غزل شمارهٔ ۱۲۸
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست درد را با دل سودا زده ام کاری هست قفل الماس بیارید که زخم دل ما سر به سر گشته دهن بر سر گفتاری هست این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که مگر از راه تو ...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست درد را با دل سودا زده ام کاری هست قفل الماس بیارید که زخم دل ما سر به سر گشته دهن بر سر گفتاری هست این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که مگر از راه تو ...
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست همه دانند که ما را به تو بازاری هست حد من نیست که در پیش تو گویم سخنی دوست داند که مرا قوت گفتاری هست از ادب چشم من و ناز مپوشان رخ دوست این نگاهی ...
چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا که آرزوی دل آورد در کنار مرا به راه عشق نگیرم ز شوق بال و پری که نی پیاده شمارند نی سوار مرا فغان ز منشأ دون همتی کزین شادم که هیچ کام نیارد به انتظار م...
خبری خواهم از آن کوی که اعزازی هست ز برون عرض نیازی ز درون نازی هست گاه گاهی به دعا یک دو بساطی در باز عشق این شیوه ضرور است دغابازی هست های هایی ز من بلبل عشرت بشنو در مصیبت کده ه...
مست آمدم به معرکه آیین کارچیست دشمن کدام و مطلب از کار و بار چیست چون خار و گل ز شاخچه ی عدل می دهد این عین تازه رویی و این شرمسار چیست هم زهر چشم و هم نگه از باب خوبی است پس دم مز...
ای دل حدیث صبر شنیدن ز بهر چیست زهر است در پیاله چشیدن ز بهر چیست ای عیش غم که مرهم آسایش منی در زخم سینه نرم خلیدن ز بهر چیست کشت وفا عزیز تر است ای نسیم وصل چندین به شوره زار وزی...
گر می نخورده ای ز منت انفعال چیست ای خون شرم ریخته این رنگ آل چیست کی لازم است باده کشیدن ز جام زر مقصود تو اگر این است قصور سفال چیست حسرت نگر که مست نگاه است چشم من آگه نی ام که ...
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیست از مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست عهد پیش از خاطرم شد عشق گویا بنگرم بی وفایی های بخت و شوخی سیاره چیست چاره ای آخر ضرور است از پی تحصیل درد من...
ای پندگو دلم مخراش این فسانه چیست مردم ز غیرت این سخن مجرمانه چیست نازم به توسن ستم او که هیچ گاه آگه نشد که چاشنی تازیانه چیست گر غمزه ات مراد اسیران نمی دهد حور و ملک شهید درین آ...
زخم کاویدن بر او الماس بستن کار کیست رسم غم خواری نکو می داند این غمخوار کیست مشتری بودن نه حد ماست در بازار دوست چشم بستن از متاع آخر ببین بازار کیست این وصال جاودان وین لطف روز ا...
صومعه دیدم به جز مشتی بروت باد نیست جز عصای آبنوس و شانه ی شمشاد نیست بی نفس ارباب معنی زندگانی می کنند لیک یک مو بر تن ای جمع بی فریاد نیست وصف جنت کم کن ای رضوان که در بستان عشق ...
یک سخن نیست که خاموشی از آن بهتر نیست نیست علمی که فراموشی از آن بهتر نیست اینک اصحاب حرم جرعه زنی نزع و صلاح کو صلاحی که قدح نوشی از آن بهتر نیست گرچه از هم نفسان جمله وفا می بینم...
حسنت نیازمند تماشای ناز نیست اما ز ذوق جلوه ی خود بی نیاز نیست آرایش وجود قبول حوادث است زان سو گذر مکن که در فتنه باز نیست پبمان سعی مگسل اگر کار مشکل است ره رو ملول اگر نشود ره د...
به زهر تشنه لبم با شکر چه کار مرا دراز باد شبم با سحر چه کار مرا مرا نشاط تماشا بس از بهشت وصال به قیمت کم و بیش ثمر چه کار مرا ز بهر کاوش دل اهل درد نیش طلب من و نگاه تو با نیشتر ...
آن فتنه ای که مرا از تو التماس نیست تا هست او به ملک دلم روشناس نیست گر خلق پاسبان متاع سلامت اند محنت متاع ماست که محتاج پاس نیست با گفته در مساز که گفتار پرده است هر نکته ای که گ...
اصلاح پریشانی ام اندازه ی کس نیست اجزای مرا نسبت شیرازه ی کس نیست سلمی طلبی چشم قدم شو که در این دشت غماز جرس همره جمازه ی کس نیست ما شیونیان نغمه ندانیم که ما را گوشی است که بربست...
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست بی لطفی ات از ترک ستم گشت یقینم این تلخی جان دادنم از زهر کمان نیست در روز جزا دست شهیدان محبت دستی است که ...
دلم به زخم توان داد بی تپیدن نیست که کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست گذشت و سوختم از انتظار و باز ندید درین دیار مگر رسم باز دیدن نیست ز باغ وصل جه حاصل دلا تصور کن که میوه بر سر شاخ...
شکستن دل ما کار زور بازو نیست هلاک اهل وفا جز به نوشدارو نیست به عیب جویی مجنون بدم ولی گویم خوشا دلی که تسلی به چشم آهو نیست چنین گلی نه از این لاله زار دهر برست وگر نیست سخن در ج...
هیچ گه ناله من گوشزد آن مه نیست وین کمندی ست که از بام فلک کوته نیست آن چنان مست جمال است که شب تا به سحر می کشد جام و ز کیفیت می آگه نیست برحذر باش که در چه نفتد یوسف دل کاین زمان...
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست که نیست نکرده جای غمش صد صفا هاست که نیست مرا ز چشم تو هر شیوه ای که باید هست همین نهفته نگه های آشناست که نیست ز فتنه های جمال تو هر که بود رمید کنون...
ترک جان در ره آن سرو روان این همه نیست عشق اگر نرخ نهد قیمت جان این همه نیست جزو قیمت نی ام اما به قناعت شادم کان چه محصول زمین است و زیان این همه نیست باغبان را مگر از عشوه ی گل د...
منم که از غم محرومیم جدایی نیست میانه ی من و امید آشنایی نیست من وبهشت محبت کز آب کوثر او به غیر خون دل و زهر بینوایی نیست از آن به درد دگر هر زمان گرفتارم که شیوه های تو را با هم ...
گر به دیرم طلبد مغبچه ی حور سرشت بیم دوزخ برم از یاد جو امید بهشت نسبت سبحه و زنار دو صد رنگ آمیخت ور نه این رشته ی پیمانست که آدم بسرشت عشرت رفته مجو باز که دهقان فلک تخم هر کشته ...