بخش ۴۰ - رسیدن نامه اسکندر به مادرش
نظامی گنجویمغنی یک امشب بر آواز چنگ
خلاصم ده از رنج این راه تنگ
مگر چون شود راه بر من فراخ
برم رخت بیرون ازین سنگلاخ
زمستان چو پیدا کند دستبرد
فرو بارد از ابر باران خرد
گلو درد آفاق را از غبار
لعابی زجاجی دهد روزگار
در و دشت را شبنم چرخ کوز
کند ایمن از تف و تاب تموز
به تشنه گیاهای جلاب گیر
یخ خرد کرده دهد زمهریر
جوان مردی باغ پیرایه سنج
شود مفلس از کیمیا های گنج
دهند آب ریحان فروشان دی
سفالینه خم را ز ریحان می
خم خان دهقان چو آید به جوش
قصب بفکند پیر پشمینه پوش
غزالان که در نافه مشک آورند
کباب تر و نقل خشک آورند
نشینند شاهان به رامشگری
خورند آب حیوان اسکندری
