شمارهٔ ۵ - در مدح مالک قاب و قوسین
عرفی شیرازیای طلب چشمه امید ما
ذوق فروش غم جاوید ما
گنج طلب زیر قدم سوده ایم
وز طلب گنج نیاسوده ایم
هر نفسم چشمه گشای طلب
هر طلبم غالیه سای طلب
نیست ادب روی زره تافتن
ورنه که داند بتوره یافتن
ماعدم و ذات تو عین وجود
دست عدم کی در هستی گشود
از عدم آرایش ما کرده ای
گوهری از هیچ برآورده ای
نی غلط این نغمه نه آیین بود
نغمه زنی یأس برون بین بود
گرچه بزادیم ز بحر عدم
نسبت گنج از پی این است کم
نسبت این گنج به تعمیرماست
زیب ده این گهر بی بهاست
گر خزفی از تو شود نور یاب
خنده زند بر گهر آفتاب
این گهر از نور عطا بر فروز
برقع مستوره نسبت بسوز
