انس مالک رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت دعا مغز عبادتست
استاد امام ابوالقاسم رحمه الله گوید دعا کلید همه حاجتها است و راحت خداوند حاجتست و راحت درماندگان است و پناهگاه درویشان است و غمگسار نیازمندان است خداوند تعالی گروهی را بنکوهید گفت ویقبضون ایدیهم نسوا الله فنسیهم یعنی دست بما بر ندارند بحاجت خویش
سهل عبدالله گوید خدای تعالی خلق را بیافرید گفت با من راز گویید و اگر راز نگویید بمن نگرید و اگر این نکنید از من بشنوید و اگر این نکنید بر درگاه من باشید و اگر این همه نکنید حاجت خواهید از من
از استاد ابوعلی دقاق رحمه الله شنیدم که سهل عبدالله گفت نزدیکترین دعاها باجابت دعاء حال بود و دعاء حال آن بود که خداوند وی مضطر بود که ویرا از آن چاره نباشد
ابوعبدالله المکانسی گوید نزدیک جنید بودم زنی اندر آمد گفت دعا کن که پسری از آن من گم شده است گفت برو صبر کن زن بشد و باز آمد و دعا خواست گفت صبر کن گفت صبرم برسید و طاقتم نماند دعا کن مرا جنید گفت اگر چنین است که تو میگویی برو باز خانه شو که پسر تو باز آمد زن بشد پسرش باز آمده بود بشکر نزدیک جنید آمد جنید را گفتند بچه بدانستی آن باز آمدن گفت خدای عزوجل می گوید امن یجیب المضطر اذا دعاه
و بدانک خلافست میان مردمان که دعا فاضلترست یا خاموشی و رضا گروهی گویند دعا بسر خویش عبادت است از قول پیامبر صلی الله علیه وسلم که الدعاء مخ العبادة آنچه عبادت بود بدو قیام کردن اولیتر از ترک زیرا که حق حق است سبحانه وتعالی اگر بندۀ را اجابت نیاید و بمراد خویش نرسد باری بحق خدای قیام نموده باشد زیرا که دعا اظهار بندگی و درماندگی بود
ابوحازم اعرج گوید اگر از دعا محروم مانم بر من دشوارتر باشد از آنک از اجابت
و گروهی گفته اند خاموشی و مردگی در زیر حکم و رضا دادن بآنچه از پیش رفته است از اختیار حق سبحانه وتعالی تمامتر و اولی
واسطی ازین گفت اختیار آنچه در ازل رفتست ترا بهتر از معارضۀ وقت
و پیغامبر صلی الله علیه وسلم خبر داد از حق تعالی گفت هر که بذکر من مشغول گردد از سؤال او را آن دهم که فاضلتر بود از آنک خواهندگانرا دهم
و گروهی گفته اند بنده باید که بزبان صاحب سؤال بود و بدل صاحب رضا بود تا هر دوی بجای آورده باشی و آن اولیتر که گویند که وقتها مختلف است وقت بود که دعا فاضلتر از خاموشی بود و آن نیز هم ادبست و در بعضی احوال خاموشی فاضلتر از دعا و آن نیز هم ادبست و آن بوقت بتوان دانست زیرا که علم وقت اندر آن وقت بود چون اندر دل اشارتی یابد بدعا دعا اولیتر و چون اشارت بخاموشی کنند خاموشی تمامتر و اگر گویند بنده باید که غافل نبود از مشاهدت خداوند خویش اندر حال دعا صحیح بود پس واجب بود که حال خویش را مراعات کند اگر از دعا زیادت بسطی یابد اندر وقت خویش دعا اولیتر و اگر در وقت دعا زجری با دل وی گردد و قبضی همی بیند ترک دعا اولیتر اندر وقت و اگر چنان بود که اندرین وقت دل خویش نه زیادت یابد و قبض و نه بسط و نه حاصل آمدن زجر دعا کردن و ناکردن آنجا هر دو یکیست و اگر چنانست که درین وقت غلبه بر وی علم بود دعا اولیتر از آنک دعا عبادتست و اگر غلبه درین وقت معرفت را بود خاموشی اولیتر و صحیح بود اگر گویند هرچه مسلمانان را در آن نصیبی بود یا حق سبحانه وتعالی را اندران حقی بود دعا اولیتر و هرچه حظ نفس تو بود خاموشی اولیتر
و در خبر می آید که بندۀ دعا کند خدای تعالی او را دوست تر دارد گوید ای جبرییل اندر حاجت این بنده تأخیر کن که من دوست دارم که آواز وی شنوم و بندۀ بود که دعا کند و خداوند سبحانه او را دشمن دارد گوید جبرییل حاجت او روا کن که من کراهیت میدارم که آواز وی می شنوم
و حکایت کنند که یحیی بن سعید القطان حق را سبحانه وتعالی بخواب دید گفت یارب بسا که ترا بخوانم و اجابتم نکنی گفت یا یحیی زیرا که دوست دارم که آواز تو شنوم
و پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت که بدان خدای که جان من بحکم اوست که بنده خدایرا بخواند و خدای بر وی بخشم باشد ازو اعراض کند پس دیگر بار بخواند اعراض کند سه دیگر بار بخواند خدای تعالی فریشتگانرا گوید بندۀ من از دیگر کس حاجت نمی خواهد و از من می نگردد حاجت وی روا کردم
انس مالک گوید رضی الله عنه بعهد رسول صلی الله علیه وسلم مردی بود بازرگانی کردی و از شام بمدینه آمدی و از مدینه بشام شدی و با قافله نرفتی و توکل بر خدای داشتی وقتی از شام می آمد و بمدینه می شد دزدی فرا رسید و ویرا آواز داد که بباش بازرگان بیستاد و دزد را گفت تو دانی و مال دست از من بدار دزد گفت مال از آن منست من ترا خواهم بازرگان گفت از کشتن من چه خواهی مال تراست گفت نه مرا قصد بتو است گفت پس مرا زمان ده تا طهارت کنم و دو رکعت نماز کنم و دعایی بکنم دزد گفت بکن بازرگان برخاست و چهار رکعت نماز کرد و دست برداشت و گفت یاودود یا ودود یا ذاالعرش المجید یا مبدیء یا معید یا فعال لما یرید اسألک بنور وجهک الذی ملأ ارکان عرشک و اسألک بقدرتک اللتی قدرت بها علی خلقک وبرحمتک التی وسعت کل شیء لااله الا انت یا مغیث اغثنی یا مغیث اغثنی یا مغیث اغثنی چون از این دعا فارغ گشت سواری دید بر اسبی سپید و جامهاء سبز پوشیده و حربۀ بر دست از نور چون دزد سوار را دید دست از بازرگان بداشت و آهنگ سوار کرد چون نزدیک وی رسید سوار حمله برو برد و حربه بزد و ویرا از اسب بینداخت و نزدیک بازرگان آمد و گفت برخیز و بکش این دزد را بازرگان گفت که تو کیستی که من هرگز هیچ کس را بنکشته ام دلم بار ندهد بکشتن وی این سوار با نزدیک این دزد آمد و ویرا بکشت و باز پیش بازرگان آمد و گفت بدانک من فریشته ام از آسمان سیم چون اول دعا کردی درهاء آسمان بجنبید گفتم کاری عظیم افتاده است بنویی چون دیگر بار دعا کردی درهاء آسمان بگشادند و او را شراری بود همچون شرار آتش چون سه دیگر بار دعا کردی جبرییل آمد و گفت کیست که اندوهگنی را دریابد من اندر خواستم تا من این شغل کفایت کنم و بدانک هر که این دعا بکند اندر هر اندوه و بلا و محنت که باشد خدای تعالی ویرا فرج دهد و یاری کند ویرا و بازرگان بسلامت باز مدینه آمد و بنزدیک پیغامبر صلی الله علیه وسلم شد و قصه بگفت و دعا بگفت پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت خدای عزوجل نامهای نیکوی خویش تلقین کرده است هر که این دعا بکند اجابت کنند ویرا و هرچه خواهند بدهند
و از آداب دعا آنست که بدل حاضر بود و غافل نباشد که روایت کنند از پیغامبر صلی الله علیه وسلم که گفت بندۀ که خدایرا بغفلت خواند دعاء وی مستجاب نبود
و از شرایط دعا آنست که لقمۀ وی حلال بود که سعد را گفت پیغامبر علیه الصلوة والسلام کسب حلال کن تا دعاء تو مستجاب بود
و گفته اند دعا کلید حاجت است و دندانهاء او لقمۀ حلال است
یحیی بن معاذ گوید یارب ترا چگونه خوانم و من عاصی ام و چرا ترا نخوانم و تو خداوند کریمی
موسی علیه السلام بر مردی بگذشت که دعا و تضرع همی کرد موسی گفت یارب اگر حاجت وی بدست من بودی روا کردمی خدای تعالی وحی فرستاد به وی که من بر وی مهربان ترم از تو ولیکن او دعا می کند و گوسفندان دارد و دل وی باز آن است و من دعاء بندۀ مستجاب نکنم که دل وی بجایی دیگر باشد موسی بدان مرد گفت مرد بدل با خدای تعالی گشت حاجت وی روا شد
امام جعفر صادق را علیه السلام گفتند چونست که دعا میکنیم و اجابت نمی آید گفت زیرا که میخوانید و او را نمی دانید
از استاد ابوعلی دقاق شنیدم که گفت یعقوب لیث را علتی رسید که طبیبان در آن همه درماندند و او را گفتند در ولایت تو نیک مردی است او را سهل بن عبدالله خوانند اگر او ترا دعا کند امید آن بود که خدای تعالی ترا عافیت دهد سهل را حاضر کردند ویرا گفت مرا دعا کن سهل گفت دعا چون کنم ترا و اندر زندان تو مظلومانند هر که در زندان تو است همه رها کن همه رها کرد سهل گفت یارب چنانک ذل معصیت او را بنمودی عز طاعت ویرا بنمای و ویرا ازین رنج فرج فرست در وقت شفا پدید آمد مالی بر سهل عرضه کردند نپذیرفت گفتند اگر فرا پذیرفتی و همه بدرویشان نفقه کردی وی اندر زمین نگریست هرچه سنگ ریزه بود همه گوهر شد شاگردانرا گفت آنکس که او را این دهند مال یعقوب چه حاجت باشد او را
صالح المری بسیار گفتی هر که پیوسته دری کوبد زود بود که آنرا بازگشایند رابعه گفت تا کی گویی این در بسته است بازخواهند گشاد کی بسته بود صالح گفت پیری جاهل و زنی دانا
سری گوید در پیش معروف کرخی بودم مردی برخاست و گفت یا با محفوظ دعا کن که کیسۀ از من دزدیده اند هزار دینار تا خدای تعالی باز دهد مرد خاموش شد آنگاه معاودت کرد و خاموش شد سه دیگر بار معاودت کرد معروف گفت چه گویم با خدای عزوجل گویم آنچه از پیغمبران و اصفیاء خویش بازداشتی بازوده مرد گفت آخر دعا کن معروف گفت یارب هرچه او را به باشد تو او را بده
لیث گوید عقبة بن نافع را دیدم نابینا پس از آن دیدم بینا گفتم چشم تو بچه بازدادند گفت بخواب دیدم که مرا گفتند یاقریب یامجیب یاسمیع الدعاء یالطیفا لمایشاء رد علی بصری این بگفتم خدای عزوجل چشم من باز داد
از استاد ابوعلی شنیدم که گفت چشم من بدرد آمد اندر آن وقت که از مرو بنشابور آمدم و شش شبانروز بود تا نخفته بودم بامدادی در خواب شدم شنیدم که کسی گفت الیس الله بکاف عبده بیدار شدم چشم من درست شده بود و اندر وقت درد بشد و نیز هرگز چشم من بدرد نیامد
از محمدبن خزیمه حکایت کنند که گفت چون احمد حنبل فرمان یافت من باسکندریه بودم و اندوهگن شدم بخواب دیدم احمد حنبل را که می خرامید گفتم یا باعبدالله این چه رفتن است گفت رفتن خادمان بدارالسلام گفتم خدای با تو چه کرد گفت خدای مرا بیامرزید و تاج بر سر من نهاد و نعلین زرین در پای من کرد و مرا گفت یا احمد این منزلت ترا بدانست که گفتی قرآن کلام من است ناآفریده پس مرا گفت یا احمد مرا بخوان بدان دعاها که بتو رسیده است از سفیان ثوری و تو اندر دنیا آن دعا کردی گفتم یارب کل شیء بقدرتک علی کل شیء اغفرلی کل شیء ولا تسألنی عن شیء گفت یا احمد اینک بهشت اندر شو در بهشت شدم
گویند جوانی دست اندر لباس کعبه زده بود و می گفت الهی لا لک شریک فیؤتی ولاوزیر فیرشی ان اطعتک فبفضلک فلک الحمد وان عصیتک فبجهلی ولک الحجة علی فباثباتک حجتک علی وانقطاع حجتی لدیک الا غفرتنی آن شنید که هاتفی گفت ای جوانمرد آزاد شدی از آتش دوزخ
و گفته اند فایدۀ دعا اظهار نیازست پیش خدای عزوجل و الا خدای تعالی آنچه خواهد کند
و گفته اند دعاء عام بگفتار بود و دعاء زاهدان بافعال بود و دعاء عارفان باحوال
و گفته اند بهترین دعاها آنست که از اندوهی خیزد
کسی ازین طایفه گفته ست چون از خدای حاجتی خواهی بهشت خواه که بود که آن روز روز اجابت تو بود
و گفته اند زبان مریدان گشاده بود بدعا و زبان محققان از آن بسته بود
واسطی را گفتند دعا کن گفت ترسم که اگر دعا کنم گویند اگر این میخواهی که ما ترا نهاده ایم ما را متهم داشتۀ و اگر آن میخواهی که ترا نیست نزدیک ما ثناء بد کرده باشی و اگر رضا دهی کار تو میرانیم چنانک قضا کرده ایم
از عبدالله منازل حکایت کنند که وی گفت پنجاه سالست تا هیچ دعا نکرده ام و نخواسته ام تا هیچکس مرا دعا کند
و گفته اند دعا نردبان گناه کارانست
و گفته اند دعا رسالت دادن بود تا دوستان بیکدیگر نامه نویسند کار نیک بود
و گفته اند زبان گناه کاران اشک بود
از استاد ابوعلی شنیدم گفت گناه کار چون بگرید بخدای تعالی نامه نبشته باشد و اندرین معنی گفته اند
دموع الفتی عما یجن تترجم
وانفاسه یبدین ما القلب یکتم
کسی دیگر گوید ازین طایفه دعا دست بداشتن گناه بود
و گفته اند دعا زبان آرزو بود بدوست
و گفته اند دستوری بدعا از جملۀ عطا باشد
کتانی گوید هرگز خدای بندگانرا زبان گشاده نکند بعذر تا در مغفرت گشاده نکند
و گفته اند دعا ترا بحضرت آرد و عطا ترا از حضرت برگرداند و بر درگاه بودن تمامتر از آنک بازگشتن
و گفته اند دعا سخن گفتن بود رویاری با حق تعالی بزبان شرم
و گفته اند شرط دعا ایستادن بود با قضا بوصف رضا
و گفته اند از خدای اجابت چون چشم داری و راه اجابت ببستۀ بزلتها
یکی را گفتند مرا دعا کن گفت ترا این بیگانگی بس که میان تو و او واسطۀ می باید
حکایت کنند که زنی بنزدیک تقی بن مخلد آمد و گفت پسری از آن من بروم اسیر مانده است هیچ چیز ندارم مگر سرایی و آنرا نتوانم فروخت اگر اشارتی کنی تا مگر کسی او را باز خرد که مرا بشب و روز خواب و قرار نیست تقی گفت تو بازگرد تا من بنگرم تا چه توانم کرد سر در پیش افکند و لبش می جنبید روزی چند بود این زن آمد و پسر با وی بود و شیخ را دعا میکرد گفت پسرم بسلامت بازآمد و حدیثی دارد با تو خواهد گفت این جوان گفت اندر دست یکی افتاده بودم از ملوک روم با گروهی اسیران و وی کسی بر ما گماشته بود و هر روز ما را بصحرا بردی تا او را خدمت کردیمی پس با بند باز آوردی روزی همی آمدیم پس از نماز شام با این موکل که بر ما بود بند از پای من گشاده شد و بر زمین افتاد اندر فلان روز و فلان وقت و فلان ساعت موافق افتاد آن وقت را که زن نزدیک شیخ آمده بود و دعا کرده آنگاه آنکس که بر ما موکل بود برخاست و مرا بانگ کرد که این بند چرا بشکستی گفتم نه خود از پای من فرو افتاد موکل متحیر بماند و خداوند خویش را بگفت و آهنگر را بخواند دیگر باره بند برنهادند گامی چند فرا شدم بند از پای من بیفتاد همه عجب بماندند از آن رهبانانرا بخواندند و با من گفتند ترا مادر هست گفتم هست گفتند دعاء او اجابت بودست خدای ترا رها کرد ما باز نتوانیم داشت مرا توشه بساختند و با صحبتی گسیل کردند تا بشهر مسلمانان والله اعلم