بخش ۴ - صفت شب و سبب آغاز این خجسته داستان - نوعی خبوشانی | ناهیدبخش ۴ - صفت شب و سبب آغاز این خجسته داستان
نوعی خبوشانیشبی رو از گلاب صبح شسته
چو رخ ز آیینه خورشید رسته
نظر پیرایه چون سیمای معشوق
طرب سرمایه چون سودای معشوق
گشاده رو تر از آغوش مستان
نشاط افزا تر از گلگشت بستان
بهاراندودچون بام بر دوست
گلاب آلوده همچون بستر دوست
طرب معمار شب بی رنج مزدور
سرشته کرد مشک از مغز کافور
چو گل گردیده گرد شبنم آلود
به آن گل کرد عالم را گل اندود
زبس روشن زمین آسمان تاب
فکنده سایه وی عکس مهتاب
زمین از لاله و چرخ از ستاره
چراغان کرد بازار از نظاره
همی شست از نظرها سرمه خواب
طروات چین ز روی آب می ریخت
صبا موج و نظر مهتاب می ریخت
طرب ره بسته برغم شش جهت را
در آن شب زاد گیتی عافیت را
من و دل در چنین شب هردو بیدار
ز خود مخمور و مست از جام دیدار
به من هر سو تجلی زار کرده
هوا در سر هوس در دل شکسته
چو پای خفته در دامن نشسته
به ناگه حلقه ای در ناله برداشت
به لحنی کز برون جا در جگر داشت
از آن نکهت که مغزم را بخارید
دماغم صد گلستان تازگی دید
به مژگان قفل در را باز کردم
در آمد از درم هد هد سرشتی
چو طوطی لب به شکر چاشنی داد
که شد مجنون صفت از عشق فرهاد
نشستن را به رفتن بایدت بست
که گر برخاستی فرصت شد از دست
بکن پای طلب از خواب بیدار
که خواب آلوده آرد گمرهی بار
تو خدمت نا صبور و شاه مشتاق
به این نسبت رسد نازت به آفاق
هنوز این مژده آور در سخن بود
که شوقم بر در شه بوسه زن بود
چنان شوقم به سرعت گشت همدوش
که هم از خانه پایم شد فراموش
که سر برجای پا آمد به دستم
سر و افسر کشیدم بر در تخت
ز مغرب گاه غم تا مشرق شوق
رسیدم چون هوس در یکقدم ذوق
چو بر درگاه شه تاج سرم سود
زمین تا آسمان صد سجده اندود
چنان با سجده ام سر اشتلم کرد
که افسر در میان سجده گم کرد
چو بختم پیش و از پس می دویدند
ز خاکم همچو گوهر برگرفتند
سرم چون تاج زر در برگرفتند
به دامن گردم از مژگان ستردند
چو گل بر روی دستم پیش بردند
شکیبم رفته از دهشت به تاراج
فتادی سر به جایی سجده جایی
به جای موز فرقم سجده می رست
غبار سجده شرم از دیده می شست
ز بس حیرت به حیرت در فزودم
چنان گشتم که پنداری نبودم
قضا فرمان شهنشاه جوان بخت
گل خورشید رو شهزاده دانیال
چو دید افتادن من قد برافراشت
به پای خود سرم از سجده برداشت
که از صد باغ و بلبل یادگاری
جز آهنگ تو اش در دل نگنجد
به صد ناخن جگر را برتراشید
هوس در خواب این افسانه تاچند
کهن افسانه ها نشنیده اولی
سخن از هر چه گویی دیده اولی
زبان سرسبز کن در تازه گویی
نوای تازه ای برکش ز منقار
که گل در گل گذارد خار در خار
چو عیش رفته و تقویم پارین
به جز نامی ز لیلی بر زبان نیست
به جز حرفی ز مجنون در میان نیست
ز هر خوش روی در ناخوش گرفته
چو بر مردان سرآید عمر سرکش
چو خس بنهند شان در کام آتش
به آتش جسم خاکیشان بسوزند
عجب تر آنکه بعد از مرگ مردان
رخ از جام سمندر بر فروزند
ز بهر مرده ای خود را بسوزند
پس از مردن رخ از هم بر نتابند
به هم در بستر آتش بخوابند
لوای این عجب ساید به عیوق
که سوزد بهر عاشق زنده معشوق
کسی نوعی نمی آساید از عشق
از اینها هر چه گویی آید از عشق