غزل شمارهٔ ۴۳۰
رفتیم و با غمت دل پر خون گذاشتیم جان را به صیدگاه تو در خون گذاشتیم رفتیم و دل رمیده و شبدیز غیر را با شوق بی عنانی گلگون گذاشتیم رفتیم و توبه کرده ز میخانه مراد میل قدح به آن لب م...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
رفتیم و با غمت دل پر خون گذاشتیم جان را به صیدگاه تو در خون گذاشتیم رفتیم و دل رمیده و شبدیز غیر را با شوق بی عنانی گلگون گذاشتیم رفتیم و توبه کرده ز میخانه مراد میل قدح به آن لب م...
منم که بهر دل اسباب داغ می دزدم نسیم گلشن غم در دماغ می دزدم دمی که بر نفس اهل درد می جوشم هزار شعله از دود چراغ می دزدم ز بهر آن که چکانم به کام تشنه لبان به آستین نمک و خون داغ م...
ما دست دل ز چشمه بهبود شسته ایم داغی به زهر داغ نمکسود شسته ایم دل در دعای کام نفس بر نیاورد زین شعله ننگ نسبت دود شسته ایم آسوده تر حسود که ما از ضمیر دل اندیشه زیان و غم سود شسته...
از بس که روی گرم به هر سو گذاشتیم صد داغ شعله خیز در آن کو گذاشتیم از شرم ناکسی نگشودیم دیده را الماس فتنه در ته پهلو گذاشتیم هر گوهری که دل ز تعلق گرفته بود در دامن کرشمه دلجو گذا...
از مردن دشوار من است آن مژه پر نم ای جان به لب آمده گو یک نگهی کم لطفی تو گرم چاره ندارد عجبی نیست بسمل شده را به نشود زخم به مرهم تا فاش نسازم بر بیگانه غم او تحقیق خصوصیت من کرده...
از دل این شعله چو داغ صنم افروخته ایم آتش بتکده را در حرم افروخته ایم شب غم تا به عدم راه برد دلبر کام آتشی راه به راه عدم افروخته ایم موسی آرید به این دیر که ارباب نظر آتش طور ز ر...
منم کز باده عشرت خروشیدن نمی دانم به دست من مده این می که نوشیدن نمی دانم طبیبا از دوا بر قامت دیوانه خوی من مبر پیراهن عصمت که پوشیدن نمی دانم من آن مست می شوقم که گر صد سال شوق ا...
حال ما بنگر که آهوی حرم گم کرده ایم رهبر امید را در هر قدم گم کرده ایم می شود اسباب غم اسباب افزون گرچه ما مایه افزایش اسباب غم گم کرده ایم چون ترنم های مرغان بهشتی نشنوم ما که دور...
ز معموری به تنگم جز دل ویران نمی خواهم چو سلطان محبت ملک آبادان نمی خواهم کسی تا کی پریشان_جنبش و سر در هوا باشد دگر یار جنونم عقل سرگردان نمی خواهم نه داغ تازه می خارد نه زخم کهنه...
هر چه با او گویم از مردم دگرگون بشنوم باز حرفی گفته ام امروز تا چون بشنوم واعظا درمانده رسوای عشقم دم مزن گر توانم نکته زان لعل می گون بشنوم تشنه غم بودم اکنون شاد گردم هر کجا از ل...
امید صلح از آن با شکیب ایوب است که دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است همین عطیه به هر حال خوشدلم دارد که هر چه رفت به عنوان خیر محسوب است تهی بساطی این عهد بین که بی من و تو زمانه نا...
هرگز دل کس را به گناهی نشکستیم وز بهر جزا طرف کلاهی نشکستیم صد نخل نشاندیم ولی گوشه دستار از طرف چمن شاخ گیاهی نشکستیم از میکده بردیم دو صد شیشه به کعبه یک شیشه دلی بر سر راهی نشکس...
وقت آن است که افیون به شراب اندازیم دو جهان را به یکی جرعه خراب اندازیم دلم از صوت تذروان بهشتی نگشود گوش بر ناله مرغان کباب اندازیم ای که بر زشتی من خنده زنی باش که من بخرم دستی و...
چند از این ششدر غم فال گشادی بزنیم به کمان آمده عنقا که مرادی بزنیم چند از این شیشه بگیریم و بریزیم به کام یک دو جامی به کف خویش نژادی بزنیم در نیارد که دمی غاشیه غم نکند سر دهیم ا...
ما ره نشین مردم دیدار دوستیم سختی کشیم حیف که غمخوار دوستیم هر دم خیال بازی و فکر کرشمه دشمن تراش خاطر و آزار دوستیم ای نوحه سنج ناله بر زدی ز لب که ما نازک دلان گریه بسیار دوستیم ...
باز آ که به ذوق الم آشنا شویم با شیشه و ز سنگ به هم آشنا شویم صد بحث غم به یک درم داغ می خرم زین ننگ با معامله کم آشنا شویم راز محبتیم ز ما گوش و لب تهیست حاشا که ما به لوح و قلم آ...
قدح دمید لبالب خراب گو شده باشم اگر هلاک شوم در شراب گو شده باشم به بزم عیش روم تا به کی مصیبت شیون خراب نغمه چنگ و رباب گو شده باشم نه خنده ای و نه نگاهی تو را ازین چه تفاوت شکنجه...
به سهو ار توبه از می کردم و دیر مغان بستم کسی کو بازم آرد بر سر خم از جهان رستم به فتراکم ببندد عشق و گوید دست و پا کم زن که من بسیار از این صید زبون در خاک و خون کشتم ردای عافیت ب...
دل به دست و پای کوبان از حرم بگریختم وین سیه قندیل را از خاک دیر آویختم توتیای دیده توفیق یعنی خاک دیر بر سر دل تهنیت گویان به مژگان می بیختم راهب دیر و صنم مست سماع ماتمند تا به ش...
گلی ناچیده بویی ناکشیده زین چمن رفتم به تلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم به دنیا نیست بازاری مرا این سودم از وی بس که عریان آمدم اکنون چو رفتم بی کفن رفتم نه کوشش های فرهادی نه ...
ما دل به جان خریده و بر باد داده ایم مرغ حرم گرفته به صیاد داده ایم سهل است با قفس دل اگر رفت به سوی دوست ما مرغ کشته ایم که بر باد داده ایم سرمایه متاع محبت به دست ماست این مشتهر ...
آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است شب زنده داریت بتر از خواب غفلت است خواهی به کعبه رو کن و خواهی یه سومنات دل بد مکن که شش جهت از بهر طاعت است بیرون بود حلاوت و تلخی و مدح و ذم رد ...
به شرح غم نفس را ریش کردیم درون را عافیت اندیش کردیم طمع بردیم چندان بر در عشق که از درد غمش درویش کردیم اگر رفیتم در جنت مکن عیب که اول درد و غم را پیش کردیم جنون با ما نکرد این ت...
عمر در شعر به سر کرده و در باخته ام عمر در باخته را بار دگر باخته ام ساقی مصطبه عشقم و می ریخته ام طایر باغچه قدسم و پر باخته ام العطش می زند از تشنه لبی هر مویم که قدح های پر از خ...