بخش ۴۷ - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی
نظامی گنجویپادشهی بود رعیت شکن
وز سر حجت شده حجاج فن
هرچه به تاریک شب از صبح زاد
بر در او درج شدی بامداد
رفت یکی پیش ملک صبحگاه
راز گشاینده تر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازی یی
وز سحر آموخته غمازی یی
گفت فلان پیر تو را در نهفت
خیره کش و ظالم و خونریز گفت
شد ملک از گفتن او خشمناک
گفت هم اکنون کنم او را هلاک
نطع بگسترد و بر او ریگ ریخت
دیو ز دیوانگی اش می گریخت
شد به بر پیر جوانی چو باد
گفت ملک بر تو جنایت نهاد
پیشتر از خواندن آن دیو رای
خیز و بشو تاش بیاری بجای
پیر وضو کرد و کفن برگرفت
پیش ملک رفت و سخن درگرفت
دست به هم سود شه تیز رای
وز سر کین دید سوی پشت پای
