غزل شمارهٔ ۱۰۶
زبان ز نکته فرو ماند و راز من باقی است بضاعت سخن آخر شد و سخن باقی است گمان مبر که تو چون بگذری جهان بگذشت هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است کسی که محرم باد صبا ست می داند که با وجو...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
زبان ز نکته فرو ماند و راز من باقی است بضاعت سخن آخر شد و سخن باقی است گمان مبر که تو چون بگذری جهان بگذشت هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است کسی که محرم باد صبا ست می داند که با وجو...
دل به صد ره می رود اما مراد دل یکی است راه اگر بسیار باشد باش گو منزل یکی است شوق دیدار است کز هر دل به کامی دل گشاد عالمی در گفتگوی خواهش سایل یکی است گر تعلق نیست اسباب جهان مردو...
نشاء مخموری ام با مستی مجنون یکی است صد شرابم هست در ساغر کزان ها خون یکی است از فسون عافیت بر می فروزم روی زرد در مزاج من بخار دوزخ و افسون یکی است بر سر فرهاد کز جام محبت بی خود ...
یک شمه ز اصلاح می ناب گفتنی است با زاهدان سرودی ازین باب گفتنی است هزگز شکست توبه ملولم نداشته است این نکته در میانه ی اصحاب گفتنی است ای مردم وصال غم و دور ماندگان بشنو که حال تشن...
التفاتی نیست با امید مطلوب مرا مرحمت با یاس باشد خوی محبوب مرا تا به حال من کند اندیشه های باطلش پیش او در آتش اندازید مکتوب مرا زان حجاب افتاد و زین عم خانه می ناید برون دشمنی با ...
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی است برهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است زبان ببند و نظر باز کن که منع کلیم کنایت از ادب آموزی تقاضایی است دماغ یوسف اگر تر کنند کف ببرد از این شراب ...
ای دل پیاله گیر که وقت صبوح تست کز فیض جمله فتح محل فتوح تست آیینه ای که صورت و معنی نمایدت دست است گر جمله سوخته در جیب روح تست اسباب عفو را چه به ما جلوه می دهی ما توبه دشمنیم و ...
سنبلی کو لاله را در بر کشد گیسوی تست لاله ای کو در کنار سنبل آید روی تست آهوی مستی که در بستان حسن است عشوه خیز دمبدم بر عشوه غلتد نرگس دلجوی تست ساحری کز آستین افشاند افسون ادب آت...
عشق کو تا نو کنم با درد پیمانی درست از فغان در شهر نگذارم گریبانی درست با وجود آن که عشق آورد صد داروی تلخ بهر درد ما نشد اسباب درمانی درست تا نبردم صد شکاف از دست گریبانم نهشت وای...
لطف گهر عتاب بشکست دل رایت اضطراب بشکست بد مست من آستین بر افشاند پیمانه ی آفتاب بشکست زلفت به جهان فکنده آشوب در دیده ی فتنه خواب بشکست پیمان وصال در دماغم صد شیشه ی پر گلاب بشکست...
وای که مستانه یار جعد پریشان شکست ساغر لب ریز کفر بر سر ایمان شکست چون گل رخسار او زآتش می برفروخت شمع شبستان گداخت رنگ گلستان شکست چون به ازل حسن دوست خون ملاحت کشید در دهن زخم ما...
بر میان فتنه شوخی طرف دامانی شکست ترکتاز غمزه هر سو فوج ایمانی شکست ملک حسن از شیوه خالی گشت تا گشتم خراب کافرستانی به هم زد تا مسلمانی شکست شکر طالع می کنم با آن که از بابم فکند ز...
مست و بد خوبیم و هم صحبت جانانه مست فتنه انگیز بود آتش و هم خانه مست همه محتاج شرابیم ولی ساقی عدل ندهد ساغر هشیار چو پیمانه مست قول ارباب خرد دست کش صد غرض است هیچ افسانه چنان نیس...
ماهم نه نهالی است که خورشید بر اوست طوبی خس زیبا چمنی که این شجر اوست مرغی که حرم را شرف از نسبت او بود جاروب حرمگاه صنم بال و پر اوست گه زهر فشاند به مگس گه زند آتش زین گونه بسی ت...
گلزار حسن تازه ز روی چو ماه اوست گلدسته ی فریب به دست نگاه اوست ماییم و کشت باغ محبت که سر به سر زهر آب داده نیش ملامت گیاه اوست مرغان قدس گرد سرش جوش می زنند این شاخ طوبی است که ط...
عشق کو تا در بیابان جنون آرد مرا تشنه سازد بر لب دریای خون آرد مرا در می طامات خوش لایعلقم مطرب کجاست تا به هوش از نغمه های ارغنون آرد مرا در بهشتم کن خدایا تا نمانم شرمسار تا که ا...
بخت جم و کاووس عنانش به کف توست پیش آمدن از بخت کشکش از طرف توست وصفی نبود کان شرف ذات تو گردد جز بندگی شاه جهان کان شرف توست با ساز و نوا باش و ببین تا چه سرودم ای آن که سنان پای ...
جز در پناه وصل و دل استوار دوست کس عافیت گمان نبرد در دیار دوست قاتل چنان خوش است که بی رحم تر شود از التماس دشمن و از اعبتار دوست صد تن شهید شهرت و یک تن شهید عشق آن هم به سعی غمز...
گر شوم صد سال محروم از نگاه روی دوست دیده نگشایم مگر وقتی که آیم سوی دوست تا قیامت هر سر مویم جدا در خون تپد گر به آرامم نباشد رخصت از سرکوی دوست ای مسیحا زانو از لطفم به زیر سر من...
با مهر و با محبت و با آرزوی دوست با ما کسی چه گونه توان جست و جوی دوست بر سنگ زد پیاله ی خضر آن که نوش کرد خونابه ی شراب و جفای سبوی دوست ای کفر و دین حلال کنیدم که می برم اینک ز د...
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هست ور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باش غم ز بی باکی ندارم ورنه خود اسباب هست گر نمی ارزم به وصلت ز آرزو منعم...
رو چه می خواهی دلا ناز استغناست هست بی وفا تنهاست وارد رنجش بی جاست هست ای که گویی با اسیران شیوه های او چه هاست ناز مست و عشوه مست و هر جه آزادست هست حال ما آن نازنین گرچه بداند ن...
در محبت درد اگر پیچد دوا بسیار هست ریش اگر ناسور شد الماس در بازار هست گر ز لطفم نا امید امیدوارم در عتاب گر ندارم سبحه بر کف بر میان زنار هست شستن لوح گنه دستور ابر رحمت است ور نه...
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست تا ریشه در آب است امید ثمری هست هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار بر بام و در دوست پریشان نظری هست منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق این نشأ مرا گر نب...