شمارهٔ ۸ - در مدح نبی اکرم - عرفی شیرازی | ناهیدشمارهٔ ۸ - در مدح نبی اکرم
عرفی شیرازیای نفس طبع ادب سوز شو
نغمه زنی را گهر افروز شو
نغمه روح اللهیت ساز کن
زمزمه نعت شه آغاز کن
صدرنشین شه پیغمبری
جوهریان را به گهر جوهری
صیرفی گوهر ارباب درد
برده ز بس رنج کشی آب درد
گوهر گنجینه فیضی گشای
جوهر آیینه معنی نمای
جوهر او سینه تنگ آشنا
گوهر او آفت سنگ آشنا
گو چه شد آن سنگ ستم خیز تو
آن خزف در گهر آویز تو
تاش بسایم بقدم زیر پای
وآنگه ازو دیده کنم سرمه سای
بلکه بسایم نه بکام ستم
یعنی ازان میخرازان می خراش
آن بستان این بفشان زود باش
وان شجرتر ثمر از نور یافت
بسکه برافشاند ونبودش سرای
سنگ طلب کرد که با روی زرد
تا گهر وی تهی از رشته گشت
بسکه ز جوشیدن خون رنگ داشت
خنده مگر سوی تواش راه نیست
باد مسیح از چمنت برده طیب
نالش این بی تو دلاشوب دهر
از حرم راز برون مانده ایم
منفعل از اهل درون مانده ایم
نعت تو از آینه ام ننگ برد
تا برم از گوهر نعت تو نام
شوق من این بی ادبی می کند
باغ تو از فیض تو معمور باد
لطف تو میداند و ایثار گنج
خیز و دو روزیش عنانگیر خیز
هر دو از این صومعه رم کرده ایم
خیز که ما را سر این کرد نیست
همره این غافله یک مرد نیست
جمله متاع از پی غارت بریم
وی زتو قارون زمین گنج یاب
مجلس ما تیره تر است از دماغ
نیست بگنجی نه روا شب چراغ
شرع تو آسوده در این دام چند
این قمر از بهر چنین برج نیست
این گهر آرایش این درج نیست
بسکه کنم یاد لبت گریه ناک
چشم من و چشمه حیوان یکی است
آب من و خون شهیدان یکی است
خیز و بر افکن ز جبینش نقاب
شرع تو را جمله در افزایشند
بسکه در افزوده در او برگ و ساز
گرچه از این طایفه پنهان به است
شرع تو چون تیغ تو عریان به است
این رربی غش که بر او نام توست
بر لب وی تازه کن این نام را
ما همه رنجور و مسیحا تویی
نیم دعا بهر دو عالم بس است
بل زتو آهنگ دعا هم بس است
کین خس و خاشاک بروبد ز روح
سهل بود بر تو چو ابر بهار
سود و زیانش که بر دغم کراست
گرچه به صد معصیت آلوده ایم
چون تو شفیعی چه غم آسوده ایم
سینه عرفی که غم اندیش توست