شمارهٔ ۴۸ - تجدید مطلع
عرفی شیرازیز فیض گلشن روی تو چون شود آگاه
که سوزد آتش حسن تو بال مرغ نگاه
چه سود از اینکه ز شوق لبت شدم همه جان
چنین که آتش سودای دل بود جانکاه
بروی رحم به آنگونه بسته ای در دل
که شوق کشتن من در دلت ندارد راه
چو گیری آینه در کف ز شوق عارض خویش
ازآن کرشمه نرگس وز آن فریب نگاه
شود مثال در آیینه مضطرب ز انسان
کز اضطراب دل آب عکس عارض ماه
بیاد روی تو چون آه جان گداز کشم
بصورت تو سزد گر برآید آتش آه
زنی بتیغم و فریاد از شریعت عشق
که آرمیدن کفر است و اضطراب گناه
چنان زلطف تو نظارگی هجوم آورد
که عارض تو نه بینم ز ازدحام نگاه
نداری آینه را پیش رو بچندین شوق
اگر زچاشنی حیرتم شوی آگاه
زهی بخنده گشودی زکار بسته گره
زهی بعشوه ربودی ز فرق فتنه کلاه
