شمارهٔ ۱۰۶
نورس دماوندیاز نشأه ی جور تو دلم مست مدام است
بر من خط بیداد تو گویی خط جام است
ای شاخ رز از شوخی هر جلوه ی نازت
سیماب شد اجزای زمین این چه خرام است
آلوده به مصحف نکشد دست از آن رو
بر بوالهوسان فیض لقای تو حرام است
هر جنبش ابروی تو را شیوه ی خاصی است
هر چند که کج بازی مژگان تو عام است
وسعتکده ی عالم خاکم چه نماید
چون دایره ی چرخ مرا حلقه ی دام است
بر سر گل ناکالی ات از نشأه ی باقی است
چندان که تو را گردش افلاک به کام است
گرم طلب جاهی و داری طمع قرب
پختی هوس چند و خیالت همه خام است
از بس که خطر دیده ام از دیدن مردم
پیش نظرم چشم گشودن لب بام است
نورس چه خراشی ز پی نام دل ریش
چون روی نگین محو خراش از ره نام است
