شمارهٔ ۱۵ - حکایت
عرفی شیرازیبود یکی انجمن آرای عشق
رنج شمارنده سودای عشق
سایه نشین علم دوستی
بر دل او فتنه غم دوستی
در حرم دوستی آورده عهد
وز غم دل با غم دل بسته عهد
برده بهمسایگی دوست دل
دل که در و سایه بود اوست دل
گه زوی از هستی غم زهر خند
مست شدی بیغمی هوشمند
لوح وی از نقش دوی ساده بود
با الم دوست در افتاده بود
بسکه محبت دلش افکار کرد
رنج محبت بدلش کار کرد
نغمه گلو گیر و نفس تنگ بود
عود نفس ریش و دل آهنگ بود
تازگی اما ز کلش رو نتافت
منع تبسم بلبش در نیافت
زمزمه برداشت که ای دوستان
ای همه آرایش این بوستان
هر که ببستان منش کار هست
با منش اندیشه بازار هست
