بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان
نظامی گنجویمغنی مدار از غنا دست باز
که این کار بی ساز ناید به ساز
کسی را که این ساز یاری کند
طرب با دلش سازگاری کند
خوشا نزهت باغ در نوبهار
جوان گشته هم روز و هم روزگار
بنفشه طلایه کنان گرد باغ
همان نرگس آورده بر کف چراغ
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
دل از جوش خون در خروش آمده
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو
خروس صراحی ز خون تذرو
به رقص آمده آهوان یکسره
ز دشت آمد آواز آهو بره
بساط گل افکنده برطرف جوی
به رامشگر ی بلبلان نغز گوی
چو یاران محرم به هم ساخته
چه خوش تر در این فصل ز آواز رود
وزآن آب گل کز گل آید فرود
فروهشته گیسو به گیسوی چنگ
سخن های برسخته بر بانگ ساز
تو گویی و او گوید از چنگ باز
ازو بوسه وز تو غزل های تر
یکی چون طبرزد یکی چون شکر
به بوسه غزل های تر می دهی
دلم باز طوطی نهاد آمده ست
که هندوستانش به یاد آمده ست
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد
گیا خواره را گل ز گردن گذشت
نفیر گوزن آمد از کوه و دشت
گل تر برون آمد از خار خشک
بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
چو کافور تر سر برون زد ز خاک
به فصلی چنان شاه ایران و روم
گذر کرد چون باد بر بوستان
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
یکی ماه بر دشت و بر کوه تاخت
درآمد به آن شهر مینو سرشت
که ترکانش خوانند لنگر بهشت
در آن خانه از زر بتی ساخته
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
فروزنده در صحن آن تازه باغ
ز بس شب چراغی به شب چون چراغ
که با بت زیان بود و با خلق سود
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ
سوی شاه شد کرده ابرو فراخ
به گیسو غبار از ره شاه رفت
بسی آفرین کرد بر شاه و گفت
که از خاور او راست تا باختر
به زر و به گوهر ندارد نیاز
که گیتی فروز است و گردن فراز
دگر کاین بت از گفته راستان
جهاندار فرمود که آن دل نواز
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ
که زرین درخت ست و پیروزه شاخ
از آن پیش که آیین بت خانه داشت
دو مرغ آمدند از بیابان نخست
گرفته دو گوهر به منقار چست
همه شهر مانده در ایشان شگفت
که چون شاید آن مرغکان را گرفت
برین چون برآمد زمانی دراز
بزرگان که این مملکت داشتند
بر آن گوهر اندیشه بگماشتند
که بر گوهر او را بود دستگاه
بتی ساختند آن همه زر در او
بجای دو چشم آن دو گوهر در او
دری کان ره آورد مرغ هوا ست
ز خورشید گیرد همه دیده نور
ز ما کی کند دیده خورشید دور
چراغی که کوران بدان خرمند
در او روشنان باد کمتر دمند
مکن بیوه ای چند را گرم داغ
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد
بت بی زبان را شه آزاد کرد
که با داغ اسکندر ست این شکار
چو دید آن پری رخ که دارای دهر
بر آن قهرمانان نیاورد قهر
کزو خیره شد چشم گوهر کشان
شه آن گنج آکنده را برگشاد
نگه داشت برخی و برخی بداد
بسی راند بر شوره و سنگلاخ
گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ
به هر بقعه ای که آدمی زاد دید
به ایشان سخن گفت و زیشان شنید
ز پرگار مشرق زمین بر زمین
دگر ره درآمد به پرگار چین
چو خاقان خبر یافت از کار او
جهان پر شد از گنج و از خواسته
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد
شهش حشمتی بیش از اندازه کرد
سخن شد ز هر کشوری بیش و کم
همه عهد ها تازه کردند باز
دگر روز چون مهر بر مهر بست
سکندر به خاقان اشارت نمود
مرا گفت اگر چند جایی ست گرم
به دریا نشستن هوا یی ست نرم
در او نیک و بد را تماشا کنم
شگفتی که باشد به دریای ژرف
به شرطی که باشی تو همراه من
برافروزی از خود گذرگاه من
پذیرفت خاقان که دارم سپاس
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی
که قاصد کند راه را جستجوی
به نیک اختری روزی از بامداد
که شب روز را تاج بر سر نهاد
که پوید سوی راه با همراهان
تنی ده هزار از سپه برگزید
بنه نیز چندانکه خوار آمدش
به مقدار حاجت به کار آمدش
دگر مابقی را ز گنج و سپاه
یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه
همان خان خانان به خدمتگری
به اندازه او نیز برداشت برگ
سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ
سپه نیز با او تنی ده هزار
خردمند و مردانه و مرد کار
شکارافکنان هر سویی خیل خیل
چهل روز رفتند از این گونه راه
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
علم ها به انجم برافراختند
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف
که دریا کناری ست اینجا شگرف
عروسان آبی چو خورشید و ماه
همه شب برآیند از آن فرضه گاه
بر این ساحل آرام سازی کنند
غنا ها سرایند و بازی کنند
کسی کاو به گوش آورد سازشان
درین بحر بیتی سرایند و بس
که در هیچ بحری نگفته ست کس
همه شب بدین سان درین کنج کوه
طرب می کنند آن گرامی گروه
چو بر نافه صبح بو می برند
جهاندار فرمود تا یک دو میل
کند لشگر از طرف دریا رحیل
روان گشت بی لشگر و بی بنه
بر آن فرضه گه خیمه ای زد ز دور
که گوهر ز دریا برآورد نور
در آن لعبتان دید کز موج آب
پراکنده گیسو بر اندام خویش
سراییده هر یک دگرگون سرود
سرودی نو آیین تر از صد درود
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش
جگر گرم شد خون به جوش آمدش
بر آن لحن و آواز لختی گریست
دیگر باره خندید کان گریه چیست
شگفتی بود لحن آن زیر و بم
که آن خنده و گریه آرد به هم
ملک را چو شد حال ایشان درست
چو دیبای چین بر فلک زد طراز
شد از صوف روزی جهان بی نیاز
به استاد کشتی چنین گفت شاه
که کشتی در افکن بدین موج گاه
در این آب شوریده خواهم نشست
که رازی خدا را در این پرده هست
شدن دور ازو کم توانسته ام
درآورد کشتی به دریا ز دشت
فروماند خاقان چین را به جای
نمودش که تا نایم اینجا فراز
نباید که گردی تو زین جای باز
گر آیم ترا خود شوم حق گزار
وگرنه تو دانی و ترتیب کار
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد
کسی را که بگذاشت بدورد کرد
درافکند کشتی به دریای چین
که دیده ست دریای کشتی نشین
ببرد آنچه بود اختیار آمده
بلیناس فرزانه را برد و بس
به دریای مطلق درافکند بار
جهان در جهان راند بر آب شور
جهان میدواندش زهی دست زور
چو یک چند کشتی روان شد در آب
پدید آمد ان میل دریا شتاب
هراسنده گشتند از آن ژرف جای
ز ره نامه چون بازجستند راز
درفشنده مانند یک پاره نور
چنین گفت با شاه بسیار دان
که این مرحله منزلی مشکل است
به ره نامه ها در پسین منزل است
دلیری مکن که آب این ژرف جای
اگر منزلی رخت از آنسو بریم
از آن سوی منزل دگر نگذریم
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
کزان میل گه پیش نتوان گذشت
کزین پیشتر خلق را راه نیست
از آنسوی دریا کس آگاه نیست
چو زینسان طلسمی مسین ریختند
که هر کشتی یی کارد آنجا شتاب
دگر باره ز آن راه گشتند باز
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت
در آن تعبیه راز یزدان شناخت
به فرزانه گفت این همه رنج برد
مرابین که چون خضر دریا کنند
به فرمان کشتی کش چاره ساز
جهان جوی از آن میلگه گشت باز
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند
پدید آمد از دور کوهی بلند
ز گرداب در کنج آن کوه بند
در آن بند اگر کشتی یی تاختی
نرستی کسی زنده ز آن بند آب
چو استاد کشتی بدان خط رسید
به پرگار کشتی خط اندر کشید
فرو برد لنگر به پایین کوه
برون رفت و با او برون شد گروه
به بالای آن بندگاه ایستاد
ز پیوند و فرزند می کرد یاد
که روی از جهان پاک برتافتی
که هر کشتی یی کاو بدینجا رسید
که چون کام شیر ست بر خون دلیر
نه بس بود ما را خطر های آب
به بیماری اندر تب آمد پدید
که از رفتن آینده را باک بود
همان چاره باشد کزین تیغ کوه
به خشگی برون جان برند این گروه
به قیصور می گردد این راه باز
وز آنجا به چین هست راهی دراز
ز دریا به ست آن ره دور دست
که دوری و دیریش را چاره هست
مثل زد سکندر در آن کوهسار
که دیر و درست آی و انده مدار
که رایی در اندیشه داری درست
پذیرفت فرزانه که اقبال شاه
اگر سازد این جا شهنشه درنگ
کسی کاو در آن گنبد آرد قرار
بر آن طبل زخمی زند استوار
به ژرفی رسد کشتی از بندگاه
به آیین پیشین درافتد به راه
غریب آمد این شعبده شاه را
که فرزانه چون سازد این راه را
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت
ز بایستنی های او هر چه خواست
در آن بازی سخت شد سخت کوش
یکی گنبد افراخت از خاره سنگ
پذیرای او شد به افسون و رنگ
به شه گفت چون گنبد افراختم
در انداز کشتی بدان بند آب
بزن طبل تا چون نماید شتاب
شه آن کاردان را که کشتی رهاند
بفرمود تا کشتی آنجا رساند
چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد
ز دیوانگی گشت چون دیو باد
به طبل آزمایی دوالی به دست
بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل
برون جست کشتی ز گرداب تنگ
در آن جای گردش نماندش درنگ
شه از مهر آن کار سر دوخته
ز شادی به فرزانه چاره سنج
بسی تحفه ها داد از مال و گنج
که آن کام شیر از حد بابل است
سخن چون دو قولی بود مشکل است
ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود
ز دانا پژوهیدم این راز را
کز آن طبل پیدا کن آواز را
به اندازه آن که بودش قیاس
که چون کشتی افتد در آن کنج کوه
بدان تا چو کشتی بدرد ز هم
چو آن طبل رویین گرگینه چرم
به ماهی رساند یک آواز نرم
هراسان شود ماهی از بانگ تیز
روان گردد آب از بر و یال او
بدین فن رهد کشتی از تنگنای
سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ
چو هندوی شب زین رواق کبود
برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد
در این غم که بر طبل کشتی گرای
که زخمی زند کاو نماند بجای
کسی کاو کند داروی چشم ساز
نخورده شد آن تب چو کافور سرد
به سازنده باشد سلامت رسان
به کشتی در آمد چو پویان نهنگ
ستون را قوی کرد کام و زبان
بدان ره که بود آمده گشت باز
به کم مدت آمد سوی فرضه گاه
ز شادی رها کن که چون آمدند
چو اسکندر آمد ز دریا به دشت
برآسود بر خاک از آن ترس و باک
غم و درد برد از دل ترسناک
ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد
چو خاقان از آن حالت آگاه شد
خرامان و خندان سوی شاه شد
ز شکر و شکرانه باقی نماند
بسی گنج در پای خسرو فشاند
شه از دل نوازیش در بر گرفت
سخن های پیشینه از سر گرفت
از آن سیل گه وان خطر ساختن
چو این قصه بشنید خاقان چین
بر اقبال شه تازه کرد آفرین
که با شاه شاهان فلک داد کرد
جهان را درین آمدن راز بود
که شاه جهان چاره پرداز بود
ز هر نیک و هر بد که آید به دشت
مرادی در او روی پوشیده هست
خیالی که در پرده شد روی پوش
ز دست که بر خاستی این شمار
چو اسکندر آسوده شد هفته ای
نیاورد یاد از چنان رفته ای
سرآهنگ لشگر در آمد به راه
شد از پای محمل کشان راه ریش
ز رنگین علم های گوهر نگار
همه روی صحرا شده چون بهار
برآمد به زین شاه گیتی نورد
ز گیتی به گردون برآورد گرد
سپه را ز مال و خورش داد بخش
که جوشنده دید از هوا مغز خویش
چو ده روز راه بیابان نبشت
عمارت پدید آمد و آب و کشت
یکی شهر کافور گون رخ نمود
که گفتی نه از گل ز کافور بود
ز خاقان بپرسید کاین شهر کیست
به ره نامه در نام این شهر چیست
نشان داد داننده از کار شهر
که شهریست این از جهان تنگ بهر
بجز سیم و زر کان بود خانه خیز
غریبان گریزند ازین جایگاه
که وحشت کند روشنان را سیاه
چو خورشید سر برزند زین نطاق
بود بیم کاندر دل آید هلاک
به زیر زمین دخمه دارند بیست
که طفلان در آن دخمه دانند زیست
بزرگان در آن حال گیرند گوش
وگرنه نه دل پای دارد نه هوش
دل شاه شوریده شد زین شمار
ز فرزانه درخواست تدبیر کار
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه
که فرمان دهد بامدادن به گاه
کز آن پیش که افغان برآرد خروس
به بانگ دهل زخمه سازی کنند
بدان گونه تا روز گردد بلند
به طبل و دهل درنیارند بند
بدان تا ز دریا برآید خروش
نیوشنده را مغز ناید به جوش
به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت
چه بانگ ست که افغان دهد باد را
سبب چیست این بانگ و فریاد را
به شه گفت فرزانه کز اوستاد
چنین یاد دارم که هر بامداد
پس آواز ها خیزد از موج بر
که افتند چون کوه بر یکدیگر
به تندی چو تندر شوند آن زمان
که تندی همانست و تندر همان
دگرگونه دانا برانداخت رای
که سیماب دارد درآن آب جای
چو خورشید جوشان کند آب را
به خود در کند جوش سیماب را
دگر باره چون از افق بگذرد
چو سیماب در پستی فتد ز اوج
برآید چنان بانگ هایل ز موج
در آورد لشگر به نزدیک شهر
وزان مرحله برگ ره ساز کرد
به کالا خریدن سوی شه شدند
متاعی که در خورد آن شهر بود
خریدند اگر نوش اگر زهر بود
ز هر نقد کان بود پیرایه شان
یکی بیست می کرد سرمایه شان
فرستاد نزلی به ترتیب خویش
خورش ها در آن نزل از اندازه بیش
هم از جنس ماهی هم از گوسفند
دگر خوردنی ها جز این نیز چند
خود آمد به خدمت بسی عذر خواست
که ناید ز ما نزل راه تو راست
بجز گرمی یی کان بود در هوا
بر او کرد شه عرض آیین خویش
خبر دادش از دانش و دین خویش
ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس
کزان گمرهی گشت یزدان شناس
ز درگاه خود شاه نیک اخترش
چو سیفور شب قرمزی در نبشت
درافتاد ناگاه ازین بام تشت
چو ریحان صبح از جهان بردمید
مگر تشت دوشینه که افتاده بود
به وقت سحرگه صدا داده بود
شه از هول آن بانگ زهره شکاف
بغرید چون کوس خود در مصاف
به یک باره نوبت فرو کوفتند
بدین گونه تا سر برآورد چاشت
تبیره جهان را در آشوب داشت
همه شهر از آواز آن طبل تیز
چو بر طبل دجال برنا و پیر
که می بود غالب بر آوازشان
چو نیمی شد از روز گیتی فروز
روان گشت از آنجا شه نیمروز
همه مرد و زن در زمین بوس شاه
کز این طبل های شناعت نمای
چه باشد که طبلی بمانی بجای
مگر چون خروشان شود ساز او
جهاندار در وقت آن دست بوس
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد
که در جنبش آید دهل بامداد
شه آن رسم را نیز بر جای داشت
که هر صبحدم با دهل پای داشت
به ماهی کم و بیشتر زان زمین
به لشگرگه خویش ره باز یافت
فلک را دگر باره دمساز یافت
بیاسود یک ماه از آن خستگی