بخش ۲۷ - داستان پیرزن با سلطان سنجر
نظامی گنجویپیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده ام
وز تو همه ساله ستم دیده ام
شحنه مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
بی گنه از خانه به رویم کشید
موی کشان بر سر کویم کشید
در ستم آباد زبانم نهاد
مهر ستم بر در خانم نهاد
گفت فلان نیم شب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کشت
خانه من جست که خونی کجاست
ای شه ازین بیش زبونی کجاست
شحنه بود مست که آن خون کند
عربده با پیرزنی چون کند
رطل زنان دخل ولایت برند
پیره زنان را به جنایت برند
