رباعی شمارهٔ ۱۱۹
گر دل بردم عشوه نمایی چه شود یابد دلم از عشوه صفایی چه شود صد کعبه و سومنات آبادان است معمور شود کلیسیایی چه شود

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
گر دل بردم عشوه نمایی چه شود یابد دلم از عشوه صفایی چه شود صد کعبه و سومنات آبادان است معمور شود کلیسیایی چه شود
وصل تو دوایی است که بیمارش نیست حسن تو متاعی است که بازارش نیست عشق تو کمندی که گرفتارش نیست حمد تو زبانی است که گفتارش نیست
خوش آن که شراب همتم مست کند آوازه امید مرا پست کند گر دست زنم به کام در دست دگر شمشیر دهم که قطع آن دست کند
عرفی نه مرا حاصل کان می باید محصول زمین و آسمان می باید آن کو به قناعت مثل آید او را گر هیچ نه گنج شایگان می باید
عرفی لب معنی ام دم از نور زند آتش به نهاد شجر طور زند منصور دم از بی ادبی می زد و من مرغ ادبم نغمه منصور زند
توفیق گذشته گر به ما باز آید این بخت عجوز بر سر ناز آید شاهین کرم گر بگشاید پر و بال بس طایر بسمل که به پرواز آید
بی یاد لب تو خضر دل مرده شود بی فیض رخت بهشت پژمرده شود پژمرده شود دلم ز تاثیر غمت از آتش اگر کباب افسرده شود
شاها کرم تو قلزم مواج است درویش تو اسکندر بی تاج است منسوب به عالم نزول تو بود آرام گهی که نام او معراج است
آن کز نظرش حجاب صورت بر خاست بر جزو و کلش نظر به یک دیده رواست گر جوهر قطره صاف باشد یا درد در قطره چنان بجو که گویی دریاست
تا در زده ام به دامن عفو تو دست تا یافته ام غبار تکلیف الست تقصیر عبادتم ندارد ایام وز طاعت کرده ام پشیمانی هست
با سال و مه ام دقیقه و ساعت نیست با روز و شبم روشنی و ظلمت نیست با صحت و رنجم آفت و راحت نیست عرفی عالمی چو عالم وحدت نیست
عرفی که همیشه در سلامت رو داشت دیدم که عجب جای از آن بد خو داشت صد بیشه شعله داشت در هر بن مو صد خوشه ناله بر سر هر مو داشت
آنم که رعیت کمینم دهر است تریاق زمانه با خلافم زهر است عالم به ممالک جلالم شهر است دریای محیط خندق آن شهر است
از باب مغان که رسمشان جود و عطاست جامی بدهند این نه آیین سخاست شکرانه صاف های لب تشه طلب دردی بدهند تشنگانیم رواست
ای کرده زبون ناز شجاع تو مرا افکنده به صد رنج نزاع تو مرا تا خیزم و آرمت در آغوش اجل گشته است به تکلیف وداع تو مرا
عرفی سخنت گرچه معما رنگ است وین زمزمه را به ذوق یاران جنگ است بخروش که مرغان حرم می دانند کاین نغمه ناقوس کدام آهنگ است
از دیده ما به جز حیا نتوان یافت زین آینه جز نور صفا نتوان یافت آلودگی ای که آب عصمت ببرد در سلسله نگاه ما نتوان یافت
حسن از طلب نگاه ما بسته لب است از اهل ادب دیده گشودن عجب است وانگه که لب حسن تماشا طلب است از بی ادبی چشم گشایی ادب است
عرفی چه نهی متاع دل در کف دست راه نظر کج نظران باید بست بر سینه ما نگر که از بیرون هست صافی و درست و از درون عین شکست
آنم که به ترک دین دلم خرسند است زنار به هر موی منش پیوند است زد جوش جنون و فاش تر می گویم در دیر مغان دلم به زلفی بند است
یار آمده و در صدد دلداری ست من مست و خراب این شب صد دشواری ست بیدار شو ای بخت به خوابم کردی فریاد که خواب تو بهتر از بیداری ست
عرفی سر صفه مغان مسند ماست تعظیم گه دیر مغان معبد ماست هر گام به تیغی سر تسلیم نهیم سر تا سر کوی دوستی مشهد ماست
زینسان که گمان شده دی به ره است وز بستن یخ حباب رشک گره است دشمن که ز هیبت تو می لرزد چه عجب کش علت لرزش به نظر مشتبه است
زین سردی دی که آب و آتش یخ بست در بستن یخ جوهر الماس شکست زان گونه مسامات هوا بسته که تیر یابد ز کمان گشاد و نتواند جست