غزل شمارهٔ ۴۵۲
ما لذت فقریم سخا را نشناسیم ناسوری زخمیم شفا را نشناسیم ما طایر قدسیم سراسیمه در این دهر کیفیت این آب و هوا را نشناسیم مهر لب ما بشکند آشوب بهاران ما باغ ملولیم نوا را نشناسیم مستی...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
ما لذت فقریم سخا را نشناسیم ناسوری زخمیم شفا را نشناسیم ما طایر قدسیم سراسیمه در این دهر کیفیت این آب و هوا را نشناسیم مهر لب ما بشکند آشوب بهاران ما باغ ملولیم نوا را نشناسیم مستی...
دل و جان بردگی بودند و من افسانه شان کردم چراغ خانقاه شیخ و آتش خانه شان کردم ز بیم هجر و امید وصال آشفته دل بودم ز حیرت آشنا گشتم ز خود بیگانه شان کردم ز سوز مهوشان درد چندان سوخت...
از شش جهتم شکوه زند موج خموشم در زهر زنم غوطه و سرچشمه نوشم سر تا به قدم عیبم و از دوستی خویش عیبی نشناسم کزان پرده نپوشم بر خلق نخواهم که زنم ناصیه خویش تا جمله بدانند که من بیهده...
ز بی دردی به امید اجل در عشق مرهونم نه شرم از قتل فرهادم نه از ننگ از مرگ مجنونم وبال از هوش دان است از خردگر همچنین خیزد همان بهتر که ساقی در شراب انداز مجنونم فغان العطش ناگه به ...
چه غم ز رفتن این است می کشد اینم که غم تو به بازیچه می برد دینم فروغ آیینه ام بی چراغ مجلس نیست کجاست سرمه کش دیده خدا بینم امام شهر که مستم ندیده حیران بود بیا بگو به تماشا کنون ک...
صد پرده تصور باطل شکافتیم تا اندکی معادله دل شکافتیم نوری نداشت غمکده حسن از دریچه تافت روزن به آن دریجه مقابل شکافتیم آن کشته ایم کز اثر نوحه های خویش صد بار جامه در بر قاتل شکافت...
خوش آن جهان چو من از داغ دل کباب شوم زمانه را کنم آباد اگر خراب شوم بر آن شدم که چنان آتشی برافروزم که در میانه آن تا ابد کباب شوم دهان شیشه گشاد است عشق نزدیک است که بی نیاز ز کیف...
چون خیالت گذر آرد به در مسکن چشم جوشش نور به هم در شکند روزن چشم مشت سوزن به دلم زان مژه تا ریخته اند گریه از پاره دل دوخته پیراهن چشم از دلم تا به در دیده صد آتشکده ساخت گریه شوق ...
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست کز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست وه که تا لب های من آلوده از افغان نکرد تشنگی از هر طرف جویی به حیوان بر نخاست باغبان عشق با دعوی به رضوان...
ما نقد را ز جمله به غماز داده ایم در دام هر چه آمده پرواز داده ایم بعد از هزار شکوه به غم دل نهند خلق ما خویش را تسلی ز آغاز داده ایم از بانگ طبل باز دل ما نمی رمد ما کبک خود به چن...
صد شکر کز حلاوت هستی گذشته ایم وز ذوق هوشیاری و مستی گذشته ایم ای خوشدلی مناز که ما از بساط عمر در روزگار باد پرستی گذشته ایم در راه راست گام به اندیشه می نهیم از بس که بر بلندی و ...
چو لاله گون شوی از باده در چمن مستم چو مشک بیز کنی طره در ختن مستم دل برهمنم از سایه صنم داغم دماغ بلبلم از نکهت چمن مستم نه شکل سبحه شناسم نه صورت محراب ز فکر دار و اندیشه رسن مست...
ماتشنگی به دجله و جیحون نمی دهیم یک العطش به صد قدح خون نمی دهیم آب حیات از لب ما می چکد ولی صد چشمه زهر هست که بیرون نمی دهیم شد رام تازیانه ما توسن جنون دیگر عنان فتنه به گردون ن...
گاهی مصیبت خود گاهی ملال مردم در عشوه خانه دهر این است حال مردم تا خون دل توان خورد ای تشنه کرامت نزدیک لب میاور آب زلال مردم همت ز خویشتن جو چون بایزید و شبلی نتوان گرفت پرواز هرگ...
با دل چو گویم حرف او طوفان فریادش کنم تاب نفاقم نیست هم کز دل نهان یادش کنم شیرین به خسرو بست دل عشق از ره ناموس گفت آن به که زخم تیشه ای در کار فرهادش کنم از رنگ و بو دورم ولی در ...
چند بر بستر از آن چشم فسون ساز افتم تکیه بر بالش و بستر کنم و باز افتم پاسم ای شمع چه داری نیم آن پروانه که اگر بال بسوزند ز پرواز افتم بای شهباز سلامت بگشایید که من نی ام آن مرغ ک...
دل در شکن طره دلبند شکستیم صد نیش بلا در دل خرسند شکستیم سودازده گی بین که دل هم نفسان را صد بار ز نشنیدن یک بند شکستیم ما را بکن از عشق به زهر مژه ها یاد کاین توبه به امید شکرخند ...
هرگز گله از دوست به محرم نفروشم گر مشتریم دوست شود هم نفروشم از شورش غم با در و دیوار به حرفم رفت آن که به آسوده دلان غم نفروشم هرگز نگشایم در دکان غم دل وانگه که دکان باز کنم کم ن...
ای ساقی بلا ز شراب تو سوختیم با آن که آتشیم ز آب تو سوختیم در شب گذشت عمر و ندیدیم روی صبح ای بخت از گرانی خواب تو سوختیم پایت رکاب پرور و دستت عنان نواز از غیرت عنان و رکاب تو سوخ...
تاج زر گر بودش فتنه ی از بهر خود است فتنه این است که در زیر کلاه نمد است معنی تجربه بشناس و ره تجربه گیر تا بدانی که تو را ظلم عدالت مدد است در میانی خزف و گوهرم اندیشه به جاست من ...
زخمی شوق توام سینه جوشان دارم خانه در کوچه الماس فروشان دارم کی مسلمان کندم صحبت اصحاب کرم که در آن زمره بسی حلقه به گوشان دارم آتش پنبه گوش دگرانم کامروز گوش را مزرعه پنبه فروشان ...
کسی کو دلگشا ماند دلش چون سنگ می بینم از آن در خوشدلی هم خویش را دلتنگ می بینم به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ می بینم ندانم کاین پریشان دل ...
تا نام جمال یار بردیم رنگ از رخ لاله زار بردیم زآیینه دل به سیل گریه عالم عالم غبار بردیم تا کشته غمزه تو گشتیم صد شمع به هر مزار بردیم بردیم به خلوت غمت خاک از آتش روزگار بردیم مر...
از آن ز باده شوق تو هوش جان دزدم که لذت غمت از او نهان دزدم تو گرم رانی و سوزم که چون رسی بر من چگونه شیوه گرمی از آن عنان دزدم خوش آن وصال که هر دم حلاوت نگهت دل از نگاه و ز دل جا...