بخش ۴۴ - انجامش روزگار افلاطون
نظامی گنجویمغنی برآرای لحنی درست
که این نیست ما را خطایی نخست
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحن های جهان را ز یاد
فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت
که ما نیز در خاک خواهیم خفت
چنان شد حکایت در آن مرز و بوم
که بالغ ترین کس منم ز اهل روم
چو در پرده مرگ ره یافتم
ز هر پرده ای روی برتافتم
بدان طفل مانم که هنگام خواب
به گهواره خوابش آید شتاب
به خفتن منش رهنمون آیدش
نداند که این خواب چون آیدش
درین چار طبع مخالف نهاد
که آب آمد و آتش و خاک و باد
چگونه توان راستی یافتن
ز کژی بباید عنان تافتن
بود چار دیوار آن خانه سست
که بنیادش اول نباشد درست
گذشت از صد و سیزده سال من
به ده سالگان ماند احوال من
