غزل شمارهٔ ۸۸
درد نایافت ز بی دردی اقبال من است ور نه مقصود من افتاده به دنبال من است با قضا سینه ی من صاف نگردد هرگز شکوه ی من همه از جانب اهمال من است هرگز از محنت ایام نبودم آزاد فتنه همزاد م...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
درد نایافت ز بی دردی اقبال من است ور نه مقصود من افتاده به دنبال من است با قضا سینه ی من صاف نگردد هرگز شکوه ی من همه از جانب اهمال من است هرگز از محنت ایام نبودم آزاد فتنه همزاد م...
ممنون ترکتازی گردون دل من است آماده ی هزار شبیخون دل من است هرگز نیامدش به غلط محملی به سر بیهوده گرد وادی مجنون دل من است صد لاله زار داغ شکفته است بر دلم برگ چمن ز صد افزون دل من...
منم که یافته ام ذوق صحبت غم را به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را ز لاف صبر بسی نادمیم طعنه مزن مروت که ملامت بلاست ملزم را به لذت ابد ار زنم او دلا مژده که داد بی اثری انفعال مرهم ...
مگر زمانه اسیر کمند آه من است که باز بالش امید تکیه گاه من است ز دیدن هوس پاک بین شود چون عشق دمی که حسن تو آلوده ی نگاه من است صحیفه ای که نگردد به آب رحمت پاک گمان برم که سیه نام...
اندوه هجر پیشه و شادی من است جویای آفتابم و شب هادی من است زود آ که توتیا شود این بیستون هجر زین سان که زیر تیشه ی فرهادی من است تا خوانده ام که هیچ گره بی گشاد نیست تلخی فروش هجر ...
من بلبل آن گل که گلابش همه خون است مرغابی آن بحر که آبش همه خون است خونم به گلو ریز که بیمار محبت آشوب نشانست و به آبش همه خون است دیوانه ی عشقیم که این شاهد سرمست عشقش همه زخم است...
تنها نه دلم باده ی نابش همه خون است مغز قلم و مغز کتابش همه خون است دل ها شکند وز دل من یاد نیارد چون بشکند این خم که شرابش همه خون است از سوز دل ما مشکن توبه که این نیست آن می که ...
خوناب آتشین ز سر من گذشته است وین سیل آتش از جگر من گذشته است مرغ هوای خلدم و تا پر گشوده ام صد تیر غم ز بال و پر من گذشته است من داده ام به عشق تو دل در زبان خلق دایم حکایت از خطر...
وه که از دوختن این چاک گریبان رفته است این شکافی است که تا دامن ایمان رفته است به حوالی تن از شرم نیاید فردا جان آن کس که ز هجران تو آسان رفته است لذتی یافته کام دلم از ناوک او کز ...
دلم به قبله ی اسلام مایل افتاده است صنم تراش من از کفر غافل افتاده است مرا معامله در کوچه ایست با مرهم که صد مسیح به یک زخم بسمل افتاده است به دیر می رود ای کعبه رو رهت فریاد که مس...
کسی که دیده به حسن تو آشنا کرده است هزار گنج صرف توتیا کرده است ببین چه آفت جانی که هر که دید تو را نه از برای تو از بهر خود دعا کرده است بیار باده و آماده ساز مجلس عیش که شیخ صومع...
خوش می تپم به خون دل و به تیرم چنین زده است باز این چه ناوک است که از عشق از کمین زده است مشکل که مرگ روی به میدان ما نهد از بس که فتنه به یسار و یمین زده است نیشی است زهر داده ی م...
هم صومعه را فیض به دستور نمانده است هم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است بی نشأ ذوقی نبود خفته و بیدار در صومعه و میکده مخمور نمانده است بیمار تو کش زندگی از شدت درد است امید هلاکش ب...