شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید
عبید زاکانیوای بر من که روز شب شده ام
دایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هیچکس نگشاد
پای جانم ز بند محکم قرض
ن درستی نیافتم جایی
که مرا وارهاند از غم قرض
وای بر من که روز شب شده ام
دایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هیچکس نگشاد
پای جانم ز بند محکم قرض
ن درستی نیافتم جایی
که مرا وارهاند از غم قرض