رباعی شمارهٔ ۲۹
باز آ که فراق جان گداز آمده است اندیشه مردنم فراز آمده است باز آ که ز ناچشیده داروی وصال دردی که نرفته بود باز آمده است

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
باز آ که فراق جان گداز آمده است اندیشه مردنم فراز آمده است باز آ که ز ناچشیده داروی وصال دردی که نرفته بود باز آمده است
چندان که شدم ز بیخودی مست دعا تیری نزدم بر هدف از شست دعا باشم ز دعا مانع و از شوق طلب وقت است که پر درآورد دست دعا
گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست زنهار مبر گمان که راحت که خطاست گر ناله خموش است دلم در جوش است گر دیده سراب است درونم دریاست
تا عمر مرا فلک به غم پیموده است گوشم به فغان اهل شیون بوده است امروز شنیده ام ز عرفی بی تو در خواب که چرخ هم نشنوده است
عشق آمد و گوید رسولم نام است در حسن به آسمان صدم پیغام است حکم است که دل و دین فروشید به درد وین سهل ترین جمله احکام است
راهم ندهد سوی حرم زاهد زشت راند ز کنشت راهب نیک سرشت گر لذت خواریم بدانند از رشک هم آن کشد به کعبه هم این به کنشت
مسجود ملایک دو تن از آب و گل است ز آدم چو گذشت این نگار چگل است گر هست تفاوتی همین باشد و بس کان حکم اله بود وین حکم دل است
معموری عقل فضله ویرانی ست سرمایه علم خاک بی سامانی ست بازارچه حیرت ما آبادان ست کافتاده متاع و غایت ارزانی ست
در عهد من آن که لاف سنج سخن است خونش هدر است قاتلش نظم من است گوساله سامری اگر بانگ زند اعجاز مسیح لقمه دندان شکن است
عرفی دل من که منت جان من است از عالم قدس آمده مهمان من است مگذار که پامال شود در ره کفر رحمی که جگر گوشه ایمان من است
دردا که دگر سخن ز فرزانگی است چیزی که نه در شمار دیوانگی است بیگانگی عافیتم ننگی بود اکنون به وی ام نسبت هم خانگی است
دی محتسب آمد به غم تند نشست ماتم زده بود دادمش شیشه به دست بشکست و نیافت قصدم آن جاهل مست بایست که توبه شکند شیشه شکست
ای رانده ز نسبت حرم طاعت ما مردود اجابت صنم طاعت ما اسلام نه کفر نه تا کی به عبث آلوده کند لوح و قلم طاعت ما
شیراز که دریای معانی گذر است یکتا گهرش عرفی صاحب نظر است بس کز دو طرف ماه وشان می گذرند هر کوچه او شبیه شق قمر است
صد تلخ شنیدم ز یکی رزق پرست جرمم چه که همین دادمش جام به دست دانی که همان محتسب گرسنه مست کامروز به لقمه اش دهن خواهم بست
این لاله که با داغ الست آمده است پژمرده و سینه چاک و مست آمده است پژمردگی اش رواست که از باغ ازل تا شهر غمت دست به دست آمده است
در باغم و دل شکارگاه شیراست نگشوده نظر دل از تماشا سیر است چون دیده گشایم که چمن بیگانه ست چون سینه گشایم که هوا شمشیر است
یاران دگر انگشت نما خواهم گشت مجموعه درد بی دوا خواهم گشت هم دست به دل بنهاده هم دل در دست از بهر دوا به شهرها خواهم گشت
در دیده تو روشنی شرم به است در سینه تو جان و دل نرم به است پرهیز کن از فسردگی در ره عشق کز گریه سر خنده گرم به است
عرفی شب عید و باده عیش افروز است می نوش و طرب کن که همین دم روز است این توبه بسی شکست و از ما برمید می نوش که توبه مرغ دست آموز است
روزی که قضا به مزرعه قسمت کشت خاکم ز حرم ببرد و در دیر سرشت می خواست که در جواب ابنای کنشت گویم لبیک چون بگوید خشت
عرفی دل ما تا به در عشق گریخت خون گله با شراب نسیان آمیخت این خون نه به تیغ آشنا شد نه به خاک این گل نشکفت از نفس باد بریخت
عرفی علم هجر تو افراشتنی است گنجی تو ولی نقد تو برداشتنی است گر عشق تویی تخم تو ناکشتنی است ور حسن تویی دل ز تو برداشتنی است
از بند غرور می گشایم خود را آن طور که هست می نمایم خود را عمری به رعونت صفت خود کردم چندی به شکست می ستایم خود را