غزل شمارهٔ ۴۱۹
عرفی شیرازیغم می گزد لب من من می گزم لب عشق
می رم به تلخی غم نازم به مشرب عشق
دانای شهر و ده کیست کز طنز ما نرنجد
خندند بر فلاطون طفلان مکتب عشق
داروی صحت عشق در حکمت ازل نیست
اما ز سردی عقل زایل شود تب عشق
ناکامی دمی عشق پرورده مراد است
در آفتاب غرق است شام من و شب عشق
در دیر و کعبه سایل با کفر و دین مقابل
با نوش و نیش یک دل این است مشرب عشق
تا ریخت خون عرفی از چشم خلق شد گم
زان جلوه ها تو گویی این بود مطلب عشق
