بخش ۴۰ - مقالت یازدهم در بیوفایی دنیا
نظامی گنجویخیز و بساط فلکی درنورد
زانکه وفا نیست درین تخته نرد
نقش مراد از در وصلش مجوی
خصلت انصاف ز خصلش مجوی
پای درین بحر نهادن که چه
بار درین موج گشادن که چه
باز به بط گفت که صحرا خوش است
گفت شبت خوش که مرا جا خوش است
ای که درین کشتی غم جای توست
خون تو در گردن کالا ی توست
بار درافکن که عذابت دهد
نان ندهد تا که به آبت دهد
کنج امان نیست در این خاکدان
مغز وفا نیست درین استخوان
نیست یکی ذره جهان نازکش
پای ز انبازی او بازکش
آنچه بر این مایده خرگهی است
کاسه آلوده و خوان تهی است
