بخش ۳۳ - داستان فریدون با آهو
نظامی گنجویصبحدمی با دو سه اهل درون
رفت فریدون به تماشا برون
چون به شکار آمد در مرغزار
آهوکی دید فریدون شکار
گردن و گوشی ز خصومت بری
چشم و سرینی به شفاعت گر ی
گفتی از آنجا که نظر جسته بود
از نظر شاه برون رسته بود
شاه بدان صید چنان صید شد
که ش همگی بسته آن قید شد
رخش بر او چون جگرش گرم کرد
پشت کمان چون شکمش نرم کرد
تیر بدان پایه ازو درگذشت
رخش بدان پویه به گردش نگشت
گفت به تیر آن پر کینت کجاست
گفت به رخش آن تک دینت کجاست
هر دو درین باره نه پسباره اید
خرده آن خرد گیا خواره اید
تیر زبان شد همه کای مرزبان
هست نظرگاه تو این بی زبان
در کنف درع تو جولان زند
بر سر درع تو که پیکان زند
خوش نبود با نظر مهتران
بر رق آهو کف خنیا گر ان
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
صورت خدمت صفت مردمی ست
خدمت کردن شرف آدمی ست
نیست بر مردم صاحب نظر
خدمتی از عهد پسندیده تر
دست وفا در کمر عهد کن
تا نشوی عهدشکن جهد کن
گنج نشین مار که درویش نیست
از سر تا دم کمری بیش نیست
از پی آن گشت فلک تاج سر
کز سر خدمت همه تن شد کمر
هر که زمام هنری می کشد
در ره خدمت کمری می کشد
شمع که او خواجگی نور یافت
از کمر خدمت زنبور یافت
خیز نظامی که نه بر بسته ای
از پی خدمت چه کمر بسته ای
