بخش ۳۱ - خردنامه افلاطون - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۱ - خردنامه افلاطون
نظامی گنجویدگر روز کز عطسه آفتاب
دمیدند کافور بر مشک ناب
فرستاد شه تا به روشن ضمیر
فلاطون نهد خامه را بر حریر
نگارد یکی نامه دلنواز
که خوانندگان را بود کارساز
به فرمان شه پیر دریاشکوه
جواهر برون ریخت از کان کوه
ز گوهرفشان کلک فرمانبرش
نبشته چنین بود در دفترش
که بادا فزون ز آسمان و زمین
ز ما آفریننده را آفرین
پس از آفرین کردن کردگار
بساط سخن کرد گوهرنگار
که شاه جهان از جهان برترست
جهان کان گوهر شد او گوهرست
نمودار اگر نیک اگر بد کند
کمین گاه دزدان شد این مرحله
درین پاسگه هرکه بیدار نیست
جهانبانی او را سزاوار نیست
جهانگیر چون سر برآرد به میغ
به تدبیر گیرد جهان را چو تیغ
همان تیغ مردان که خونریز شد
به روز و به شب بزم شاهنشهی
شه آن به که بر دانش آرد شتاب
نباید که بفریبدش خورد و خواب
که درویش را نیست آن دسترس
که شه را کند چرب و شیرین پرست
از این هردو شه را نباشد بهی
که آن برکند طبع و این تن تهی
نه بسیار کن شو نه بسیار خوار
کز آن سستی آید وزین ناگوار
جهان را که بینی چنین سرخ و زرد
جهان اژدهایی ست معشوق نام
از آن کام نی جان برآید ز کام
نگویم که دنیا نه از بهر ماست
که هم شهری ما و هم شهر ماست
نباشیم از این گونه دنیاپرست
که آریم خوانی به خونی به دست
نهادی که برداشت از خون کند
عنان به که پیچیم ازان پیشتر
که ایشان ز ما باز پیچند سر
کری بنده غم خورد و خر می دوید
جهان خار در پشت و ما خارپشت
به هم لایقست این درشت آن درشت
دو بیوه به هم گفتگو ساختند
سخن را به طعنه درانداختند
دگر گفت نیکو سخن رانده ای
تو در خانه از نیکویی مانده ای
چه خسبیم چندین بر این آستان
که با مرگ شد خواب هم داستان
کسی کاو نداند که در وقت خواب
دگر ره به بیداری آرد شتاب
ز خفتن چو مردن بود در هراس
که ماند به هم خواب و مرگ از قیاس
درین ره جز این خواب خرگوش نیست
که خسبنده مرگ را هوش نیست
چه بودی کزین خواب زیرک فریب
گراینده باید به هر سو عنان
شتاب آوریدن به دریا و دشت
چرا چون به نانی بود بازگشت
کزین بگذری جمله بیهودگی ست
بجز خوردنی نیست و پوشیدنی
به دریا درآنکس که جان می کند
هم آنکس که در کوه کان می کند
هوس بین که چندین هزار آدمی
نهند آز در جان و زر در زمی
زر آکن که او خاک بر زر کند
خورد خاک و هم خاک بر سر کند
جهان آن کسی راست کاو در جهان
ز کیسه به چربی برد بند را
به یک جو که چربنده شد سنگ خام
رهی دور و برگی در آن راه نی
که ناگاه سیلی درآید به سر
نه بودن چنان نیز بی خواب و خورد
که تن ناتوان گردد و روی زرد
نگهبان برانگیزد آن راه را
کند بر خود ایمن گذرگاه را
شب و روز بیدار باشد به کار
که بر خفتگان ره زند روزگار
پس و پیش بیند به فرهنگ و هوش
ندارد به گفتار بیگانه گوش
گذر گر به هامون کند گر به کوه
به موکب خرامد چو باران و برف
به هیبت نشیند چو دریای ژرف
زمین خیز آن بوم را یک دو مرد
به دست آرد و سیر دارد به خورد
که بی آب تخم از زمین برنرست
به آسانی آن کار گردد تمام
چو آید ز یک سر سلامت پدید
دران ره که دستی قویتر بود
که دعوی نشاید در او پیش برد
سخن گرچه شد گفته بر جای خویش
سخندانی شاه از این هست بیش
به هر جا که راند به نیک اختری
کسی را که یزدان بود کارساز
که اقبال شد شاه را رهنمای
خرد باد در نیک و بد یار او
خردمند چون نامه را کرد ساز
به شاه جهان داد و بردش نماز