غزل شمارهٔ ۳۴۴
هر جا که مست و غمزه زن آن عشوه آیین می رود دل می چکد جان می دهد سر می برد دین می رود از وعده گاه وصل او هر شام تا غمخانه ام آرام در خون می تپد امید غمگین می رود گویا ز عیش آباد وصل...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
هر جا که مست و غمزه زن آن عشوه آیین می رود دل می چکد جان می دهد سر می برد دین می رود از وعده گاه وصل او هر شام تا غمخانه ام آرام در خون می تپد امید غمگین می رود گویا ز عیش آباد وصل...
بازم به طوف کعبه احرام تازه شد ذوقم به بوسه های لب جام تازه شد گشتیم باز می کش و ارباب شید را آیین طعن وشیوه دشنام تازه شد ذوقم نمانده بود ز خونابه های تلخ اینک حلاوت همه در کام تا...
گشتم اندر دل خوبان همه خوبان خودند همه دل در شکن زلف پریشان خودند بس که پیمان شکنی در دلشان جا کرده است بسته پیمان به خود و آفت پیمان خودند گه در اندیشه خود و گاه در آیینه ما دیده ...
خوشا کسی دم آب بی شراب نخورد دمی که جام شراب نداشت آب نخورد ز نقص تشنه لبی دان به عقل خویش مناز دلت فریب گر از جلوه شراب نخورد کسی اراده جولان عافیت ننمود که زخم تیر بلا پای در رکا...
کسی به دیده ناموس خار می آید که پاسخ سخنش ناگوار می آید زمانه اهل دلی نیستش نمی دانم که بوی دل ز کدامین دیار می آید دلی به روشنی آفتاب خنده زند که از زیارت شب های تار می آید هزار ج...
شبی که در قدم وصل یار می گذرد به ذوق گریه بی اختیار می گذرد کسی که محرم درد من است می داند که دیده بی نم و آب در کنار می گذرد مخواب در دل شب ها که موج قافله ای ست که از کسی که به ش...
صد شکر کز اقبال غم و لشگر آفت در مملکت عشق نشینم به خلافت هر چند که در خورد جمالت نظری نیست حیف است که پنهان بود آن حسن لطافت تا دختر رز دست در آغوش برقصید گو محتسب شهر مکن ترک ملا...
عاشقان گر به دل از دوست غباری دارند گریه ای گرد نشان در شب تاری دارند آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیاز چشم امید به فتراک سواری دارند ره ارباب محبت به فنا نزدیک است سوزنی در کف و د...
آن کس که مرا با دل غمناک بر آورد نتواندم از بوته غم پاک بر آورد آن نشأی شوخی که بر آورد گل از شاخ چون لاله مرا با جگر چاک بر آورد دود دلم از چشم بداندیش نهان است با آن که سر از روز...
هوشم به نگاهی برد جانانه چنین باید یک جرعه خرابم کرد پیمانه چنین باید تا کرد بنا عشقت افسانه هجران را در خواب فنا رفتم افسانه چنین باید از بس که غبار غم از سینه بشد رفته تا زانوی د...
کی دلم شاد از می ناب و نوای نی شود آن که از غم شاد گردد شاد ازین ها کی شود هر که را سیماب غفلت ریخت آسایش به گوش کی دلش را چشم باز از نعره یا حی شود گر دو رهرو متفق گردند در راه خط...
دلی کز حسن آن گل در نظر گلزارها دارد اگر برگ گلی باشد درونش خارها دارد دلیل عصمت زاهد بدانی زهد و تقوا را که او در پرده اسلام و دین زنارها دارد من و وادی شوق ناوک صید افکنی کانجا ت...
جان به یاد لبت شکر خاید دل به دندان غم جگر خاید ظن سیری مبر که لقمه خام بخت پیر است و دیرتر خاید دل آشفته بخت من تا چند جای انگشت نیشتر خاید آن که گیرد مزاج پروانه شعله چون میوه ها...
کسی که از الم عشق بی دماغ شود عجب به همره جانان به گشت باغ شود چراغ انجمن طور اگر دهد پرتو ز خاک بادیه هر ذره شبچراغ شود چراغ تیره شبم بی رخت چراغ دگر است نقاب را بگشا تا شبم چراغ ...
چه گرمی است که در سر شراب می سوزد چه آتش است که در دیده خواب می سوزد کسی که برق محبت در او زند آتش ز تاب سایه او آفتاب می سوزد کنون که آتش می جمع شد به آتش حسن مپوش چهره که ناگه نق...
معلوم کز ترشح اشکی چه کم شود آن آتشی که از دل جیحون علم شود گر غم شود هلاک شهیدان عشق را در روضه بحث بر سر میراث غم شود داند غبار دردم و آسوده خواندم یا رب که چند گه به وفا متهم شو...
آن که در راه طلب ماند و پایی نکشد گو سر رشته رها کن که به جایی نکشد من خود از تربیت دل نکشم دست ولی ترسم این آیینه کارش به صفایی نکشد آخر انصاف بده تا به کی از دست تهی نگشاید کمری ...
گشود برقع و توفان حسن عالم سوخت متاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت که زد به داغ دلم دامن کرشمه که باز به نیم شعله هم خان و مان مرهم سوخت فروغ حسن تو در گلشن بهشت افتاد که برگ لاله و...
وعظ من گرد فشاننده عصیان نشود آستین عسل آلوده مگس ران نشود نیست در خوان محبت خورشی غیر نمک لخت دل هر که نیندوخته مهمان نشود کشوری هست که در وی رود از کفر سخن همه جا گفت و شنو بر سر...
آنان که وصف تو تقریر می کنند خواب ندیده را تعبیر می کنند از صدق اهل بتکده هم اعتماد رفت از بس که اهل صومعه تزویر می کنند مردان کار راه نشین عباد شد بازیچه دوستان همه تزویر می کنند ...
بیا که نغمه گشایان نفس به نی بستند پیاله را به لب شیشه های می بستند دلی که مایه آزادگیست بی دردان به ذوق سلطنت روم و ری بستند فسانه ها که به بازیچه روزگار سرود کسان به مسند جمشید و...
مجنون که عیشش از غم لیلی شود لذیذ حرمان به کام او چو تمنا شود لذیذ حشمت به لذت است ولی که رسد به صلح کی اضطراب همچو تسلی شود لذیذ این تلخ گریه را شکرآمیزش کن به خند تا گریه ام چو خ...
گر مرد وفایی ره بازار الم گیر رو پنجه ز الماس کن و دامن غم گیر اسباب پریشانی ات ای دل همه جمع است دامن به میان برزده و راه عدم گیر عیشی به غم دوست برابر نتوان یافت رو کام دو عالم ه...
شراب یأس به جام و سبوی ما بگذار شکسته رنگی ما را به روی ما بگذار اگر شراب اگر خون دل اگر الماس تو گوشه گیر و به کام گلوی ما بگذار به کشتزار غم ای اشک صد نظر دارم به ذوق گریه که آبی...