگرباره شه گفت کز مال و جاه
تمنا چه داری تو ای نیکخواه
که با چون منی بر مینبار جور
من از تو به همت توانگر ترم
که تو بیش خوار ی من اندک خورم
تو با اینکه داری جهانی چنین
نه ای سیر دل هم ز خوانی چنین
گران ستی ار نیستی گرم و سرد
تو با این گرانی که در بار توست
دگر باره پرسید از او شهریار
که تو کیستی من کی ام در شمار
چنین داد پاسخ سخنگو ی پیر
که فرمان ده ام من تو فرمان پذیر
که بر شه گشایم در بسته باز
تو آنی که آن بنده را بنده ای
شه از رای دانا ی باریک بین
ز خجلت سرافکنده شد بر زمین
ز پاکان چو پاکی جدایی مکن
دگر ره جوابیش چون سیم داد
که سیماب در گوش نتوان نهاد
چو پاکی و پاکیزه رایی کنی
که هر چارپایی که آرد شتاب
به پای اندر آرد کسی را ز خواب
چو من خفته ای را تو بیدار مرد
نبایست از این گونه بیدار کرد
تو کز خواب ما را بر آشفته ای
کنی خفته بیدار و خود خفته ای
بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ
شکاری طلب کافتد از تیر تو
هژبر ی چو من نیست نخجیر تو
دل شه بدان داستان های گرم
چو موم از پذیرندگی گشت نرم
به خواهش چنان خواست کان هوشمند
ز پند ش دهد حلقه ای گوش بند
شد آن تلخی از پیر پرهیزگار
به شیرین زبانی درآمد به کار
از آن پند کاو سربلندی دهد
توانی که روشن کنی سینه را
چو بردن توانی ز آهن تو زنگ
که تا جای گیرد در او نقش و رنگ
بر او راز روحانیان باز کن
زبانی است هر کاو سیه دل بود
نه هر زنگی یی خواجه مقبل بود
به سودا ی زنگی مشو رهنمون
سیاهی کنی سوخته شو چو بید
که دندان بدو کرد زنگی سپید
مگر که آینه زنگی از آهن است
که با آن سیاهی دلش روشن است
از آنجا خبر داد کار آزمای
که نوشاب را در سیاهی ست جای
برون آی چون نقره ز آلودگی
ز تو دور کردن ز روزن نقاب
به روزن درافتادن از آفتاب
چراغی به دریوزه بر کرده گیر
قفایی ز باد هوا خورده گیر
تو در پاک میکن ز خاشاک و خار
چو سلطان شود سوی نخجیرگاه
دری رفته بیند فروشسته راه
چو دانی که آمد به مهمان فرود
به ناخوانده مهمان بر از ما درود
گر آیی بر این در دلیری مکن
به جان شو پذیرنده بزم خاص
که تن را ز دربان نبینی خلاص
به کفش گل آلوده بر تخت شاه
نشاید شدن کفش بفکن به راه
چو هم کاسه شاه خواهی نشست
که را زهره گر خود بود شرزه شیر
که بر تخت سلطان خرامد دلیر
که شیری که بر تخت او بخته شد
هم از هیبت تخت او تخته شد
کسی کاو درآید به درگاه تو
خورد سیلی ار گم کند راه تو
ببین تا تو را سر به درگاه کیست
گر این در زنی کمترین بنده باش
گر این پای داری سرافکنده باش
وگرنه تو خود شاهی و شهریار
تو را با سگ پاسبانان چه کار
تو گرمی مکن گر من از خوی گرم
نگفتم تو را گفتنی های نرم
دل تافته که او زمین تفته بود
کنون که آمد از آسمان بر زمین
ره آوردش آن بود و ره بردش این
چو گفت این سخن های پرورده پیر
سوی بزم خود کرد خسرو شتاب
به آب زر آن نکته ها را نبشت