غزل شمارهٔ ۴۷۴
دردا که فاش در غم جانانه سوختیم در داغ و درد محرم و بیگانه سوختیم گو شمع برفروز به بزم طرب که ما بیرون در ز غیرت پروانه سوختیم با خون صد شهید مقابل نهاده اند عمری که ما به آتش افسا...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
دردا که فاش در غم جانانه سوختیم در داغ و درد محرم و بیگانه سوختیم گو شمع برفروز به بزم طرب که ما بیرون در ز غیرت پروانه سوختیم با خون صد شهید مقابل نهاده اند عمری که ما به آتش افسا...
هر که را دشمن شوم بر عیب خود محرم کنم تا ز بیم طعنه با او کینه جویی کم کنم الوداع ای دوستان و دشمنان رفتم که باز دشمنی با شادمانی دوستی با غم کنم ترک غارتگر به یک نوبت نشاید چند گا...
به کوی صید بندان دوش چون فریاد می کردم به یک صوت حزین صد عندلیب آزاد می کردم چنان دوش از غمت مشتاق بودم بر هلاک خود که تا صبح آرزوی تیشه فرهاد می کردم نه تاثیر نفس بی عمر جاویدان ن...
من کینه را به مهر خریدار نیستم دل پیش توست ولی به دل یار نیستم آغاز دوستی است عنان از ستم بگیر در مانده محبت بسیار نیستم تا کرده ام وداع محبت رسیده ام یک منزل است راه و گرانبار نیس...
عفوت آوردم دل شرمنده را آتش زدم خط آزادی نمودم بنده را آتش زدم کاو کاو خانه کردم جنس بی قیمت نبود شگر گفتم گوهر ارزنده را آتش زدم خنده ار با گریه دیدم بر در رد و قبول گریه را مقبول...
از باغ جهان رخت ببستیم و گذشتیم شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم دامن کش ما بود فریب غم ناموس زین کشمکش بیهده رستیم و گذشتیم هر گه که به ما راحتیان راه گرفتند لختی دل آن طایفه جستیم و...
لب فروبستن ناصح گرهی بر باد است صد ره این بست و گشادم بر یاد است گل حسن تو بود در همه جا فصل بهار بلبل باغ نوا از همه غم آزاد است آدمی را ز همه چیز نفس منتخب است در نفس منتخب آن اس...
کو عشق که در غمزدگی نام برآرم دستی به سزای دل خود کام برآرم بد خوی شوم روزی و این جان غم اندیش از غمکده سینه بد نام برآرم سررشته زنار جهانی به کف آمد یک رشته گر از پرده اسلام برآرم...
دلی از نقشبندی های عشق آزاد می خواهم دلی چون نامه مجنون مادر زاد می خواهم به جانم زنده گردانی شفایم داده بیماری بخواهم پاره کردن اوراق یک یک باد می خواهم نمی سنجم ملال خویش و بهر خ...
منم که آب گل و رنگ لاله می طلبم در این لباس شراب دو ساله می طلبم شکست جام شرابم ز سنگ توبه ولی در این خزان دیت خون لاله می طلبم ز باده توبه حرام است در شریعت عشق اگر قبول نداری رسا...
دل کز لبت چغانه به گوشش نمی زنم مست است این ترانه به گوشش نمی زنم این بس جزای طعنه زاهد که هیچ گاه قول شرابخانه به گوشش نمی زنم عهدش نماند کاین دو جهان گشت باز رمز بی مهری زمانه به...
تا به کی همره اندیشه باطل باشم وز دیار طرب آواره تر از دل باشم گر گذشتم ز در کعبه نه از بی خبریست مصلحت نیست که با طالب منزل باشم گر به قانون معین نزیم عیب مکن حکم عشق است که آشفته...
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشم فالی زنم که گریه بر آید بنام چشم ای گریه بی مضایقه از در درآ که من هر دم به خون دل بنویسم سلام چشم از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزود امشب خیال دوست ن...
از دل غم او دریغ داریم این می ز سبو دریغ داریم تا در سر کوی تو بلغزند پای از لب جو دریغ داریم دوزیم ز چاک سینه مرهم زین رخنه رفو دریغ داریم خود چیست متاع دین که آن را از روی نکو در...
هر چند بی غمانه به مسکن فتاده ایم زنجیر صد کرشمه به گردن فتاده ایم در نعمت اوفتاده و شکری نمی کنیم بس ناشکفته گل در گلشن فتاده ایم خوشدل به نور شمع شبستنانت از برون شب ها به خاک دی...
تنها نه دلق خود به می ناب شسته ایم ناموس یک قبیله به این آب شسته ایم قسمت بلاست ورنه می آلوده دلق خویش صد ره ز شوق گوشه محراب شسته ایم ما توبه دشمنیم و قدح دوست دور نیست کز دل هوای...
نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم نهفته در ته دامن چراغ بی نورم مسیح تا دم آخر فسون دمید و هنوز به صد جراحت روز نخست رنجورم چنان به خواهش دیدار رفته ام شب وصل که شوق هم به تقاضا ندیده ...
تا کوکبه ی رحمت جاوید بلند است بخت طلب و طالع امید بلند است آوازه ی رندی به جهان پست نگردد تا زمزمه ی جام ز جمشید بلند است ما گلخنی یان بس که ز بد نامی راحت از سایه نشینان گل بید ب...
بس که درد عالمی در عشق تنها می کشم ناله امروز را از ضعف فردا می کشم خار خار راحتم ره می زند ای ساربان گرم ران محمل که ناگه خاری از پا می کشم چون به مرگ خود بمیرم رحم کن خونم بریز ک...
تا کی به حرم تشنه لب و مضمحل افتم کو دیر محبت که به دریای دل افتم کو معرکه عشق که از بوی شهادت بی خود شده در لجه خون به حل افتم آخر که مرا گفت که از باغچه قدس بی فایده در دامگه آب ...
نالنده ام ز درد مگر بلبلم جوشنده ام به حسن مگر شبنم گلم گر نه قیامتم ز چه لبریز فتنه ام ور نه ندامتم ز چه عین ناملم دل موج خیز درد و جبین صاف از گره دریای اضطرابم و کوه تحملم ای مد...
زین بزم نه این بار بر آشفتم و رفتم کی بود که تلخی ز تو نشنفتم و رفتم دارد اثر سوده الماس به چشمم گردی که ز مژگان ز درت رفتم و رفتم ای هم نفسان رفتن از این غمکده کم نیست پژمرده مباش...
خانه زاد محنتیم آسودگی کم دیده ایم آن چه از غیز زخم بیند باز مرهم دیده ایم هر که از آیینه ای بیند جمال کار خویش ما فروغ کار در پیشانی غم دیده ایم تا رضا در دیده ما کحل همت کرده است...
شهید وصلم و سیراب تر ز یاقوتم ز نخل توبه تراشیده اند تابوتم مراست معجزه مشکل گشای و هر ساعت فریب می دهد امید سحر هاروتم به دست ساده دلی ده عنان کار که من خراب کرده تدبیر عقل فرتوتم...