بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرینش آدم - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۲۰ - مقالت اول در آفرینش آدم
نظامی گنجویاول کاین عشق پرستی نبود
در عدم آوازه هستی نبود
مقبلی از کتم عدم ساز کرد
سوی وجود آمد و در باز کرد
باز پسین طفل پری زادگان
پیشتر ین بشری زادگان
آن به خلافت علم آراسته
چون علم افتاده و برخاسته
علم آدم صفت پاک او
خمر طینه شرف خاک او
آن به گهر هم کدر و هم صفی
هم محک و هم زر و هم صیرفی
شاهد نو فتنه ی افلاکیان
نو خط فرد آینه ی خاکیان
یاره او ساعد جان را نگار
ساعد ش از هفت فلک یاره دار
آن ز دو گهواره برانگیخته
پیر چهل ساله بر او درس خوان
نوری ازان دیده که بینا ترست
مرغی ازان شاخ که بالاترست
زو شده مرغان فلک دانه چین
زان همه را آمده سر بر زمین
و او به یکی دانه ز راه کرم
زان به دعا ها به وجود آمده
گشته گل افشان وی از هشت باغ
بر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ
چون دل گندم به دو بشکافته
ز آرزوی ما که شده نو بر او
گندم خوردن به یکی جو بر او
او که چو گندم سر و پایی نداشت
گندم گون گشته ادیمش چو کاه
یافته جودانه چو کیمخت ماه
چون جو و گندم شده خاک آزمای
آن همه خواری که ز بدخواه برد
گندم سخت از جگر افسردگی ست
مردم چون خوردن او ساز کرد
ای به تو سر رشته جان گم شده
قرص جوین می شکن و می شکیب
عذر به آنرا که خطایی رسید
که آدم از آن عذر به جایی رسید
دید که در دانه طمع خام کرد
خویشتن افکنده این دام کرد
آب رساند این گل پژمرده را
زد به سر اندیب سراپرده را
روسیه از این گنه آنجا گریخت
نیل گر ی کرد به هندو ستان
چون کفش از نیل فلک شسته شد
ترک ختایی شده یعنی چو ماه
چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملک زمین را به خلافت گرفت
جمله در این حجره شش در نهاد
برخور ازین مایه که سود ش تراست
کشتنش او را و درود ش تراست
رنج خر از راحت پالان گر ست
کار تو را بی تو چو پرداختند
تا نشوی لنگر بستان چو خار
راه به دل شو چو بدیدی خزان
کآب به دل می شود آتش به جان
صورت شیر ی دل شیر ی ت نیست
گرچه دلت هست دلیر ی ت نیست
لیک به صد چوب نجنبد ز جای
دل به کمی غم به فزونی درست
دایره کردار میان بسته باش
باز نمانی ز تک آن خوش بود
خود تو گرانجان تری از کوه قاف
گر نه فریبنده رنگی چو خار
رخ چو بنفشه به سوی خود مدار
عاشق خویشی تو و صورت پرست
زان چو سپهر آینه داری به دست
دامن از این بی نمکی درکشی
خلق چه باشد به خدا درگریز
نیکی او بین و برآن کار کن