بخش ۴ - حال
ابوعلی حسن بن احمد عثمانیو از آن جمله حال است حال نزدیک قوم معنیی است کی بر دل در آید بی آنک ایشانرا اندر وی اثری باشد و کسبی و آن از شادی بود یا از اندوهی یا بسطی یا قبضی یا شوقی یا هیبتی یا جنبشی احوال عطا بود و مقام کسب و احوال از عین جود بود و مقامات از بذل مجهود و صاحب مقام اندر مقام خویش متمکن بود و صاحب حال برتر میشود
ذاالنون را پرسیدند از عارف گفت اینجا بود و بشد
پیران گفته اند حال چون برقی بود اگر بایستد نه حال بود حدیث نفس بود و گفته اند احوال همچون نام وی است یعنی چنانک در آید و از بشود و انشدوا
لولم تحلما سمیتحالا
و کل ما حال فقد زالا
انظر الی الفیء اذا ما انتهی
یأخذ فی النقص اذا طالا
معنی آن بود کی هرچه آمده بود وا بشود
قومی اشارة کرده اند ببقاء احوال و دوام او و گفتند چون باقی نبود و از پس یکدیگر نیاید لوایح بود ناگهان برقی بجهد و برود و صاحب او هرگز باحوال نرسد چون این صفت دایم بود آنرا حال خوانند
ابوعثمان حیری گوید چهل سالست تا خدای مرا اندر هیچ حال بنداشتست کی من آنرا کاره بوده ام اشارة بدوام رضا کند و رضا از جملۀ احوال بود
