رباعی شمارهٔ ۷۲
ای مهر تو هیچ وکین دشمن هم هیچ آهنگ سرود هیچ و شیون هم هیچ از هر چه نقاب می گشایی عشق است عرفی همه هیچ و هیچ گفتن هم هیچ

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
ای مهر تو هیچ وکین دشمن هم هیچ آهنگ سرود هیچ و شیون هم هیچ از هر چه نقاب می گشایی عشق است عرفی همه هیچ و هیچ گفتن هم هیچ
از عشق شراب نیستی جوید روح زین می شکند صراحی توبه نصوح آن جا که محیط عشق توفان خیز است گهواره اطفال بود کشتی نوح
فردا که معاملان هر فن طلبند حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند زان ها که دروده ای جوی نستانند آن ها که نکشته ای به خرمن طلبند
ایوب به صبر خویشتن می نازد یعقوب به بوی پیرهن می نازد داوود به لحن خویشتن می نازد این عشق به ناله های من می نازد
آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد وان کس که عنان سپرد کارآگه شد یوسف به در آورد و زلیخا گردید هر کس که به ریسمان ما در چه شد
عرفی که قدم در دهن تیشه نهد از بس غم دل بر دل غم پیشه نهد تا تحت الثری فرو شود گر نه مدام بار دل خود به دوش اندیشه نهد
عرفی که به هرزه گردیم خو می داد دیدم که عنان به یار خوش رو می داد از بهر دل اندیشه تنگی می کرد تعلیم گشادگی به ابرو می داد
در دیده هجر خواب پژمرده شود دل بی لبت از شراب پژمرده شود بی روی تو چون گل ز دم سرد خزان از آه من آفتاب پژمرده شود
آنم که قفای من جبین طلب است هر موی سرم دست گزین طلب است دستم دست است کوششم کوشش لیکن دامان تو فوق آستین طلب است
عشق آمد و گوید که زبان بگشایند وز مژده من دل جهان بگشایند راحت نه عیان است مناذی بزنند تا روی نقاب بستگان بگشایند
شوخی که ز خنده چشمه نوش شود خورشید به سایه اش هم آغوش شود خندید و کرشمه کرد و از خود رفتم آری دو شیرابه زود بیهوش شود
رفتم به جنازه یک تن که فسرد صد سال ز باغ عیش گل چید و بمرد گفتم چه برون برد از این باغ و بهار گفتا دل پر خون که تو هم خواهی برد
جمعی به درت گریه و آه آوردند جمعی همه دید و نگاه آوردند جمعی دیدند خواهش عفو تو را رفتند و جهان جهان گناه آوردند
در باغ دلم که روضه نعتش گوید آب طلبت روی چمن می شوید خرم شجر آرزوی وصال جانان صد نامیه از هر ورقش می روید
از خامشی ام جان به سخن می سوزد وز بی خودیم نقش وطن می سوزد حیرت ز هم آغوشی من می نالد اندیشه ز آرزوی من می سوزد
عشق تو خرابات نشین می باشد کوی تو بهشت عقل و دین می باشد در دور تو هست جای دل در کف دست در عهد تو جان در آستین می باشد
دردا که اجل رسید و درمان نرسید توفیق به غور شور بختان نرسید مرگ آیت یأس خواند در شهر دلم کفر آمده ساخت دیر ایمان نرسید
از زهر ستیزه خوی او می شویند از چشمه حسن روی او می شویند از پیچش دل طره او می شکنند از گریه مشک روی او می شویند
وقت است که یاران به گلستان ریزند گل های نشاط در گریبان ریزند بلبل به هوای باغ بشکست قفس این مژده به شاخ و برگ بستان ریزند
نادان به عمارت بدن مشغول است دانا به کرشمه سخن مشغول است صوفی به فریب مرد و زن مشغول است عاشق به هلاک خویشتن مشغول است
در سردی یخ بند که لرزد خورشید خون بسته شود چون بقم در رگ بید گل دسته ای از دود شرر بسته شود کاندر کف روزگار ماند جاوید
شاهی که فلک هم گهر او نشود سنجیدن او به سعی بازو نشود هم سایه او نهند در کفه مگر ور نه دو جهانش هم ترازو نشود
عرفی دل و طبع تو ستمگار مباد نیش تو به سینه کس کار مباد شیرین منشان جلوه کنندت به ضمیر این چشمه نوش نیشتر زار مباد
آن کس که ز راه نفسم بسته کند دل را ز هجوم داغ گل دسته کند بیماران را دم مسیح است علاج ای وای بر آن کس دم او تفته کند