غزل شمارهٔ ۲۱۴
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد هزار داغ ندامت به جان خویش نهاد کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کند که گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد شهادتش چو مراد دو کون در قدم است کسی که پ...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد هزار داغ ندامت به جان خویش نهاد کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کند که گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد شهادتش چو مراد دو کون در قدم است کسی که پ...
زندانی شوق تو به گلزار نگنجد جز در قفس مرغ گرفتار نگنجد در دست ریا باده کشان تا در کعبه بگذشته میانی که به زنار نگنجد هرذره نه شایسه طوف حرم اوست خورشید در این سایه دیوار نگنجد فری...
کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند زمانه را گل آشوب در کنار کند گناه کارم و دردا که نیست آن عزت که انفعال به عفوم امیدوار کند برای آن که دلیرش کند به خون ریزی زمانه شوق تو را مایل شک...
آنان که غمت مایه افسانه نسازند با همدمی محرم و بیگانه نسازند افسانه مخوانید که مستان خرد سوز با مصلحت مردم فرزانه نسازند زنار نمودم به همه صومعه داران تا دام رهم سبحه صد دانه نسازن...
هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدم ساگن شدم میانه دریا کنار شد جز با گریستن مژه در جهان نبود آن همه ز حرص دیده من ناگوار شد عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم مردی کنون بتاز که بختت سوار ...
صد غم دمی بزاید کانرا سبب نباشد ز ابنای آفرینش غم را سبب نباشد خوش عالمی که در وی کس کام دوست نبود در کام دوست نبود پیک طلب نباشد از عادت ظریفان زنهار پر حذر باش کاندر نهاد ایشان ذ...
از تو نوشت و داد دل آرمیده را غم نامه های شسته و صد ره دریده را شادم که در تپیدن خاصی فکنده ام هر ذره از وجود دل آرمیده را الماس ریزه کس نخرد در دیار عشق کانجا به توتیا نبود صلح دی...
خضر اگر بر لب کس منت آبی دارد بگذر از چشمه حیوان که سرابی دارد التفاتش به لب تشنه ما نیست دریغ هر که جام سخنی زهر عتابی دارد همه عاشق نکند دست به زلف تو دراز هر جنون شوری و هر سلسل...
هر زمان در فتنه خوش نامهربانی می شود این همه غوغا برای نیم جانی می شود عشق باغ دل نشین دارد که مرغ دل در او گر نشیند بر گیاهی آشیانی می شود هرکه بنشیند به طرف خوان گردش های دهر گر ...
عاقلان آدابت آموزند و رسوایت کنند دامن جمعی به دست آور که شیدایت کنند ناگهان عشقت کدازند از حجاب ناکسی پرده بگشا تا ز نادانی تمنایت کنند باغ گل پژمرده کردی رو ز کس در هم مکش من هم ...
طریق دلبری تو مگر پری داند که آدمی نه بدین شیوه دلبری داند کسی که هر بن مژگان به صد کرشمه سپرد سزد که هرسر موییش دلبری داند ز جان طمع ببرد یا به دل غمش بیند کسی که عادت آن ترک لشکر...
هر که را نشأ غیرت به سلامت باید در مصاف غم دل تاب اقامت باید همت اندوده شدن باید اگر مرد غمی نه دعای غم و نفرین سلامت باید جگر تشنه و فرسودگی پای کجاست گر کنی طی ره عشق علامت باید ...
خرد دارالشفا و جهل محنت خانه می سازد خراب مستی ام کاین هردو را ویرانه می سازد چنان شایسته عشقم که بعد از سوختن گردون ز خاکم بلبل از خاکسترم پروانه می سازد دو روزی یاریت گشتم مذاقم ...
حدیث عشق جان فرسا بگویید به دزدان اینسخن اما بگویید متاع من نمی ارزد به تاراج حکایت با من از یغما بگویید به طور ما نگنجد منع دیدار ولی این راز با موسی بگویید قیامت را ز پی بستیم و ...
در محبت لب خشک و دل تر می خندد مست مخمور در این تنگ شکر می خندد اهل دل خنده زنانند و نمی بیند کس لب این جمع به آیین دگر می خندد ای کلیم آتش ایمن گل مقصود تو چیست به تمنای محال تو ش...
اهل وفا که آتش ما تیز می کنند چون شعله سر کشد همه پرهیز می کنند ای بی غمان حذر که غزالان مست یار فتراک عمر عافیت آویز می کنند شمشیر غمزه-کند شد آهنگ قتل من کاین تیغ به خون جگر تیز ...
که دست در خم می زد که خون ما جوشید که برفروخت که درچشم ما حیا جوشید هزار آبله از هر نفس فروریزد چنین که از ته دل تا لبم دعا جوشید ترانه که چمن را به خون گرم گرفت که ناگذشته بر او س...
دادم به چشم او دل اندوه پیشه را غافل که مست می شکند زود شیشه را ای مدعی بکوش که محکم گرفته است عشق همیشه دامن حسن همیشه را در بیستون به صورت شیرین نگاه کن تا حسن چون به سنگ فرو برد...
مدعی باز ملولست و بلایی دارد در کف آیینه اندیشه نمایی دارد پرده دل بکن آرامگه شاهد وصل زانکه هر پرده نشین پرده گشایی دارد شرف از کعبه گر از سجده ارباب ریاست گوشه بتکده هم ناصیه سای...
کرشمه دست در آغوش نوشخند تو باد غبار فتنه سراسیمه سمند تو باد دمی که آتش حسن تو شعله خیز شود هزار مردمک دیده ام سپند توباد سری که حلقه فتراک دست می افتد مروت است که گویند اسیر بند ...
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس ح...
روی گرمی کو که داغم باز بوی خون دهد مرهمی نگذارد و خونابه ای بیرون دهد سوده الماس غم را داده آمیزش به زهر هست لذت بیدلی کو را ازین معجون دهد گر زمام از پنجه ناز آورد لیلی برون ناقه...
عرض کردیم به زاهد که ریا نفروشد کفر اندوده اسلام به ما نفروشد گو بنه بر سر دل منت و بسیار منه آن که بیماری دل را به شفا نفروشد عاشق آن است که گر جان بدهد بد نامی گرمی سینه وتاثیر د...
دارم ز زخم غمزه او لذتی که بود اما نماند جان مرا طاقتی که بود اکنون نمی توان طلب نیم عشوه کرد دردم ببین که نیست مرا جراتی که بود حرمان ز حد گذشت ولی چهره نیاز دارد بر آستان حرم نیت...