شمارهٔ ۲۳ - محفل انس
عرفی شیرازینیمشبی با دو سه دستان طراز
کرده بافسون در افسانه باز
تهمتیان غم عشق صنم
چون من و عرفی همه افسون دم
حجله بذیل نفس آمیخته
هر نفسی رنگ نوی ریخته
بردل خود بسته یکایک طراز
پرده زآرایش خود کرده باز
کنج مصیبتکده داشتیم
تخم نه اندوخته میکاشتیم
جمله تهی مایه و گوهر فروش
تشنه لب و چشمه کوثر فروش
نازده می چهره برافروخته
خام چو شادی و چو غم سوخته
مایه بی دردی لاف و ملال
از طیران مست و فرو بسته بال
محرم دل با همه بیگانگی
با مگسی دعوی پروانگی
سوخته داخل آن جمع بود
کش همگی سوخته شمع بود
از طیران بسته پرعرض حال
شعله نهان ساخته در زیر بال
