شماره ۴ - در توحید و منقبت
ای ز آفتاب صنع تو یک ذره کاینات فیض تو عقل را مدد و روح را حیات هر ذره گشته شاهی و هر قطره شاهدی لطف تو چون به خاک سیه کرده التفات در کاینات هر چه بدان فخر می کنند جز بندگی تو همه
۴ شعر از عبید زاکانی
ای ز آفتاب صنع تو یک ذره کاینات فیض تو عقل را مدد و روح را حیات هر ذره گشته شاهی و هر قطره شاهدی لطف تو چون به خاک سیه کرده التفات در کاینات هر چه بدان فخر می کنند جز بندگی تو همه
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب قدح باده اگر هست به من ده تا من در سر باده کنم خانه هستی چو حباب در حساب زر و سیم است و غم داد و ستد کوربختی که ن
ساقی بیار باده و پر کن به یاد عید در ده که هم به باده توان داد داد عید بنمود عید چهره و اندر رسید باز خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید تشریف داد و باز اساس طرب نهاد ای صد هزار رحمت ح
از شکوفه شاهدان باغ معجر بسته اند نوعروسان چمن را زر و زیور بسته اند نقشبندان طبیعت گوییا بر شاخ گل نقش های تازه از یاقوت و از زر بسته اند بس که در بستان ریاحین سایبان گسترده اند د