بخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم
نظامی گنجویمغنی بساز از دم جان فزای
کلیدی که شد گنج گوهر گشای
برین در مگر چون کلید آوری
ازو گنج گوهر پدید آوری
چو میوه رسیده شود شاخ را
کدیور فرامش کند کاخ را
ز بس میوه باغ آراسته
زمین محتشم گردد از خواسته
ز شادی لب پسته خندان شود
رطب بر لبش تیز دندان شود
شود چهره نار افروخته
چو تاجی در او لعلها دوخته
رخ سرخ سیب اندر آید به غنج
به گردن کشی سر برآرد ترنج
عروسان رز را زمی گشته مست
همه سیب و نارنج بینی به دست
ز بس نار کاورده بستان ز شاخ
پر از نار پستان شده کوی و کاخ
به دزدی هم از شاخ انجیردار
ز بی روغنی خاک بادام دوست
ز سر کنده بادام را مغز و پوست
که عناب و فندق برانداختند
ز سرمستی انگور مشگین کلاه
شده خوشه پالوده سر تا به دم
هم از بوی شیره هم از بوی شیر
درین فصل کافاق را سور بود
سکندر ز سوری چنان دور بود
بیابان و وادی و دریا و کوه
شب و روز می گشت با آن گروه
بسی خلق را از ره صلح و جنگ
بر او نیز هم تنگ شد رهگذر
جهان را به آمد شدن هر که هست
ازین سرو شش پهلوی هفت شاخ
که بالاش تنگست و پهلو فراخ
چنانش آمد آواز هاتف به گوش
رساندی زمین را به آخر نورد
سکندر چو بر خط نگارد دبیر
بود پنج حرف این سخن یادگیر
بسست اینکه بر کوه و دریای ژرف
زدی پنج نوبت بدین پنج حرف
سوی خانه تا پنج مه راه کن
مگر جان به یونان بری زین دیار
بترسید و گوشی برآواز داشت
از آن خوش رکابی عنان بازداشت
به شایستگان راز معلوم کرد
وز آنجا گرایش سوی روم کرد
به خشکی و تری و دریا و دشت
بسی راه و بی راه را در نوشت
به کرمان رسید از کنار جهان
ز کرمان درآمد به کرمانشهان
وز آنجا به بابل برون برد راه
چو آمد ز بابل سوی شهر زور
فرو بسته شد شخص را دست و پای
گمان برد کابی گزاینده خورد
در و زهر و زهر اندر و کار کرد
نشد کارگر هر علاجی که ساخت
دو اسبه فرستاد قاصد ز پیش
به یونان زمین پیش دستور خویش
که بشتاب و تعجیل کن سوی من
همان زیرکان را که کار آگهند
چو قاصد به دستور دانا رسید
در بسته را جست با خود کلید
همه زیرکان را ز یونان و روم
طلب کرد و آمد بدان مرز و بوم
به روزی نه کان روز بود اختیار
تن شاه را بر زمین دید پست
به رنجی که نتوان از آن رنج رست
پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه
چو اندازه نبض دید از نخست
بفرمود از آنجا که در خورد بود
دوایی که داروی آن درد بود
وفا چون کند چون درآید وفات
جهانجوی را کار از آن درگذشت
که رنجش به راحت کند بازگشت
از آن مایه کز خانه اصل برد
ودیعت به خواهندگان می سپرد
جهان چون زرش داد در دیک خاص
خلاصی که از خاک باید خلاص
وجودش که ساکن شد از تاختن
شکر خنده شمعی که جان می نواخت
چو شمع و شکر ز آب و آتش گداخت
برآمد یکی باد و زد بر چراغ
فرو ریخت برگ از درختان باغ
نه سبزی رها کرد بر شاخ سرو
نه پر ماند بر نوبهاری تذرو
سکندر که بر سفت مه زین نهاد
ز نالندگی سر به بالین نهاد