بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج
نظامی گنجویمغنی دل تنگ را چاره نیست
بجز ساز کان هست و بیغاره نیست
دماغ مرا کز غم آمد به جوش
به ابریشم ساز کن حلقه گوش
چو در خانه خویش رفت آفتاب
ز گرمی شد اندام شیران کباب
تبش های با حوری از دستبرد
ز روی هوا چرک تری سترد
گیا دانه بگشاد و بنوشت برگ
به لاله ستان اندر افتاد مرگ
بجوشید در کوه و صحرا بخار
شکر خنده زد میوه بر میوه دار
ز هامون سوی کوه شد عندلیب
به غربت همی گفت چیزی غریب
به گوش اندرش از هوای تموز
نوای چکاوک نیامد هنوز
درفشنده خورشید گردون نورد
ز باد خزان نیش عقرب نخورد
شب و روز می گشت در چین و زنگ
به دود افکنی تشت آتش به چنگ
چو شیران درید از سر دست زور
در ایام با حور و گرمای گرم
که از تاب خورشید شد سنگ نرم
سکندر ز چین رای خرخیز کرد
رها کرد خاقان چین را به جای
بسی گنج در پیش خاقان کشید
وز آنجا سپه در بیابان کشید
فرو کوفت بر کوس دولت دوال
بیابان و ریگ روان دید و بس
نه پرنده در وی نه جنبنده کس
بسی رفت و کس در بیابان ندید
همان راه را نیز پایان ندید
زمین دید رخشان و از رخنه دور
در او ریگ رخشنده مانند نور
به شه گفت رهبر که این ریگ پاک
به اندازه بردار ازین راه گنج
نه چندان که محمل کش آید به رنج
به لشگر مگو ور نه از عشق سیم
گران بار گردند و یابند بیم
بدان نقره نامد دلش را شتاب
بدان راه می رفت چون باد تیز
هوا را ندید از زمین گرد خیز
به یک هفته ننشست بر جامه گرد
که از نقره بود آن زمین را نورد
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم
یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم
نه در سیمش آرام شایست کرد
نه سیماب را نیز شایست خورد
ز سودا ی ره که آن نه کم درد بود
سوادی بدان سیم در خورد بود
کجا چشمه ای بود مانند نوش
در آن آب سیماب را بود جوش
که آب از زبر بود و سیماب زیر
چو شورش در آب آمدی پیش و پس
وگر خوردی از راه غفلت کسی
بفرمود شه تا چو رای آورند
در آن آب دانش به جای آورند
چنان برکشند آب را ز آبگیر
بدین گونه یک ماه رفتند راه
بسی مردم از تشنگی شد تباه
رسیدند از آن مفرش سیم سود
به خاکی کزاو بودشان زاد بود
که خاکی نیاساید الا به خاک
چنان کز شب تیره تابنده هور
بر افراخته طاقی از تیغ کوه
که از دیدنش در دل آمد شکوه
به بالای آن طاق پیروزه رنگ
کشیده کمر کوهی از خاره سنگ
گروهی بر آن کوه دین پروران
مسلمان و فارغ ز پیغمبر ان
به الهام یزدان ز روی قیاس
در احوال خود گشته یزدان شناس
سکندر برایشان در دین گشاد
بجز دین و دانش بسی چیز داد
چو دیدند شاهی چنان چاره ساز
به چاره گری در گشادند باز
بر این زیر دستان فرمان پذیر
پس این گریوه در این سنگلاخ
یکی دشت بینی چو دریا فراخ
گروهی در آن دشت یاجوج نام
چو ما آدمی زاده و دیو فام
چو دیو ان آهن دل الماس چنگ
چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ
به چنگال و دندان همه چون دده
به خون ریختن چنگ و دندان زده
همه در خرام و خورش ناسپاس
نبینی در ایشان کس ایزد شناس
ز هر طعمه ای کان بود جستنی
ندارند جز خواب و جز خورد کار
گیایی ست آنجا زمین خیزشان
از آن هر شبان روز بهری خورند
چو بر آفتاب افکند ماه جرم
بجوشند بر خود به کردار کرم
خورند آنچه یابند بی ترس و بیم
بدین گونه تا ماه گردد دو نیم
فتد سال تا سال از ابر سیاه
به اندازه آنک در دشت و کوه
از او سیر گردند چندان گروه
زمین را ز دوزخ به جوش آورند
کنند آب و دانه یکی مه رها
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ
چو میرد از ایشان یکی آن گروه
خورندش همان سان در آن دشت و کوه
نه مردار ماند در آن خاک شور
نه کس مرده ای نیز بیند نه گور
جز این یک هنر نیست کان آب و خاک
ز مردار دور ست و از مرده پاک
به هر مدت آرند بر ما شتاب
کنند آشیان های ما را خراب
ز ما گوسپند ان به غارت برند
خورش های ما هر چه باشد خورند
ز گرگ آن چنان کم گریزد گله
چو در ما به کشتن ستیز آورند
بکوشند و بر ما گریز آورند
گریزیم از ایشان بر این کوه سخت
که ما را در آرند از آن تیغ کوه
به دفع چنان سخت پتیاره ای
که پیل افکند هر یکی عوج را
بدان گونه سد ی ز پولاد بست
که تا رستخیز ش نباشد شکست
چو طالع نمود آن بلند اختر ی
از آن مرحله سوی شهری شتافت
که بسیار کس جست و آن را نیافت
بر آن کار چون مدتی برگذشت
بتازید یک ماه بر کوه و دشت
که از دیدنش تازه شد هر دلی
جهاندار با ره بسیچان خویش
ره آورد چشم از ره آورد پیش
دگرگونه دید آن زمین را سرشت
هم آب روان دید هم کار و کشت
همه راه پر باغ و دیوار نی
کزان میوه ای برگشاید ز شاخ
ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز
تبش کرد و ز آن کار پندی گرفت
سکندر چو زین عبرت آگاه گشت
ز خشک و ترش دست کوتاه گشت
بفرمود تا هر که بود از سپاه
چو لختی گراینده شد در شتاب
گذر کرد از آن سبزه و جوی آب
چو فردوسی از نعمت و خواسته
ندیدش دری ز آهن و چوب و سنگ
در آن شهر شد با تنی چند پیر
همه غایت اندیش و عبرت پذیر
در او قفل از جمله برخاسته
به پیش آمدندش به صد عذر باز
فرود آوریدندش از ره به کاخ
به کاخی چو مینو ی مینا فراخ
نهادند و خود پیش برخاستند
چو پذرفت شه نزل شان را به مهر
بدان خوب چهران برافروخت چهر
بپرسیدشان کاین چنین بی هراس
چرایید و خود را ندارید پاس
بدین ایمنی چون زیید از گزند
که بر در ندارد کسی قفل و بند
همان باغبان نیست در باغ کس
گله کرده بر کوه و صحرا یله
چگونه ست و این ناحفاظی ز چیست
که آن کس که بر فرقت افسر نهاد
بقا ی تو بر قدر افسر دهاد
چو پرسیدی از حال ما نیک و بد
چنان دان حقیقت که ما این گروه
که هستیم ساکن درین دشت و کوه
در کج روی بر جهان بسته ایم
ز دنیا بدین راستی رسته ایم
به شب باژگونه نبینیم خواب
که یزدان از آن کار خشنود نیست
پرستنده را با خصومت چه کار
چو عاجز بود یار یاری کنیم
گر از ما کسی را زیانی رسد
وز آن رخنه ما را نشانی رسد
بر آریمش از کیسه خویش کام
ندارد ز ما کس ز کس مال بیش
همه راست قسمیم در مال خویش
ز دزد ان نداریم هرگز هراس
نه در شهر شحنه نه در کوی پاس
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز
ز ما دیگران هم ندزدند نیز
نداریم در خانه ها قفل و بند
نگهبان نه با گاو و با گوسفند
ستور ان ما فارغ از شیر و گرگ
هلاکش در آن حال بر هم زند
گر از کشت ما کس برد خوشه ای
رسد بر دلش تیری از گوشه ای
مگر بعد شش مه که باشد درو
به ما از آنچه بر جای خود می رسد
چنین گر یکی کار و گر صد کنیم
توکل بر ایزد نه بر خود کنیم
به یزدان پناهیم و دیگر به کس
ز عیب کسان دیده بر دوختیم
گر از ما کسی را رسد داوری
نباشیم کس را به بد رهنمون
به غم خواری یکدگر غم خوریم
به شادی همان یار یکدیگریم
نیاریم و ناید کسی را به کار
نداریم خوردی یک از یک دریغ
نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ
دد و دام را نیست از ما گریز
نه ما را بر آزار ایشان ستیز
به وقت نیاز آهو و غرم و گور
ز درها در آیند ما را به زور
از آن جمله چون در شکار آوریم
دگرها که باشیم از آن بی نیاز
نداریمشان از در و دشت باز
نه بسیار خوار یم چون گاو و خر
نه لب نیز بر بسته از خشک و تر
خوریم آن قدر مایه از گرم و سرد
که چندان دیگر توانیم خورد
چو میرد کسی دل نداریم تنگ
که درمان آن درد ناید به چنگ
که در پیش رویش نیاریم گفت
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد
فغان بر نیاوریم کآن را که خورد
به هر سان که ما را رسد خوب و زشت
سر خود نتابیم از آن سرنوشت
به هرچه آفریننده کرده ست راست
نگوییم کاین چون و آن از کجاست
کسی گیرد از خلق با ما قرار
که باشد چو ما پاک و پرهیزگار
سکندر چو دید آن چنان رسم و راه
فرو ماند سرگشته بر جایگاه
کز آن خوب تر قصه نشنیده بود
نه در نامه خسروان دیده بود
به دل گفت ازین راز های شگفت
به هر صید گه دامی انداختن
مرا بس شد از هرچه اندوختم
جهان هست ازین نیک مردان بجای
بدیشان گرفته ست عالم شکوه
که اوتاد عالم شدند این گروه
اگر سیرت اینست ما برچه ایم
وگر مردم اینند پس ما که ایم
بدان بود تا باید اینجا گذشت
در آموزم آیین این بخرد ان
گر این قوم را پیش ازین دیدمی
به کنجی در از کوه بنشستمی
جز این دین نبودی دگر دین من
چو دید آن چنان دین و دین پروری
چو در حق خود دیدشان حق شناس
درود و درم دادشان بی قیاس
از آن مملکت شادمان بازگشت
روان کرد لشگر چو دریا به دشت
ز رنگین علم های دیبا ی روم
وشی پوش گشته همه مرز و بوم
به هر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ
پراکنده لشگر چو مور و ملخ
به هر جا که او تاختی بارگی