بخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر
نظامی گنجویمغنی تویی مرغ ساعت شناس
بگو تا ز شب چندی رفتست پاس
چو دیر آمد آواز مرغان به گوش
از آن مرغ سغدی برآور خروش
چو باد خزانی درآمد به دشت
دگرگونه شد باغ را سرگذشت
از آن باد برباد شد رخت باغ
فرو مرد بر دست گلها چراغ
زراندود شد سبزه جویبار
ریاحین فرو ریخت از برگ و بار
درختان ز شاخ آتش افروختند
ورقهای رنگین بر او سوختند
به بازار دهقان درآمد شکست
نگهبان گلبن در باغ بست
فسرده شد آن آبهای روان
که آمد سوی برکه خسروان
نه خرم بود باغ بی برگ و آب
بجای می و ساقی و نوش و ناز
چو سوهان پر از چین شده روی آب
تهی مانده باغ از رخ دلکشان
نه از بلبل آوا نه از گل نشان
به هنگام آن برگ ریزان سخت
شد از رنج پر وز سلامت تهی
دمه سرد و شه بادم سرد بود
جهانگرد را با جهان گرد بود
چو بنیاد دولت به سستی رسید
شکسته شد آن مرغ را پر و بال
که جولان زدی در جهان ماه وسال
به چنگال شاهین تبه شد تذرو
طبیب ارچه داند مداوا نمود
چو مدت نماند از مداوا چه سود
پژوهش کنان چاره جستند باز
نیامد به کف عمر گم گشته باز
به چاره گری نامد آن در به چنگ
که پوینده یابد زمانی درنگ
چووقت رحیل آید از رنج و درد
سگالش بسی شد در آن رنج و تاب
نیفتاد از آن جمله رایی صواب
هم از روغن خویش یابد گزند
هر آن میوه ای کو بود دردناک
هم از جنبش خود درافتد به خاک
چو درمانده بیند چه درمان کند
حساب فلک راند بر تخت و میل
نظرهای سعدان ازاو دور یافت
چو دید اختران را دل اندر هراس
چو اسکندر آیینه در پیش داشت
نه در طبع نیرو نه در تن توان
چو شمع از جدا گشتن جان و تن
به صد دیده بگریست بر خویشتن
به صحرا نهاد از دل آن راز را
که کشتی درآمد به گرداب تنگ
دهن باز کرد آن دمنده نهنگ
به نخجیر خواهد شدن مهد شاه
فلک پیش ازین برمن آسوده گشت
به آسایشم داشت بر کوه و دشت
به کینه کند درمن اکنون نگاه
همان مهربانی شد از مهر و ماه
چنان بر من آشفته شد روزگار
که ره ناورم سوی سامان کار
چه تدبیر سازم که چرخ بلند
به رشوت مگر کم کند رنج من
کجا لشگرم تا به شمشیر تیز
دهند این تبش را ز جانم گریز
به طوفان شمشیر زهر آب خورد
بسی خرد را کرده از خود بزرگ
بسی گوسفندان رهانده ز گرگ
بسی بسته را نیز بشکسته ام
ستم را به شفقت بدل کرده نیز
بسا مشکلی را که حل کرده نیز
چو میغی روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد
نبشتم بسی کوه و دریا و دشت
کز آنسان کسی در نداند نبشت
گرفتم به چین جای چیپال را
ز قابیل و هابیل کین خواستم
خبر دادم از رستم و لخت او
هم از جام کیخسرو و تخت او
ز مشرق به مغرب رساندم نوند
به قدس آوریدم چو آدم نشست
سر از داد و دانش نپیچیده ام
چو نیروی تن بود با ما بساخت
چو نیرو نماندم شدم دردمند
سرآمد به بالین چو تن گشت سست
سیه تا سیه دیدم این کارگاه
گرم بازپرسی که چون بوده ام
نمایم که یک دم نپیموده ام
بدان طفل یک روزه مانم که مرد
ندیده جهان را همی جان سپرد
جهان جمله دیدم ز بالا و زیر
هنوزم نشد دیده از دید سیر
نه این سی و شش گر بود سی هزار
همین نکته گویم سرانجام کار
هم از ماه دادم نشان هم ز مهر
جهان دیدگان را شدم حق شناس
زهر دانشی دفتری خوانده ام
چو مرگ آمد آنجا فرومانده ام
بجز مرگ هر مشکلی را که هست
به چاره گری چاره آمد به دست
کجا رفته اند آن حکیمان پاک
که زر می فشاندم برایشان چو خاک
ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای
مگر نکته ای با من آرد به کار
بداند مگر کین گزند از چه خاست
گشاید مگر قفل این خانه را
دو اسبه به هرمس فرستید کس
برید این حکایت به فرفوریوس
دگر باره گفت این سخن هست باد
درین درد از ایزد توان کرد یاد
نگیرد کسم دست و نارد به یاد
بدین بی کسی در جهان کس مباد
چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ
ز خاکی که سر برگرفتم نخست
همان خاک را بایدم باز جست
از آن پیش که افتم در آن آبکند
سبک بار زادم گران چون شوم
چنان کامدم به که بیرون شوم
یکی مرغ برکوه بنشست و خاست
چه افزود بر کوه بازو چه کاست
من آن مرغم و مملکت کوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من
بسی چون مرا زاد و هم زود کشت
که نفرین براین دایه گوژپشت
حلالم کنید ار ستم کرده ام
چو مشگین سریرم درآید به خاک
به مشکوی پاکان برد جان پاک
بگفت این و چون کس ندادش جواب
فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب