رباعی شمارهٔ ۵۰
عرفی من و دل نه خوب دانیم و نه زشت هم خادم کعبه ایم و هم پیر کنشت همدوش مصیبتیم و همزاد نشاط همخوابه دوزخیم و هم شیر بهشت

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
عرفی من و دل نه خوب دانیم و نه زشت هم خادم کعبه ایم و هم پیر کنشت همدوش مصیبتیم و همزاد نشاط همخوابه دوزخیم و هم شیر بهشت
ای عشق که مدح تو همین عشق بس است برقی ست که موسی اش یک مشت خس است نی نی در مستی نزنم گلزارست کش موسی عمرا ن گل مشکین نفس است
عرفی گله سر مکن که جای گله نیست توفیق نصیب هر تنگ حوصله نیست هر چاه که هست یوسفی در آن هست صاحب نظری لیک به هر قافله نیست
از وصل نهان ما که غماز نیافت انجام کسی ندیده آغاز نیافت در دوست شدم محو به حدی که مرا هم دوست طلب کرد و نشان باز نیافت
هر کس که سرش نه در گریبان فناست تا گردنش از فرق همه زخم جفاست زآنروی که تا فوق گریبان عدم آمد شد سیل غم و سنگ بلاست
عرفی منم آن که دوزخم تب شکن است روزم ز هجوم تیرگی شب شکن است امیدم اگر حامله حرمان زاست بپذیرم اگر سپاه مطلب شکن است
عرفی منم آن که کوششم بی اثر است هستم همه عیب و مو به مویم هنر است آن عابد برهمن سرشتم که مرا طاعت ز گنه به توبه محتاج تر است
دستی دارم که در گریبان غم است پایی دارم که وقف دامان غم است چشمی دارم که باغ و بستان بلا است جانی دارم که دین و ایمان غم است
از گریه گرم دیده آتشناک است آلوده به خون و از تماشا پاک است از بس که شکسته ام ز بیم تو نگاه گویی که مرا دیده پر از خاشاک است
ای آن که برت سفال و یاقوت یکی است اعجاز مسیح و سحر هاروت یکی است گر معرفت روح مجرد داری زیب تن و آرایش تابوت یکی است
گلبرگ برد باد بهاران به کجا سنبل رود از شبنم بستان به کجا ای عارض یار من شتابان به کجا وی زلف نگار من پریشان به کجا
ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات تلخ از شکرین تبسمت کام نبات مشتاق لبت را چو اجل خون ریزد از تیغ اجل فرو چکد آب حیات
ای کعبه رو این طرف که بی سازی نیست طوفی و خروشی و تک و تازی نیست سر تا سر کوچه خرابات مغان آشفته و مست رو که طنازی نیست
آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست راحت نشناسم که چه می در چه سبوست زخمی دارم که سینه گوید عشق است وین دل به فدای او نمک خورده اوست
حسن آن باغی که خلد ازو بی رنگ است عشق آن داغی که دوزخش نیرنگ است این حسن تو داری و ترا نیست شرف وین عشق مرا هست و هنوزم تنگ است
دل دشمن شادی ست و در کار غم است از عافیت آسوده و بیمار غم است بیماری دل مایه او زردی ماست رو زردی ما بهار گلزار غم است
با معصیتم که کرده ای امن کنشت با عاطفتت که می برد آب بهشت دوزخ همه عافیت چو دلسوزی خصم جنت همه زخم چون عشوه زشت
ای آن که رهت به بزم مقصودی نیست صد روشنی ات ز شمع بی دودی نیست غلمان مطلب جزای طاعت زنهار با دوست کن این بیع که بی سودی نیست
عرفی دل ما بسی پریشان نظر است هر دم هوسش به غمزه ای راهبر است زنهار به رنگ و بوی دنیا مگرو کاین باغچه را شکوفه ای بی ثمر است
صحرای هوس خار تمنا خیز است زین ره به سفر مرو که غوغا خیز است این بادیه کفر تو سودا کردی زین مرحله کوچ کن که یغما خیز است
دل در هوس وصل تسلی طلب است در پرده صورت است و معنی طلب است گفتم که به یأس دل تسلی یابد فریاد که یأس هم تسلی طلب است
این ناله که در آتش خویش است کباب این گریه که در شیشه خم کرده شراب مرغی است که آتش از هوا می گیرد مستی است که از خمار جوید می ناب
مستوری دل طلب که مستی این جاست دریوزه گزین که چرب دستی این جاست دست از همه بگسل و در آویز به دوست یک رنگی و نیستی و هستی این جاست
آن شور که این مفرد و این وافی چیست یک جرعه بس این درد و این صافی چیست در هر دو جهان یک درم آن گاه سره چندین محک تمیز صرافی چیست