غزل شمارهٔ ۱۹۳
سراپای وجودم در محبت حال دل دارد ز ذوق درد بیرونم درون را مشتعل دارد فغان از جلوه حسنی که دل های شهیدان را ز ننگ آرمیدن های حیرانی خجل دارد گل امید ما را آفت پژمردگی نبود که باغ آر...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
سراپای وجودم در محبت حال دل دارد ز ذوق درد بیرونم درون را مشتعل دارد فغان از جلوه حسنی که دل های شهیدان را ز ننگ آرمیدن های حیرانی خجل دارد گل امید ما را آفت پژمردگی نبود که باغ آر...
گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارند ور حسن شوم روی تو دیدن نگذارند تا سر زده شادی به دلم سوخته عشقت این سبزه ازین خاک دمیدن نگذارند این رسم قدیم است که در گلشن مقصود بر خاک بریزد گل و چ...
آه ازین دل کز گریبان غمی سر بر نزد صد مصیبت رفت و دست شیونی بر سر نزد با وجود آن که زهر بی غمی نوشیده ام زهر خندی بر مزاج عافیت پرور نزد با چنین غوغا که در این بزم شورانگیز بود شیش...
گره در کام دل از بخت زبون نگشاید گره از رشته ما سحر و فسون نگشاید سینه بر تیغ مزن یک نگه از دوست طلب که ز هر موی تو صد چشمه خون نگشاید آن که می کفت منم کار فروبسته گشای اینک آورده ...
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید زودش به مصیبت زدگی نام برآید پر زهر دهد ساغر و شیرین نکند لب آن حوصله ام گو که به این جام برآید آتش به غم جان بگرفته است که از تن تا حشر اجل گر کند ...
چند بی بهره شود دیده گریانی چند زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند گلرخان محنت نایافت بیابند مگر یک نفس چاک ببینند گریبانی چند آن که آماده کند پرده نا کرده گناه کی در او پرده ای از کر...
ز بوی باده دلم آب و رنگ می گیرد ز نام توبه آیینه ام زنگ می گیرد ز محتسب مکن اندیشه زود باده بیار که او گناه بر اهل درنگ می گیرد دلم ز کوی خرابات دور کرده هنوز خبر ز کوچه ناموس وننگ...
کوی عشق است و همه دانه و دام است اینجا جلوه مردم آزاده حرام است اینجا هرکه بگذشت در این کوی به بند افتاده ست طایر بی قفس و دام کدام است اینجا آن که هر گام بلغزید در این کوی برفت صن...
به جز ریش بلا مرهم مبادا ریسه ریشان را عداوت با دل من باد زهر آلود نیشان را به من بیگانگان را کی دل هم صحبتی ماند که با من صحبت غم می کند بیگانه خویشان را دمی صد چشمه هایی ۰۰۰ از د...
تا کی از لب-گهر آن مست تکلم ریزد این نمک چند به ریش دل مردم ریزد طرفه حالی است که دارد اثر زهر ستم جرعه لطف که در جام ترحم ریزد مردم از درد-سر و صاف نشد کو ساقی کز من این جرعه بگیر...
آن مست ناز کز نگهش می فرو چکد خون ترحم از دم شمشیر او چکد دارم گمان که نامه عصیان شود سفید ده قطره اشک از پی شست و شو چکد احباب گلفشان به لب جویبار و من خونم ز دیده جوشد و بر طرف ج...
دل خستگان که بسته تدبیر می شوند وارسته از کمند به زنجیر می شوند برگی ز بوستان خرابی نچیده اند جمعی که سایه گستر و تعمیر می شوند این ناوک از کمان که آید که هر طرف صید افکنان نشانه ا...
دگر خلوت به عشرت خانه خمار می باید ز وجد صوفیان صد حقه بازار می باید چنان با عشرت ده روزه بلبل حسد داری که پنداری در این گلشن گل پربار می باید خزان جور زلف او دراز افسانه ای دارد ه...
اهل معنی سر به صحرای درونم داده اند جلوه شیرین نشان قد چونم داده اند دیگران در انتعاش از نغمه و من در ملال وه چه ذوقی از نوای ارغنونم داده اند بسته ام صد رخنه از دین بهر تعمیر حرم ...
چه فتنه در دل آن عشوه ساز می گذرد که گرم روی بر اهل نیاز می گذرد دراین غمم که مبادا بگیرمش به ضمیر چو حرف اهل دل امتیاز می گذرد به دل گذشتی و با آن که عمرها بگذشت هنوز دل ز بر جان ...
کسی که رو به حریم رضا نمی آرد نوید وصل به سویش صبا نمی آرد کسی به زمره ارباب دل ندارد راه که تحفه ای ز نعیم بلا نمی آرد به آب عشق بنازم که کشتی دل من کزو به چشمه او بی صفا نمی آرد ...
ز بهر داغ که مستان علاج می طلبند که جام می شکنند و زجاج می طلبند فروغ مشعله شمع راه تیره دلان چراغ در دل شب های داج می طلبند شکوه تاج شکستند و تخت مرگ زدند ز هم نهان تخت و تاج می ط...
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود اندیشه دل جامگی و دل سفری بود هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت کارم همه در کاسه صاحب نظری بود با آن که نمی داد امان سیلی فقرم دایم سر من درهوس تا...
تا به کی عمر به افسوس و جهالت برود نشأ باده به تاراج ملامت برود بخت بد را خجل از پرسش باطل چه کنم بهتر آن است که عمرم به بطالت برود زاهد از کعبه عنان تافته می آید لیک کاین طمع داشت...
تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را صد منت است بر دل عاشق گناه را ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام بر پشت پا دوخته چشم سیاه را تلخی به عیش او نرساند ملال من از ماتم گدا چه زیان عید شاه...
فغان کز سینه دایم آه بی تاثیر می زاید صباح عیدم از دل ناله شبگیر می زاید جهان عشق را نازم که سلطان گدای او بسی دلشاد می میرد ولی دلگیر می زاید طلب کن دایه کش زهر بیرون آید از پستان...
چه مهربان به سفر شد چه تند قهر آمد فرشته ای بشد و فتنه ای به شهر آمد کرشمه ای که دگر ناخنی رساند باز گشود گریه تلخ و هزار نهر آمد قیاس کن که چه آبم رود به جوی حیات که گاه گریه شادی...
مستان عشق خانه در آتش گرفته اند دایم قدح ز خوی تو آتش گرفته اند این هم عنایتی است که غم های روزگار دنبال بی کسان مشوش گرفته اند چون خم به ته ز چاه بلا درد سرکشند آنان که خو به باده...
تا قدم بر اثر نام و نشان خواهد بود گوشه دامن ما وقف میان خواهد بود می نمودند ملایک به ازل عشق به هم کاین گهر دست زد بی بصران خواهد بود گر شود کون و مکان زیر و زبر در ره عشق صورت نا...