شمارهٔ ۱۱ - حکایت
عرفی شیرازیصبحدمی شعبده بازی که هست
حلیه نیرنگ بناهید بست
گفت که ای مطرب بزم حجاز
انجمن لهو و لعب اگرم ساز
زهره ببازیچه دری باز کرد
انجمن عشوه گری ساز کرد
نغمه زنان جام و صراحی بدست
جرعه فشان گشت بهشیار و مست
تیز روی بود و حیا تیز بود
انجمن آلوده ما تیز بود
زخمه لب عود چنان میگزید
کز لب او خون جگر می چکید
خنده گشای لب شادی ملال
بلکه تبسم بلب غم حلال
نغمه ده و نغمه ستان در سماع
عمر فروشان همه ارزان متاع
خسته دلی بود در آن انجمن
دست و لبش قفل سماع و سخن
روی بوی کرد یکی هرزه سنج
کای بصفت کارگه درد و رنج
چند کسی مهر نفس نشکند
عهد طرب نیست که کس نشکند
