بخش ۵۷ - داستان هارونالرشید با مویتراش
نظامی گنجویدور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید
نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد
موی تراشی که سرش می سترد
موی به مویش به غمی می سپرد
کای شده آگاه ز استاد ی ام
خاص کن امروز به داماد ی ام
خطبه تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن
طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرنده آزرم گشت
گفت حرارت جگرش تافته ست
وحشتی از دهشت من یافته ست
بی خودی اش کرد چنین یافه گوی
ورنه نکردی ز من این جستجو ی
روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود
تجربتش کرد چنین چند بار
قاعده مرد نگشت از قرار
کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد
