علی ازدی گوید که عبدالله عمر رضی الله عنه ایشانرا فرا آموخت که پیغامبر صلی الله علیه وسلم چون بر اشتر نشستی که بسفر خواستی شد سه بار تکبیر کردی و گفتی سبحان الذی سخر لنا هذا وما کناله مقرنین و انا الیٰ ربنا لمنقلبون پس گفتی اللٰهم انانسألک فی سفرنا هذا البر والتقوی ومن العمل ماترضی هون علینا سفرنا اللهم انت الصاحب فی السفر والخلیفة فی الاهل اللهم انا نعوذ بک من وعثاء السفر وکآبة المنقلب وسوء المنظر فی الاهل والمال
و چون بازآمدی هم این بگفتی و این نیز زیادت کردی برین دعا آیبون تایبون لربنا حامدون
و چون رای بسیار ازین طایفه اختیار سفر بود این باب درین رسالت در ذکر سفر بیاوردم از آنک معظم کار ایشان برین است
و این طایفه مختلف اند اندرین ازیشان گروهی اقامت اختیار کردند بر سفر و سفر نکردند مگر حج اسلام و غالب بر ایشان اقامت بودست چون جنید و سهل عبدالله و بویزید بسطامی و ابوحفص و غیر ایشان
و گروهی از ایشان سفر اختیار کرده اند و بر آن بوده اند تا آخر عمر چون ابوعبدالله مغربی و ابراهیم ادهم و دیگران که بوده اند و بسیاری بوده است از ایشان که بابتدا اندر حال جوانی سفر کرده اند بسیار پس بنشسته اند بآخر حال چون ابوعثمان حیری و شبلی و جز ایشان و هریکی را ازیشان اصلهایی بودست که بران بنا کرده اند کار خویش
و بدانید که سفر بر دو قسمت است سفری بود بر تن و آن از جایی بجایی انتقال کردن بود و سفری بود به دل و آن از صفتی بدیگر صفتی گشتن بود هزاران بینی که به تن سفر کند و اندکی بود آنک به دل سفر کند
از استاد ابوعلی رحمه الله شنیدم که گفت مردی بود بفرخک دیهی است بر کنار نیشابور پیری از پیران این طایفه بود و او را اندرین زبان تصنیفها است کسی او را پرسید که سفر کردی ایهاالشیخ گفت سفر زمین اگر سفر آسمان سفر زمین نکرده ام ولکن سفر آسمان کرده ام
و هم از وی شنیدم که گفت بمرو بودم درویشی نزدیک من آمد و گفت از راهی دور آمده ام برای تو مقصودم دیدار تو است من او را گفتم یک گام تو را کفایت بود که از نزدیک خویش فراتر نهی
و حکایات ایشان اندر سفر مختلف است چنانک یاد کردیم اقسام ایشان اندر احوال
احنف همدانی گوید اندر بادیه بودم تنها بمانده دست برداشتم گفتم ضعیفم و رنجور یارب بمهمان تو همی آیم اندر دلم افتاد که گویندۀ گوید که خوانده ترا گفتم یارب این مملکتی است فراخ که طفیلی بردارد آوازی شنیدم از پس پشت بازنگرستم اعرابیی دیدم بر اشتری نشسته مرا گفت یا عجمی تا کجا گفتم بمکه خواهم شد گفت خوانده اند ترا گفتم ندانم گفت نگفتست من استطاع الیه سبیلا آنکس بمکه شود که تواند او را گفتم مملکت فراخ است و طفیلی برتابد گفت نیک طفیلیی تو گفت این شتر را خدمت توانی کرد گفتم توانم از اشتر فرود آمد و اشتر بمن داد و گفت برین برو
کسی کتانی را گفت مرا وصیتی کن گفت جهد آن کن که هر شب بدیگر مسجدی مهمان باشی و نمیری مگر میان دو منزل
از حصری حکایت کنند که گفت نشستی بهتر از هزار حج و مراد وی نشستی بود بجمع هم بر صفت شهود و آن چنان است که او گفت چنان نشستی بنعت شهود تمامتر از هزار حج بر وصف غیبت ازو
از محمدبن اسماعیل الفرغانی حکایت کنند که گفت بیست سال سفر میکردم من و بوبکر زقاق و کتانی با هیچکس نیامیختیم و با هیچکس عشرت نکردیم چون بشهری رسیدیمی اگر در آن شهر شیخی بودی سلام کردیمی بر وی و پیش او بودیمی تا شب پس با مسجد شدیمی و کتانی از اول شب تا آخر شب نماز کردی و قرآن همه ختم کردی و زقاق روی بقبله کردی و بنشستی و من باز پشت افتادمی بفکرت چون بامداد بودی نماز بامداد بر طهارت نماز خفتن بکردیمی چون کسی بر ما بودی و بخفتی ویرا از خویشتن فاضلتر دیدیمی
رویم را پرسیدند از ادب سفر گفت آن بود که همت وی در پیش قدم وی نشود و هرجا که دل وی بپسندد آنجا منزل کند
از مالک دینار حکایت کنند که خداوند تعالی وحی فرستاد بموسی علیه السلام که نعلین کن و عصا از آهن و برگیر و سیاحی کن در زمین و آثار و عبرتها ءمن طلب می کن تا آنگاه که نعلین بدرد و عصا بشکند
ابوعبدالله مغربی سفر کردی دایم و شاگردان وی بازو بودندی و دایم محرم بودی و چون از احرام بیرون آمدی دیگر بار احرام گرفتی و هرگز جامۀ وی شوخگن نشدی و ناخن وی بنه بالیدی و موی وی دراز نشدی و بشب یاران وی با وی همی رفتندی و چون یکی از راه بیفتادی گفتی بدست راست بازگرد یا فلان یا دست چپ بر راه همی داشتی ایشانرا و ایشان از پس پشت او و هیچ چیز که دست آدمیان بدو رسیده بودی نخوردی و طعام او بیخ گیاهها بودی چون یافتندی برای او برکندندی
گفته اند هرکه یار او او را گوید برخیز گوید تا کجا همراه نباشد و همراهی را نشاید
از ابوعلی رباطی حکایت کنند که گفت با عبدالله مروزی صحبت کردم و پیش از آنک من با وی صحبت کردم در بادیه رفتی بی زاد چون من بصحبت وی رسیدم مرا گفت چگونه دوسترداری آنک امیر تو باشی یا من گفتم تو امیر باشی گفت بر تو بادا بطاعت داشتن من گفتم آری توبره برگرفت و زاد اندر نهاد و در پشت کشید هرگاه که گفتمی بمن ده تا پارۀ برگیرم گفتی امیر منم ترا بطاعت من باید بود اتفاق را شبی ما را باران گرفت تا بامداد بر سر من بایستاد و گلیمی داشت بر سر من بداشته بود تا باران بر سر من نیاید با خویشتن همی گفتم کاشکی من بمردمی و نگفتمی که امیر تویی پس مرا گفت چون با کسی همراهی کنی چنین کن که من با تو کردم
جوانی بنزدیک ابوعلی رودباری آمد چون بازخواست گشت گفت شیخ چیزی بگوید گفت یا جوانمرد اجتماع این قوم بوعده نبود و پراکندگی ایشان بمشاورت نبود
مزین کبیر گوید اندر سفر بودم با خواص کژدمی بر زانویش میرفت برخاستم تا ویرا بکشم نگذاشت گفت دست بدار که همه چیزها را بما حاجت باشد و ما را بهیچ چیز حاجت نیست
ابوعبدالله نصیبی گوید سی سال سفر کردم هرگز خرقه بمرقع ندوختم و هیچ موضع که مرا رفیقی بودی آنجا نشدمی و نگذاشتمی که هیچکس با من چیزی برگرفتی
استاد امام رحمه الله گوید بدانید که چون آن قوم آداب حضور همه بجای آورده باشند از مجاهدتها خواهند که بر آن زیادت کنند احکام سفر باز آن اضافت کنند ریاضت نفس را که او را از میان معلوم بیرون برند و از میان آشنایان ببرند تا با خدای زندگانی چون کند بی علاقتی و بی واسطۀ و اندر سفر از وردها که اندر حضر داشته باشند هیچ چیز دست بندارند گویند رخصت آنرا بود که سفرش بضرورت بود ما را هیچ شغل نیست و سفر ما را ضرورت نیست
از نصرآبادی حکایت کنند گوید اندر بادیه ضعیف شدم چنانک از خویشتن نومید شدم به روز بود چشم من بر ماه افتاد بروی دیدم نبشته فسیکفیکهم الله قوی گشتم و این حدیث از آن وقت باز بر من گشاده شد
ابویعقوب سوسی گوید مسافر را چهار چیز بباید علمی باید کی او را نگاه دارد و ورعی باید که ویرا از ناشایستها باز دارد و وجدی تمام باید که او را برگیرد و خلقی باید که او را مصون دارد
و گفته اند سفر را از آن سفر خوانند که خوی مردان اندرو پیدا گردد
و کتانی چون درویشی یکبار بیمن شدی پس بار دیگر باز شدی او را مهجور کردی و آن از آن کردی کی گفتی بیمن از بهر رفق شدست
ابراهیم خواص اندر سفر هیچ چیز برنگرفتی و هرگز سوزن و رکوه از وی جدا نشدی گفتی چون جامه بدرد سوزن بکار باید که جامه باو دوزند تا عورت پیدا نشود و رکوه طهارت را باید و این چیزها را علاقت و معلوم نداشتی
از ابوعبدالله رازی حکایت کنند گفت از طرسوس بیرون شدم تهی پای رفیقی با من بود اندر دیهی شدیم بشام درویشی مرا نعلینی آورد نپذیرفتم این درویش گفت فرا پذیر که کور شدم و این فتوح ترا بسبب من بودست گفتم سبب چیست گفت نعلین بیرون کشیده ام بموافقت تو و نگاه داشت حق صحبت
گویند خواص اندر سفری بود و سه تن بازو بودند فرا مسجدی رسیدند و آن مسجد در نداشت و سرمای سخت بود چون بامداد بود او را دیدند بر در مسجد ایستاده گفتند این ایستادن تو چیست گفت ترسیدم که سرما بشما راه یابد همه شب چنان ایستاده بود تا سرما اثر نکند
گوید کتانی از مادر دستوری خواست تا بحج شود مادرش ویرا دستوری داد بیرون شد و اندر بادیه شد بول بر جامۀ وی افتاد گفت این از بهر خللی است که در کار من است بازگشت و آمد تا بسرای خویش در بزد و مادر وی دربگشاد نگه کرد او را دید اندر پس در نشسته پرسید که چرا نشستۀ اینجا گفت تا تو برفتۀ نیت کرده بودم که از اینجا برنخیزم تا ترا نبینم
ابونصر صوفی از اصحاب نصرآبادی بود گفت از دریا بیرون آمدم بعمان گرسنگی اندر من اثر کرده بود اندر بازار می شدم بدکان حلواگری رسیدم بزهای بریان دیدم و حلوا هاء نیکو اندر مردی آویختم که مرا ازین بخر گفت از بهر چه خرم ترا بر من چیزی واجبست گفتم چاره نیست تا مرا ازین بخری مردی دیگر گفت ای جوانمرد دست از وی بدار آن منم که بر من واجبست آن چیز که تو میخواهی بر من حکم کن آن مرد هرچه خواستم بخرید و برفت
حکایت کنند از ابوالحسن مصری گفت اتفاق افتاد مرا با سجزی اندر سفر از طرابلس روزی چند رفتیم هیچ چیز نخوردیم و نیافتیم کدویی دیدم بر راه افکنده برگرفتم و همی خوردم شیخ باز من نگریست هیچ چیز نگفت دانستم که ازان کراهیت داشت بینداختم آنرا پس پنج دینار فتوح بود ما را اندر دیهی شدیم گفتم مگر چیزی خرد و خود بگذشت و نخرید پس مرا گفت مگر گویی که می رفتیم و هیچ نخرید و نخوردیم هم اکنون بیهودیه می رسیم دیهی است بر راه و آنجا مردی است صاحب عیال چون آنجا رسیم بما مشغول گردد این دینار به وی دهیم تا بر ما و عیال خویش نفقه کند چون بدان دیه رسیدیم دینارها به وی دادیم نفقه کرد چون از آن دیه بیرون شدیم مرا گفت یا اباالحسن چون خواهی کرد گفتم با تو بروم گفت تو مرا بکدویی خیانت کنی و با من صحبت خواهی کرد و صحبت من نخواست و برفت
ابوعبدالله خفیف گوید اندر حال جوانی بودم درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی دید بر من مرا بسرای خویش برد گوشت بکشگ پخته بود و گوشت متغیر شده بود من ثرید همی خوردم و از گوشت حذر همی کردم او لقمۀ دیگر بمن داد بس رنج از آن بمن رسید آن مرد آن بدید از من خجل شد من نیز خجل شدم از خجلت وی اندر حال مرا ارادت سفر خاست برخاستم تا بسفر شوم کس فرستادم نزدیک والده تا مرقع نزدیک من آرد والده هیچ معارضه نکرد و راضی بود از من بشدن از قادسیه برفتم با جماعتی از درویشان راه گم کردیم و آنچ داشتیم از زاد همه برسید و ما همه بر شرف هلاک رسیدیم تا بقبیلۀ رسیدیم از قبیلها هیچ چیز نیافتیم و حال ما بضرورت رسید تا آن جا که سگی خریدیم بچندین دینار و بریان کردند و پارۀ از آن بمن دادند چون بخواستم خورد اندیشه کردم در حال خویش اندر دلم افتاد که این عقوبت آنست که آن پیر از من خجل شد اندر حال توبه کردم و ساکن شدم راه بما نمودند حج بکردم و باز آمدم و از آن درویش عذر خواستم