بخش ۵۰ - انجامش اقبالنامه - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵۰ - انجامش اقبالنامه
نظامی گنجویچو گوهر برون آمد از کان کوه
ز گوهرخران گشت گیتی ستوه
میان بسته هر یک به گوهرخری
خریدار گوهر بود گوهری
من آن گوهر آورده از ناف سنگ
به گوهر فروشی ترازو به چنگ
نه از بهر آن کاین چنین گوهری
فروشم به گنجینه کشوری
به قارونی قفل داران گنج
طمع دارم اندازه دست رنج
فروماندن از بهر کم بیش نیست
بلی ماه با مشتری خویش نیست
نیوشنده ای باز جویم به هوش
کزو نشکند نام گوهرفروش
کمرخوانی کوه کردن چو دیو
همان چون ددان بر کشیدن غریو
از آن به که بر گوش تاریک مغز
همان گوهر افشاندن بی قیاس
چو لعل شب افروزم آمد به چنگ
که ما را ده این گوهر شب چراغ
وگر نی گرانی برون بر ز باغ
ز در درگذر بیع دریاست این
بها کو که بیعی مهیاست این
به دریا کند بیع دریا پدید
که دریا به دریا تواند خرید
هر آوازه کان شد به گیتی بلند
از اندازه ای بود گیتی پسند
چو بیوزنی ای باشد اندازه را
درین نکته کز گل برد رنگ را
نه زانست چندین سخن راندنم
که با من جهان سختی ای می کند
قلم چون نگردد ز پرگار سست
بلی گرچه شد سال بر من کهن
همان نقره خنگم کند خوش روی
هنوزم به پنجاه بیت از قیاس
صد اندر ترازو نهد حق شناس
دهد در به دامان دیبا به تخت
که بر صید شیران گشایم کمند
چو شیر افکنم صید و خود بگذرم
خورد سینه روباه و من خون خورم
چو سرسینه را گربه از دیگ برد
چه سود ار عجوزه کند سینه خرد
نگشت از خود اندازه حال من
همانم که بودم به ده سالگی
گذشته چنان شد بادی به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت
حساب رسن دارد و دلو و چاه
چو دلو آبی از چه نیارد فراز
رسن خواه کوتاه و خواهی دراز
من این گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازی نمی باید این قصه خواند
نیوشنده به گر غم خود خورد
که او نیز از این کوچگه بگذرد
نگوید که او چون گذشت از جهان
یکی روز من نیز در عهد خویش
سخن یاد می کردم از عهد پیش
چنین گفت با من به هنگام خواب
غم ما بدان شرط خوردن توان
که باشی تو بیرون ازین همرهان
به ار در خم می فرو شد خزم
چو می جامه ای را به خون می رزم
گر از پشت گوران ندارم کباب
کنم مغز پالوده را قوت خویش
و گر خشک شد روغنم در ایاغ
به بی روغنی جان کنم چون چراغ
چو از نان طبلی تهی شد تنم
چو طبل از طپانچه خوری نشکنم
خدایا تو این عقد یک رشته را
به بی یاری اندر جهان یار باش
شب و روزش از بد نگهدار باش
به پایان شد این داستان دری
به فیروز فالی و نیک اختری
وزین داستان شاه محمود باد
از آنجا که بر مقبلان نقش بست
عجب نیست گر مقبل آمد به دست
چو برخواند این نامه را شهریار
خرد یاورش باد و فرهنگ یار
همین داستان باد از او سربلند
هم او باد ازین داستان بهره مند
به نظمی چنین نام او تازه باد
بدو باد فرخنده چون نام او
از آغاز او تا به انجام او
جهانش مطیع و زمانش به کام