غزل شمارهٔ ۵۳۹
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی او میل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او چون خرامد در دلم جان هم چو آب زندگی سر نهد در پای سرو قامت دلجوی او تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلم کرد...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی او میل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او چون خرامد در دلم جان هم چو آب زندگی سر نهد در پای سرو قامت دلجوی او تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلم کرد...
از آن ز شربت صلحم هوای پرهیز است که آتش تب شوقم نه آن چنان تیز است چو زلف باز کنی ناله خیزد از دل ها که دام ما همه این طره ی دل آویز است ز طره مشک به دامان کوهکن پاشد اگر چه تکیه ی...
اینک رسید وعده گشاد نقاب کو رفتیم تا دریچه صبح آفتاب کو جامی کشیده محتسب و فتنه می کند کو تازیانه ادب احتساب کو خونم حلال بر تو ولی داور جزا گر گویدم شهید که گشتی جواب کو کیفیت شبا...
صنمی که غمزه او به صف بلا نشسته به هوای دل مسیحا به ره فنا نشسته چو رسی به تربت من مفشان به ناز دامن که غبار درد و حسرت به مزار ما نشسته شود آشکار فردا که به راه وعده او ز غم بهشت ...
خیز و شراب حیرتم زان قد جلوه ساز ده روی به روی عشق کن دست به دست ناز ده ای دل ساده گفتمت نام وفا مبر کنون مرهم داغ خویش را از نمک امتیاز ده توسن ناز کرده زین ای دل عافیت گزین موی ب...
ساغر لب ریز وصل بر کف مشتاق نه زمزمه آتشین بر لب عشاق نه ای قلم شعله ریز دود دل ما بریز آتش حسرت فزوز در دل اوراق نه حسن صنم پرده سوخت ای دل دیدار دوست ناصیه بر خاک بند حوصله بر تا...
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه عشق از بازیچه بشناس امت مجنون مباش سر به یاد چشم جانان در پی آهو منه دل بود شایسته دردی که از صد دل یکی تهمت درد ...
شب نشد از تاب تب پیرهن آتشکده پیرهنم شعله بود انجمن آتشکده صورت شیرین بکاشت گلشنی از خار و خس بهر خود آماده ساخت کوهکن آتشکده سینه سوزان من قبله گبران شده است روح من آتش بود جسم من...
جانم ز سینه بر زه دامان بر آمده گویی به عزم خدمت جانان بر آمده ناز غرور کی نهد از سر که این نهال گویی بر آب دیده رضوان بر آمده با دل بگوی عیب شهادت که این اسیر تا بوده در میان شهید...
به کشتن من عاجز شتاب یعنی چه به قتل صید اسیر اضطراب یعنی چه دمی که چهره فروزد ز می شود روشن که بر دمیدن آتش ز آب یعنی چه به تیغ غمزه اش ای دل نگاه حسرت چند بگو که چیست مرادت حجاب ی...
نه بی موجب به خاکم از سم اسبش نشان مانده سمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه او چو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده شب از هجر تو بس دشوار جا...
بانگ ما کبک است خرمن را به خرمن باز ده ای که می گفتی خریدارم کنون آواز ده روزگار خنده غفلت گذشت ای کبک من دل به دندان گیر و تن در چنگل شهباز ده ای فلک صیدی که افکندی به تیرت کشته ش...
جنگ آتش آشتی آتش مدارا آتش است خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است باده خواهی باش تا از خم برون آرم که من آن چه در جام و سبو دارم مهیا آتش است با که گویم سر این معنی که نور حسن...
از سفر می آیی و تاراج عزت کرده ای کاروان حسن یوسف نیز غارت کرده ای در کجا هست این چنین معموره ای انصاف ده شهر دل ها دیده را یغمای راحت کرده ای چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ما ه...
ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ای تا مرا داشته ای غرقه به خون داشته ای سر انصاف تو گردیم که با این همه حسن از دل ما طمع صبر و سکون داشته ای گر دلیرانه بتازی به من ای چرخ رواست ت...
تا مژده زخم دگر دامن کش جان کرده ای دشوار دادن جان من خوش بر من آسان کرده ای مستانه گریند از غمت اهل ورع در صومعه گویا تبسم گونه ای در کار ایشان کرده ای خوش با دل جمع آمدی نازان به...
ای عشق خوش تهیه لذات کرده ای طوطی سدره وقف خرابات کرده ای نازم به بازی تو که در عرصه فریب منصوبه نچیده مرا مات کرده ای صوفی به گفته صیغه توحید باطل است یعنی که در معامله ذات کرده ا...
ای نه فلک ز خوشه صنع تو دانه ای وز قصر کبریای تو عرش آشیانه ای در تنگنای کوچه شهر جلال تو وسعت گه زمانه کمین کارخانه ای پروازگاه طایر صنعت کجا بود جایی که دارد از دو جهان آشیانه ای...
بشتاب در راه طلب بگذر ز هر آسودنی این ره که بی پایان خوش است ارزد به قدم فرسودنی تحصیل درد دوستی آن سو ترست از بیش و کم دست از طلب کوته مکن تا ممکنت افزودنی کی نعمت دیدار او می گنج...
بهار رفت و نکردیم عزم جای خوشی برهنه سر بنشستیم در هوای خوشی بهار رفت و به هنگامه نواسنجان ولی از هوش نرفتیم از نوای خوشی بهار رفت و به مستان گریه دوست دمی نداشتیم سرودی به های های...
اگر آرایش از دکانچه ناموس بستانی سر آویل تذرو و حله طاووس بستانی نگیری هیچ اسباب ترنم در ضرر افتد همه هیهات برداری همه افسوس بستانی چراغت از دل آتش پرستان گر شود روشن در اندازی درآ...
تا بدانی که دوستدار کشی نکشی چون من ار هزار کشی تا کی از عشوه نیم مستان را بشکنی جام و در خمار کشی آتشم زن که زنده گردم باز گر چو شمعم هزار بار کشی تا به کی این عروس عصمت را عقد بن...
من صید غم عشوه نمایی که تو باشی بیمار به امید دوایی که تو باشی لطفی به کسان گر نکند عیب بگیرند غارت زده مهر و وفایی که تو باشی مردم همه جویند نشاط و طرب و عیش من فتنه و آشوب بلایی ...
عهد حسنش روزگار دستبرد آتش است صاف آتش حسن او خورشیدبرد آتش است خان و نان عالمی از آتش حسنش بسوخت در شمار خانه سوز روزبرد آتش است بستگان عشق را بی دل برد آب حیات این متاع آماده بهر...