بخش ۴۱ - نالیدن اسکندروس در مرگ پدر و رها کردن پادشاهی
نظامی گنجویمغنی بدان ساز غمگین نواز
درین سوزش غم مرا چاره ساز
مگر کز یک آواز رامش فروز
مرا زین شب محنت آری به روز
پس از مرگ اسکندر اسکندروس
به آشوب شاهی نزد نیز کوس
اگر چه ز شاهان پیروز بخت
جز او کس نیامد سزاوار تخت
بدین ملک ده روزه رایی نداشت
که چندان نو آیین نوایی نداشت
بنالید چون بلبل دردمند
که زیر افتد از شاخ سرو بلند
بزرگان لشگر نمودند جهد
که با آن ولیعهد بندند عهد
در گنج بر وی گشایند باز
به جای سکندر برندش نماز
