اگر گویند که چه چیز باید که غالب بود بر ولی در اوقات که با خویشتن بود گوییم صدق او در گزارد حقوق حق تعالی پس رفق او و شفقت او بر خلق در جمله احوال و رحمت خواستن او جمله خلق را و تحمل کردن او از خلق بخویی نیکو و نیکویی خواستن او از حق تعالی خلقان را بی آنکه التماسی کند از ایشان و همت او در رستگاری خلق بود و از ایشان اگر رنجی بدو رسد انتقام نکشد و خویشتن را از حقد بر ایشان نگاه دارد و دست از مال ایشان کوتاه دارد و به همه وجهی طمع از ایشان بریده دارد و زبان به بد گفتن از ایشان کشیده دارد و غیبت ایشان نکند و خصم هیچکس نباشد در دنیا و آخرت
و بدانکه اصل بزرگترین کرامت اولیا یکی دوام توفیق است بر طاعات و عصمت از معصیت ها و مخالفت ها
و آنچه در قرآن مجید گواهی دهد بر اظهار کرامات که اولیا راست حق تعالی همی گوید اندر صفت مریم علیهاالسلام که وی نه پیغمبر بود و نه رسول هرگاه که زکریا نزدیک او شدی طعام بودی پیش او و چنین گویند تابستان میوه زمستانی بودی و زمستان میوه تابستانی بودی زکریا گفتی این از کجا مریم گفتی از نزدیک خدای تعالی و دیگر جای مریم را گفت وهزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا و این آن وقت بود که رطب نبود
و همچنین قصه اصحاب کهف و عجایب ها که ظاهر شد بر ایشان از سخن گفتن سگ با ایشان و چیزهای دیگر بر ایشان
و دیگر قصه ذوالقرنین و تمکین حق تعالی او را که دیگران را نبود
و دیگر آنکه بر دست خضر علیه السلام ظاهر شد از راست کردن دیوار و عجایب های دیگر و چیزها که او دانست و موسی علیه السلام ندانست این همه کارها ناقض عادت بود که خضر علیه السلام بدان مخصوص بود و به یک قول گویند پیغامبر نبود
و آنچه درین باب روایت کنند یکی حدیث جریج راهب است
ابوهریره گوید رضی الله عنه که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت اندر گهواره هیچکس سخن نگفت مگر سه تن یکی عیسی بن مریم علیه السلام و دیگر کودکی به روزگار جریج راهب و کودکی دیگر در زمان یوسف علیه السلام اما حدیث عیسی خود معروفست
اما آن جریج عابدی بود در بنی اسراییل روزی نماز می کرد مادرش آرزوی دیدار او گرفت گفت یا جریج گفت یارب نماز به یا آنکه نزدیک او شوم پس همچنان نماز می کرد و دیگر بار مادرش بخواند هم این گفت و نماز می کرد تا مادر او را می خواند و وی برین عادت همی بود مادرش دلتنگ شد گفت یارب جریج را مرگ مده تا زنانش به بینند زنی بود زانیه اندر بنی اسراییل ایشان را گفت من جریج راهب را به خویشتن خوانم تا با من زنی کند آمد نزدیک او و هیچ مقصود برنیامد زانیه را شبانی بود در نزدیکی صومعه ی جریج و وی را به خویشتن خواند تا با وی زنا کرد زن بار گرفت و بزاد و گفت این کودک از جریج راهب است بنی اسراییل همه بیامدند و آن صومعه ی وی خراب کردند و وی را دشنام دادند و خواری کردند جریج نماز کرد و دعا کرد و به کودک گفت پدرت کیست گفت شبان ابوهریره رضی الله عنه گوید که گویی کی اندر پیغامبر صلی الله علیه و سلم می نگرم که گفت ای غلام پدرت کیست گفت فلان شبان مردمان پشیمان شدند بدانچه کردند پس جریج را گفتند صومعه ی تو از زر باز کنیم گفت نخواهم گفتند از سیم بکنیم گفت نخواهم همچنان که بود من خود باز کنم
و کودک دیگر زنی بود که کودکی داشت او را شیر می داد جوانی نیکو روی بر وی بگذشت این زن گفت یارب پسر من چون این جوان کن کودک گفت یارب مرا چون وی مکن ابوهریره رضی الله عنه گوید گویی که اندر پیغامبر صلی الله علیه وسلم می نگرم که حکایت این غلام همی کرد پس زنی برین زن بگذشت گفت این زن دزدی و زنا کند و وی را عقوبت کرده بودند مادر کودک گفت یارب این پسر مرا چنین مکن این کودک شیرخواره گفت یارب مرا چون وی کن مادر بدین پسر گفت این چرا گفتی پسر گفت زیرا که این جوان نیکو روی جباری است از جباران و این زن آنچه در وی است زور و بهتان بود و وی می گفت حسبی الله و این خبر اندر صحیح بیاورده اند
و ازین جمله حدیث غار است و آن مشهور است و مذکور در صحیح که سالم روایت کند از پدر خویش که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت سه تن را از پیشینگان به سفری رفتند چون شب اندر آمد با غاری شدند سنگی عظیم از آن کوه برفت و در آن غار بیکبار ببست ایشان با یکدیگر گفتند ما را ازین غار نرهاند مگر هر کسی را خدای را بخوانیم به صدق و به کرداری نیکو که ما را بوده است
یکی ازیشان گفت مرا مادر و پدر بودند هر دو پیر و عادت من آن بودی که تعهد ایشان کردمی و هیچکس را هیچ خوردنی ندادمی تا ایشان فارغ شدندی روزی به طلب شیر شده بودم چون باز آمدم ایشان خفته مانده بودند من کراهیت داشتم ایشانرا از خواب بیدار کردن آن قدح شیر بر دست نگاه داشتم تا ایشان بیدار شدند و آن بخوردند یارب اگر دانی که آن برای تو کردم ما را ازین بلا راحت ده آن سنگ پاره باز شد چنانک روشنایی پدید آمد
پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت آن دیگر گفت یارب دانی که مرا دختر عمی بود و من او را دوست می داشتم او را به خویشتن خواندم و خویشتن از من بازداشت پس قحط سالی پیش آمد و حال وی تنگ شد نزدیک من آمد و صد و بیست دینار به وی دادم تا مرا به خود راه دهد چون بر او قادر شدم گفت من ترا حلال نباشم که این مهر بشکنی مگر چنانک خدای فرموده است من از وی بپرهیزیدم و با وی فساد نکردم و هیچ اندر جهان بر من از وی دوستر نبود و آن مال به وی بگذاشتم یارب اگر میدانی که برای تو بود ما را ازین بلا راحت فرست که بدو گرفتار آمده ایم آن سنگ پاره دیگر از در غار باز شد لیکن نچنانکه ما بیرون توانستیم آمدن
پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت سه دیگر گفت یارب مزدوری چند گرفته بودم و همه را مزد بدادم مگر یک مرد که مزد خویش بگذاشت و نستد و من آن مزد او بسیار کردم و مالی عظیم شد وقتی آن مرد آمد و گفت آن مزد بمن بده وی را گفتم هرچه می بینی از اشتر و گاو و گوسفند و برده همه آن تو است گفت بر من استهزا مکن گفتم استهزا نمی کنم آن چهارپایان آنچه بود همه براند و هیچ چیز آنجا بنگذاشت یارب اگر دانی از بهر تو کردم ما را ازین بلا برهان سنگ از در غار بیکبار باز شد و ایشان همه بیرون شدند و برفتند و این حدیث درست است و بر درستی این حدیث اتفاق کرده اند
و دیگر حدیث آنک پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت که گاو با ایشان سخن گفت
ابوهریره رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت مردی گاو می راند بار برنهاده گاو بازنگریست و گفت مرا نه از بهر بار کشیدن آفریدند مرا از بهر کشت و ورز آفریده اند مردمان گفتند سبحان الله پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت من بدین ایمان آوردم و ابوبکر و عمر رضی الله عنهما
و دیگر حدیث اویس قرنی و آنچه عمربن الخطاب رضی الله عنه دید از حال اویس و آنچه رفت میان او و هرم بن حیان و سلام کردن ایشان بر یکدیگر پیش از آنک معرفتی سابق بوده بود و آن حالها همه ناقض عادت بود و شرح قصه او فرو گذاشتم که آن معروف است و صحابه و تابعین را کرامات بودست چنانکه به حد استفاضت رسیده است و اندرین تصنیف ها بسیار کرده اند و ما به طرفی از آن اشارت کنیم بر وجه کوتاهی ان شاءالله
و از جمله آن حدیث عبدالله عمر رضی الله عنهما است اندر سفری بود جماعتی را دید بر راه بمانده از بیم شیر او شیر را براند از راه گفت هرچه فرزند آدم ازو بترسد بر وی مسلط کنند و اگر از چیزی نترسیدی بدون خدای هیچ چیز بر وی مسلط نکردندی و این خبر معروفست
و روایت کنند که پیغامبر صلی الله علیه وسلم علاءبن الحضرمی را به غزا فرستاد دریایی پیش آمد که ایشان را از آن بازداشت آن مرد نام مهین دانست دعا کرد و بر آب همه برفتند
و روایت کند عتاب بن بشیر و اسیدبن حضیر از نزدیک پیغامبر صلی الله علیه وسلم بیرون شدند هر دو پیش رسول صلی الله علیه وسلم بودند مشورتی می کردند چون بیرون شدند شبی تاریک بود سر عصای هریکی می درخشید چون چراغ
و روایت کنند که میان سلمان و ابودردا رضی الله عنهما کاسۀ نهاده بودند کاسه تسبیح کرد چنانک ایشان هر دو بشنیدند
روایت کنند از رسول صلی الله علیه گفت رب اشعث اغبر ذی طمرین لا یؤ به له لو اقسم علی الله لابره
از سهل عبدالله حکایت کنند که گفت هر که اندر دنیا چهل روز زاهد گردد بصدق و چهل روز باخلاص او را کرامات پدیدار آید و اگر پدیدار نیاید خلل اندر زهد او افتاده باشد و گفتند چگونه پدیدار آید او را کرامت گفت فراگیرد هرآنچه خواهد از آنجا که خواهد چنانکه خواهد
ابوهریره رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت مردی بود که سخن می گفت با کسی آواز رعدی بشنید از میان ابری که اندر میان آن گفتندی بوستان فلان را آب ده آن میغ بیامد به بستان آن مرد آب بریخت از پس میغ فرا شد مردی اندر میان بستان ایستاده بود گفت نام تو چیست گفت فلان بن فلان گفت این غله بستان چه کنی گفت چرا می پرسی گفت آوازی شنیدم ازین ابر که میغ را گفتند بستان فلان را آب ده گفت اکنون چون می پرسی من ارتفاع این بستان به سه قسمت بکنم قسمتی خویشتن را و اهل را بازگیرم و قسمتی به عمارت بستان کنم بر مسکینان و راه گذران بکار دارم
حمزة بن عبدالله العلوی گوید نزدیک ابوالخیر تینانی شدم و اعتقاد کرده بودم که بر وی سلام کنم و هیچ چیز نخورم چون از نزدیک او بیرون آمدم پاره فرا شدم وی از پس من می آمد و طبقی طعام بر دست گفت ای جوان مرد بخور ازین طعام ما که از نیت تو راست شد و ابوالخیر تینانی مشهور بود بکرامات
ابونصر سراج گفت کی ما به تستر رسیدیم آنجا خانه ای دیدیم در جایگاه که سهل بن عبدالله خود را ساخته بود مردمان آن خانه را خانه ی شیر همی خواندند ما بپرسیدیم که چرا چنین میخوانند گفتند شیران پیش سهل عبدالله آمدندی و ایشان را درین خانه فرستادی و ایشان را گوشت دادی و میزبانی کردی پس ایشان را رها کردی تا برفتندی و اهل تستر بدین سخن متفق بودند
از ابراهیم رقی حکایت کنند که او گفت بسلام ابوالخیر تیتانی شدم نماز شام می کرد سورت فاتحه راست برنتوانست خواند با خویشتن گفتم رنج من ضایع شد چون نماز را سلام دادم بطهارت بیرون شدم شیری عظیم بیامد و قصد من کرد باز نزدیک وی شدم و بگفتم شیری قصد من کرد بیرون آمد و بانگ بر شیر زد و گفت نگفته بودم شما را که مهمانان مرا رنجه مدارید شیر برفت و من طهارت کردم و باز آمدم گفت شما بر راست کردن ظاهر مشغول شدید از شیر بترسیدید و ما باطن راست کردیم شیر از ما بترسید
جعفر خلدی را گویند نگینی بود روزی اندر دجله افتاد و وی دعایی دانست آزموده آن دعا بخواند نگین اندر میان برگی چند که در میان آب می آمد بازیافت
ابونصر سراج گوید دعا این بود که گفت یا جامع الناس لیوم لاریب فیه اجمع علی ضالتی
ابونصر گوید ابوطیب عکی جزوی بمن نمود این دعا درو نبشته بود که هرکس که این دعا برخواند گم شده بازیابد و آن جزو اوراق بسیار بودند
از احمد طابرانی سرخسی پرسیدم که ترا هیچ کرامات بوده است گفت اندر ابتداء ارادت بسیار بودی که مرا سنگی یا آبی بایستی که بدان استنجا کنم نیافتمی چیزی از هوا فرا گرفتمی گوهری بودی بدان استنجا کردمی و بینداختمی پس گفت کرامات را چه خطر بود مقصود از وی زیادت یقین بود اندر توحید هرکه بجز ازو خدای آفریدگار نداند اگر چیزی بیند به عادت یا ناقض عادت هر دو یکی بود پیش او
ابوالخیر بصری گوید بعبادان مردی بود سیاه اندر ویرانها بودی وقتی چیزی خوردنی برگرفتم و به طلب او شدم چون وی را چشم بر من افتاد تبسم کرد و به دست اشارت کرد به زمین همه روی زمین زر بود که همی درفشید گفت بیار تا چه داری به وی دادم آنچه داشتم و من از حال او بترسیدم و بگریختم
احمدبن عطاء رودباری گوید که مرا در طهارت وسواس بودی شبی آب بسیار بریختم تا به حدی که دل من تنگ شد از بسیاری که آب می ریختم دل من آرام نمی گرفت گفتم خداوندا عفو کن مرا آوازی شنیدم که کسی مرا گفتی عفو در علم است چون این سخن به گوش من رسید آن از من زایل شد
منصور مغربی گوید بعد از آن روزی ابن عطا را دیدم که در صحرا بر زمینی نشسته بود که بر آنجا آثار گوسفند بود بی سجاده گفتم ای شیخ این آثار گوسفند است گفت فقها اندرین خلاف کرده اند
ابوسلیمان خواص گوید وقتی بر درازگوشی نشسته بودم و مگس وی را می رنجانید و سر در میان دو دست می کرد چوبی در دست داشتم بر سر وی می زدم در آن میان سر برآورد گفت بزن که بر سر خویش می زنی
حسین بن احمد رازی گوید ابوسلیمان را گفتم این ترا افتاده است همچنین گفت آری چنانست که می شنوی
ابوالحسین نوری گوید چیزی اندر دل من بود از کرامات پاره نیی از کودکی فرا ستدم و در میان دو زورق میان دریا بایستادم و گفت به عزت تو اگر ماهیی برنیاید مرا سه رطل خویشتن غرق کنم ماهی برآمد سه رطل خبر به جنید رسید گفت حکم وی آن بودی که اژدهایی برآمدی و او را بگزیدی
ابوجعفر حداد گوید استاد جنید که به مکه بودم موی سرم دراز شده بود مرا هیچ چیز نبود که به حجام دادمی که موی من باز کردی من به حجامی رسیدم که در روی وی اثر خیر دیدم او را گفتم این موی من باز کنی خدای را گفت نعم وکرامة در پیش او یکی از ابناء دنیا نشسته بود تا موی باز کند او را برانگیخت و مرا بنشاند و موی من باز کرد پس کاغذی به من داد درمی چند در آنجا گفت باشد که ترا این به کار آید به خرج کن من این بستدم و اعتقاد کردم با خویشتن که اول چیزی که مرا فتوح باشد بدان حجام آرم در مسجد رفتم یکی مرا پیش آمد از برادران و گفت برادری از آن تو ترا صره فرستیده است از بصره در آنجا سیصد دینار من برفتم و آن بستدم و پیش حجام بردم و گفتم که این بخرج کن حجام مرا گفت ای شیخ شرم نداری گفتی موی من برای خدای باز کن پس به مثل این باز پیش من آیی بازگرد عافاک الله
ابن سالم گوید که چون اسحق بن احمد فرمان یافت سهل بن عبدالله اندر صومعه او شد سفطی یافت دو شیشه در آنجا یکی چیزی سرخ در آنجا بود و یکی چیزی سفید و شوشه های زر و سیم بود در صومعه آن شوشه ها به دجله انداخت و آنچه در آن شیشه ها بود با خاک بیامیخت و بر اسحق اوام بود ابن سالم گوید سهل را گفتم چه بود اندر آن شیشه ها گفت آنک یک شیشه اگر درم سنگی از آن بر چندین مثقال مس افکنی زر گردد و از آن دیگر درم سنگی بر چندین مس افکنی سیم گردد گفتم پس چرا اوام وی بندادی ای دوست گفت از ایمان خود ترسیدم
حکایت کنند از نوری که وقتی بکنار دجله آمد تا باز گذرد هر دو کنارۀ دجله باز یکدیگر آمدند پیوسته شده نوری باز گردید گفت بعزت تو که نگذرم الا در زورق
احمدبن یوسف بنا حکایت کند که ابوتراب نخشبی صاحب کرامات بود وقتی بازو بسفری بیرون شدم و ما چهل کس بودیم و ما را فاقه رسید در راه ابوتراب از یکسو شد می آمد و یک خوشه انگور بیاورد ما از آن بخوردیم در میان ما جوانی بود از آن نخورد ابوتراب او را گفت بخور جوان گفت که اعتقاد من با خدای آن است که به ترک معلوم بگویم اکنون تو معلوم من شدی بعد با تو صحبت نخواهم کرد ابوتراب گفت او را با خود ساز
از ابونصر سراج حکایت کنند که ابویزید گفت ابوعلی سندی نزدیک من آمد انبانی بدست داشت پیش من بریخت همه گوهر بود گفتم وی را از کجا آوردی گفت به وادییی رسیدم این دیدم چون چراغ می تافت این برداشتم گفتم حال تو چگونه بود اندر آن وقت که در آن وادی شدی گفت وقت فترت بود از آنچه من اندرو بودم پیش از آن
ابویزید را گفتند فلان کس به شبی به مکه شود گفت ابلیس به ساعتی از مشرق به مغرب شود و اندر لعنت خدایست گفتند فلان کس بر آب می رود و در هوا می پرد گفت ماهی نیز بر آب می رود و مرغ در هوا می پرد
ابن سالم گوید از پدر خویش شنیدم که مردی بود در صحبت سهل عبدالله عبدالرحمن بن احمد نام داشت روزی سهل عبدالله را گفت که وقت می باشد که وضویی کنم برای نماز را اندکی آب از اعضاء من جدا می شود همچون سبیکهای زر و سیم بر زمین می آید سهل گفت که تو ندانی کودکان چون بگریند ایشانرا چیزی در پیش نهند تا بدان مشغول شوند و بازی کنند
سهل عبدالله گوید فاضل ترین کرامت های تو آن است که خوی مذموم بدل کنی به خوی محمود
جنید حکایت کند که روزی در نزدیک سری شدم سری گفت گنجشگی نزدیک من آمد هر روز و بر دست من نشستی نانی یا چیزی دیگر فرا پیش او داشتمی بخوردی یکبار فرو آمد و بر دست من ننشست با خود اندیشیدم تا چه سبب بوده ست یادم آمد که نمک خوش خورده بودم که به همه گونه تکلف کرده بودند از تخم ها گفتم توبه کردم که بعد ازین نخورم گنجشگ بیامد و بر دست من نشست و چیزی بخورد
ابوبکر دقاق گوید اندر تیه بنی اسراییل می رفتم بر خاطر من درآمد که علم حقیقت جدا بود از علم شریعت هاتفی آواز داد که هر حقیقت که با شریعت موافق نبود کفرست
کسی گوید پیش خیرالنساج بودم مردی بیامد و گفت یاشیخ دی دیدم ترا که ریسمان بفروختی به دو درم از پس تو بیامدم و از گوشه ی ازارت بگشادم اکنون دستم فراهم امده است خیرالنساج بخندید و اشارت بدست او کرد گشاده شد دستهای او پس گفت برو بدین درم چیزی برای عیال و دیگر این مکن
احمدبن محمدالسلمی گوید نزدیک ذوالنون مصری شدم روزی طشتی زرین در پیش او دیدم گردبرگرد اوبر طیبها از عنبر و مشک و آنچه بدین ماند مرا گفت تویی که اندر نزدیک ملوک شوی اندر حال بسط ایشان پس درمی به من داد تا به بلخ از آن درم نفقه می کردم
ابوسعید خراز گوید اندر سفری بودم هر سه روز چیزی پدیدار آمدی بخوردمی و برفتمی یکبار سه بگذشت هیچ چیز پدید نیامد ضعیف شدم هاتفی آواز داد که سببی دوستر داری یا قوتی گفتم قوتی برخاستم حالی و برفتم و تا دوازده روز هیچ نیافتم و ضعیف نشدم
مرتعش گوید از خواص شنیدم که گفت وقتی راه بادیه گم کردم اندر بادیه شخصی را دیدم فراز آمد و مرا گفت سلام علیک تو راه گم کرده گفتم آری گفت ترا راه نمایم و گامی چند اندر پیش من برفت و از چشم من غایب شد چون بنگریستم بر شاه راه بودم هرگز نیز پس از آن راه گم نکردم و در سفر گرسنگی و تشنگی مرا نبود
ابوعبید بسری چون ماه رمضان آمدی زن را گفتی در خانه بگل ببندای و هر شب یک گرده به روزن خانه درافکن و در خانه می بودی چون عید درآمدی زن در خانه بازکردی سی گرده آنجا نهاده بودی نه بخفتی و نه طعام خوردی و نه رکعتی نماز از وی فوت شدی
ابن الجلا گوید چون پدر من وفات یافت بعد از وفات بخندید و هیچکس دلیری نداشت که وی را بشستی گفتند او زنده است تا یکی از پیران که از اقران وی بود بیامد و او را بشست
و گویند سهل عبدالله چون طعام خوردی ضعیف شدی و چون گرسنه بودی قوی شدی و هر به هفتاد روز یکبار طعام خوردی
هم او را گویند در آخر عمر بر زمین بماند و بر نتوانستی خاست چون وقت نماز درآمدی دست و پایش راست شدی تا نماز کردی بر پای چون نماز بگزاردی هم بازان عادت شدی
ابوالحارث اولاسی گوید سی سال چنان بودم که زبان من سخن نگفتی مگر از سر من پس حال از آن بگردید سی سال سر من نشنید مگر از خدای تعالی
ابوعمران واسطی گوید اندر کشتی بودم با اهل خویش کشتی بشکست و من و زن بر تخته ای بماندم و آن زن را وقت فرا رسید که بار بنهد اندر حال کودکی به وجود آمد و آن زن بانگ همی کرد از تشنگی و من می گفتم همین ساعت راحتی پدیدار آید سر برداشتم و مردی را دیدم اندر هوا نشسته زنجیری زرین در دست و کوزه ای یاقوت اندر وی بسته گفت بگیرید و آب خورید کوزه بستدم و آب خوردیم بویاتر از مشک و سردتر از برف و شیرین تر از شکر بود گفتم تو کیستی رحمک الله گفت بنده ام از خداوند تو گفتم به چه رسیدی بدین جایگاه گفت برای او از هوای خویش دست بداشتم مرا بر هوا نشاند و از چشم من غایب شد
ذوالنون مصری گوید جوانی دیدم در کعبه بسیار نماز می کرد به نزدیک او شدم و گفتم نماز بسیار می کنی گفت منتظر دستوری ام به بازگشتن رقعه ای دیدم که پیش او فرو آمد بر وی نبشته که من العزیز الغفور الی عبدی الصادق باز گرد هرچه کردی گذشته و آینده آمرزیدم همه
کسی حکایت کند گوید به مدینه رسول صلی الله علیه وسلم بودم سخن ها همی رفت مردی نابینا به نزدیک ما نشسته بود سخن ما سماع می کرد به نزدیک ما آمد و گفت به سخن شما بیاسودم بدانید که مرا عیال و فرزند بود روزی به بقیع شدم به هیزم چیدن جوانی دیدم پیراهنی کتان پوشیده و نعلین اندر انگشت آویخته من پنداشتم که راه گم کرده است قصد او کردم تا جامه از وی بستانم فرا شدم و گفتم جامه بکش گفت برو به سلامت دو سه بار بگفتم گفت ناچار باید جامه بکنم گفتم آری گفت چون چاره نیست اشارت کرد به دو انگشت به چشم از دور و هر دو چشم من فرو ریخت در حال گفتم به خدای بر تو که بگویی تا تو کیی گفت ابراهیم خواص م
ذوالنون مصری گوید وقتی اندر کشتی بودم گوهری بدزدیدند کسی را تهمت کردند از آن مردمان من گفتم دست از وی بدارید تا من باز بگویم برفق فرا شدم وی گلیمی بر سر کشیده بود و بخفته سر از گلیم بیرون آورد اندرین معنی با وی اشارتی کردم گفت بمن همی گویی سوگند بر تو دهم یارب که یک ماهی بنگذاری اندرین دریا تا بر سر آب بیاید الا هریکی با گوهری گفت بنگریستم روی دریا همه ماهی بود هر یکی با گوهری اندر دهان آن جوان برخاست و خویشتن اندر دریا افکند و با کناره شد
ابراهیم خواص گفت وقتی اندر بادیه شدم ترسایی دیدم زنار بر میان بسته با من هم راهی خواست اجابت کردم و هر دو رفتیم به هفت روز مرا گفت یا راهب حنیفی بیار از انبساط تا چه داری که گرسنه ام گفتم یارب مرا فضیحت مگردان پیش این کافر اندر وقت طبقی دیدم پر از نان و بریان و رطب و کوزه ای آب بیاوردم و هر دو بخوردیم و برفتیم هفت روز دیگر پس من شتاب کردم و گفتم یا راهب ترسایان بیار تا چه داری که نوبت تو است عصا بزد و تکیه بر آن کرد و دعا کرد و طبقی دیدم بر آنجا طعامها اضعاف آنک بر طبق من بود گفت تغیری اندر من آمد و متحیر شدم گفتم ازین طعام نخورم الحاح کرد بر من و مرا گفت بخور که ترا دو بشارت دارم یکی آنکه بگویم اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و زنار از میان بگشاد دیگر گفت گفتم یارب اگر این بنده خطری دارد به نزدیک تو فتوحی پدیدار آور ما را این بر من بگشاد و این چه می بینی بفرستاد ابراهیم گفت طعام بخوردیم و برفتیم و حج بکردیم و آن مرد سالی به مکه بنشست و آنگاه فرمان یافت و در بطحاء مکه او را دفن کردند
محمدبن المبارک الصوری گوید که با ابراهیم ادهم بودم اندر راه بیت المقدس وقت قیلوله اندر زیر درختی انار فرو آمدیم و رکعتی چند نماز کردیم و آوازی شنیدم از آن درخت که یا ابااسحق ما را کرامی کن و ازین بار من چیزی بخور ابراهیم سر در پیش افکند تا سه بار چنین بگفت پس این درخت گفت یا محمد شفاعت کن تا از بار من چیزی بخورد گفتم یا ابااسحق می شنوی برخاست و دونار باز کرد یکی بخورد و یکی به من داد بخوردم و ترش بود و آن درختی کوتاه بود چون بازگشتم و آنجا فرا رسیدیم آن درخت نار بزرگ شده بود و نار وی شیرین و در هر سالی دو بار برآوردی و او را رمان العابدین نام کردند عابدان در سایه او شدندی
جابر رحبی گوید بیشتر اهل رحبه منکر بودند کرامات را روزی بر شیری نشستم و در رحبه شدم و گفتم کجااند ایشان که اولیاء خدا را به دروغ دارند پس از آن هیچ چیز نگفتند
منصور مغربی گوید یکی از بزرگان از خضر علیه السلام پرسید که هیچکس دیده ای بزرگتر از خود در رتبت گفت دیده ام عبدالرزاق الصنعانی حدیث روایت می کرد اندر مدینه و مردمان گرد او در آمده بودند و می شنیدند جوانی دیدم از دور نشسته سر بر زانو نهاده نزدیک او شدم گفتم عبدالرزاق حدیث رسول صلی الله علیه وسلم روایت می کند و تو از وی می نشنوی گفت او روایت از گذشته می کند و من از حق غایب نیستم گفتم او را اگر چنین است که میگویی من کیستم سربرآورد و گفت تو برادر من ابوالعباس خضر بدانستم که خدای را بندگانی اند که من ایشان را نشناسم
گویند که ابراهیم ادهم را رفیقی بود یحیی نام به هم عبادت کردندی و این رفیق را غرفه ای بود که در آنجا نشستی و آنرا نردبان نبود چون خواستی که طهارت کند به در غرفه آمدی گفتی لاحول ولاقوة الابالله و در هوا بپریدی هم چنانک مرغ تا بر سر آب شدی و چون از وضو فارغ شدی گفتی لاحول ولاقوة الابالله و باز غرفه پریدی
ابومحمد جعفر الحذا گوید که شاگردی ابوعمرو و اصطرخی می کردم و چون مرا خاطری افتادی باصطرخ آمدمی و از وی بپرسیدمی و بسیار خاطر بودی تا آنجا نشدمی چون بسرم درآمدی وی از اصطرخ جواب باز دادی
حکایت کنند که درویشی فرمان یافت در خانه تاریک چراغ می بایست طلب چراغ می کردیم از ناگه روشنایی از روزن خانه پدیدار آمد تا وی را بشستیم چون فارغ شدیم روشنایی بشد گفتی که هرگز نبوده است
آدم بن ابی ایاس گوید بعسقلان بودم جوانی نزدیک ما آمد و حدیث می کردیم چون از حدیث فارغ شدیمی اندر نماز ایستادیمی روزی مرا وداع کرد و گفت به اسکندریه خواهم شد از پس او فراز شدم درمکی چند به وی دادم نستد با وی الحاح کردم دست فرا کرد کفی ریگ اندر رکوه افکند و پاره آب از دریا در آنجا ریخت و مرا گفت بخور چون بنگریستم پست پسته و شکر بود گفت آنکه حال او چنین باشد درم تو به چه کار آید او را و این بیتها بخواند
شعر
لیس فی القلب والفؤاد جمیعا
موضع فارغ لغیر الحبیب
هو سؤلی و همتی و حبیبی
و به ما حبیت عیشی یطیب
و اذا ما السقام حل بقلبی
لماجدغیره لسقمی طبیب
از ابراهیم آجری حکایت کنند که او گفت جهودی به نزدیک من آمد به تقاضای وامی که بر من داشت و من بر در تون خشت پخته نشسته بودم و آتش در زیر خشت پخته میکردم جهود گفت مرا یا ابراهیم برهانی مرا بنمای تا بر دست تو مسلمان شوم گفتم راست میگویی گفت گویم گفتم جامه بیرون کن جامه بیرون کرد و جامه ی او در میان جامه ی خویش پیچیدم و اندر تون انداختم و بدین در در شدم و به دیگر دری بیرون آمدم و باز نزدیک جهود آمدم جامه ی مرا هیچ الم نرسیده بود و جامه ی جهود اندر میان جامه ی من همه بسوخته بود جهود در ساعت مسلمان شد
گویند حبیب عجمی روز ترویه او را به بصره دیدندی و روز عرفه به عرفات
آورده اند که عباس مهتدی زنی را به زنی کرد چون شب زفاف بود پشیمانی بر وی افتاد چون خواست که با وی نزدیکی کند زجری و نفرتی از آن زن بدو باز آمد از پیش وی برخاست و بیرون شد بعد از سه روز شوهری آمد آن زن را
استاد امام گوید قدس سره که کرامات این است که علم را برو نگاه داشتند
و گویند فضیل بر کوهی بود از کوههای منا و گفت که اگر ولیی از اولیای خدای این کوه را گوید که برو برود کوه در حرکت آمد فضیل گفت ساکن باش که بدین نه ترا می خواهم کوه ساکن شد
عبدالواحد زید بابو عاصم بصری گفت چه کردی آن وقت که حجاج ترا می جست گفت من اندر منظری بودم در سرای بزدند و در آمدند و مرا از آنجا برداشتند چون بنگریستم خویشتن را بر کوه بوقبیس دیدم به مکه گفتم طعام از کجا آوردی گفت چون وقت روزه گشودن بودی پیرزنی بیامدی بر آنجا و آن دو قرص که به بصره روزه گشادمی بیاوردی عبدالواحد گفت آن دنیا بود خدای تعالی فرموده بود که ابوعاصم را خدمت کن
گویند عامر عبدقیس از خلیفه عطای خوش بستدی و هیچکس پیش او نیامدی که نه او را چیزی دادی چون به خانه رسیدی بازکشیدندی همان قدر بودی که گرفته بودی هیچ کم نیامدی
ابواحمد کبیر گوید از شیخ ابوعبدالله خفیف شنیدم که گفت بوعمرو زجاجی حکایت کرد که نزدیک جنید شدم خواستم که به حج شوم جنید مرا درمی داد آن بر میزر خویش بستم و هیچ منزل نرسیدم الا که در آن منزل رفقی یافتم و بدان درم محتاج نشدم چون حج کردم و بازآمدم در پیش جنید شدم دست بیرون کرد و گفت بیار آن درم پس گفت چه گونه بود گفتم مهر به جای خویش است
ابوجعفر اعور گوید نزدیک ذوالنون مصری بودم حدیث همی کردم از اطاعت چیزها که اولیا را باشد ذوالنون گفت اگر من خواهم این تخت را بگویم تا گرد چهارگوشه ی این خانه برآید و باز جای خویش شود گفت در ساعت فرا رفتن آمد و به چهارگوشه ی خانه بگشت و باز جای خویش آمد جوانی در آن خانه بود گریستن بر وی افتاد می گریست تا بمرد
گویند واصل احدب این آیه برخواند که وفی السماء رزقکم وما توعدون گفت رزق من در آسمان است و من در زمین می طلبم والله که بعد ازین طلب نکنم در خرابه ای شد دو روز آنجایگاه بود هیچ چیز نیامد چون روز سیم بود کار بر وی سخت شد یکی درآمد و خوشه ای رطب درآورد و او را برادری بود ازو نیکو اندرون تر باز پیش او آمد روز دیگر دو خوشه بیاوردند و هم بر آنجا می بودند در آن خرابه تا ایشان را وفات رسید
کسی حکایت کرد که ابراهیم ادهم را در بستانی دیدم به نگاه بانی و وی اندر خواب شده بود و ماری شاخی نرگس در دهان گرفته بود و باد همی کرد او را
گویند جماعتی با ایوب سختیانی در سفر بودند چند روز آب نیافتند رنجور شدند ایوب گفت اگر بر من بپوشید تا زنده باشم شما را آب دهم گفتیم بپوشیم دایره ای درکشید از میان دایره آب برآمد همه آب خوردند چون باز بصره آمدیم حماد زید را از آن خبر دادیم عبدالواحد حاضر بود آنجایگاه گفت چنان است که می گوید من نیز آنجا حاضر بودم
بکر عبدالرحمن گوید با ذوالنون مصری بودیم در بادیه در زیر درخت ام غیلان فرو آمدیم چون بیاسودیم گفتیم چه خوش است این جایگاه اگر آنجا رطب بودی ذوالنون بخندید و گفت شما رطب آرزو می کنید لب بجنبانید و دعا بگفت و درخت ام غیلان بجنبانید و رطب از آنجا فرو ریخت چندانک سیر بخوردیم پس بخفتیم چون بیدار شدیم دیگر باره درخت بجنبانیدیم خار فرو ریخت
ابوالقاسم مردان نهاوندی گوید من و ابوبکر وراق با بوسعید خراز می رفتیم بر ساحل قصد صیدا داشتیم شخصی پدیدار آمد از دور گفت بنشینید که ولییی باشد از اولیای خدای گفت بس چیزی برنیامد که جوانی می آمد نیکو روی و محبره به دست گرفته بود و مرقعی پوشیده ابوسعید اندر وی نگریست با انکاری که محبره با رکوه برگرفتست ابوسعید گفت ای جوانمرد راه چگونه است به خدای عزوجل گفت یا باسعید دو راه دانم به خدای تعالی راهی خاص و راهی عام اما راه عام آنست که تو می روی و اما راه خاص بیا تا ببینی و بر سر آب برفت تا از چشم ما غایب شد ابوسعید متحیر بماند
جنید گفت به مسجد شونیزیه آمدم جماعتی دیدم از درویشان که سخن می گفتند در آیات و کرامات درویشی از میان ایشان گفت که من کس دانم اگر اشارت کند بدین ستون که نیمی زر شود و نیمی نقره در حال چنان شود جنید گفت در ستون نگرستم نیمه ای زر بود و نیمه ای نقره
گویند سفیان ثوری با شیبان راعی به حج می رفت فرا راه آمد سفیان گفت مر شیبان را شیر نمی بینی گفت مترس شیبان گوش شیر بگرفت و بمالید شیر دنبال می جنبانید سفیان گفت این چیست این خویشتن شهره بکردن است شیبان گفت اگر نه از بیم شهره بودی زاد خویش بر پشت او نهادمی تا به مکه
حکایت کنند که چون سری دست از تجارت بداشت خواهر وی دوک رشتی و بر وی نفقه کردی روزی دیر آمد سری گفت چرا دیر آمدی گفت زیرا که ریسمان بنخریدند گفتند آمیخته است سری نیز طعام نخورد پس روزی خواهر وی اندر نزدیک او شد پیرزنی را دید که خانه ی وی می رفت و هر روز دو گره گرده آوردی خواهرش از آن اندوهگن شد به نزدیک احمد حنبل شد و گله کرد احمد حنبل فرا سری گفت سری گفت چون از طعام وی باز ایستادم خدای تعالی دنیا را مسخر من کرد تا بر من نفقه می کند و مرا خدمت می کند
محمد منصورالطوسی گوید که نزدیک معروف کرخی بودم مرا خواند دیگر روز باز نزدیک او شدم اثری بر روی او بود یکی گفت یا با محفوظ دی نزدیک تو بودم این نشان نبود بر روی تو اکنون این چیست معروف گفت چیزی که از آن بی نیازی مپرس از آن پرس که ترا بکار آید گفتم به حق معبودت که بگوی گفت دوش نماز می کردم اینجا خواستم که به مکه شوم و طواف کنم به مکه شدم و طواف بکردم باز سر زمزم شدم تا آب خورم پای من بخزید و به روی در آمدم این نشان از آن است
عتبة الغلام گویند آواز دادی ای کبوتر اگر چنان است که خدای را مطیع تری از من بیا و بر دست من نشین کبوتر بیامدی و بر دست وی نشستی
حکایت کنند از ابوعلی رازی که او گفت روزی بر فرات می گذشتم مرا آرزوی ماهی خاست ماهیی خویشتن را از آب بدر انداخت در پیش من مردی از قفای من اندر آمد گفت ای شیخ این بریان کنم ترا گفتم بکن بریان بکرد بنشستم و بخوردم
و گویند ابراهیم ادهم در کاروانی بود شیری پیش آمد ایشان را ابراهیم را گفتند شیر آمد و راه گرفت ابراهیم در پیش شد گفت ای شیر اگر ترا فرموده اند که از ما چیزی ببری کار را باش و اگر نه بازگرد شیر بازگشت و ایشان برفتند
حامد اسود گوید با خواص بودم در راهی به نزدیک درختی رسیدیم شب بود شیری بیامد من بر درخت برفتم از بیم تا بامداد هیچ نخفتم و ابراهیم در زیر درخت بخفت و شیر از سر تا پای او بویید او ساکن بامداد از آنجا برفتیم شبی دیگر در مسجدی بودیم در دیهی پشه ای بر روی او نشست او را بزد ناله ای عظیم بکرد من گفتم ای عجب دوش از شیر هیچ آوازی نکردی امشب از پشه ای چنین بانگ می داری گفت دوش در حالتی بودیم که در آن حالت با خدای تعالی بودیم امشب در حالتی ایم که در آن حالت با خویشتنیم
عطاء ازرق گویند زن وی دو درم سیم به وی داد که از بهای ریسمان استده بود به بازار برو آرد خر از خانه بیرون شد خادمه ای را دید که می گریست گفت ترا چه بودست گفت خداوندم دو درم به من داده بوده تا چیزی خرم و اکنون سیم بیفکنده ام می ترسم که مرا بزند عطا آن دو درم خویش به وی داد و آمد به بازار و دوستی داشت شقاقی کردی بر دکان او بنشست و قصه باز بگفت و حال بدخویی زن خویش این دوست او را گفت این سبوسه ی چوب درین انبان کن مگر شما را بکار آید تنور تاب کنید که اندرین وقت هیچ چیز ندارم و دست من به چیزی دیگر نمی رسد عطا سبوسه در انبان کرد و برگرفت و آورد تا بدر سرای در بگشاد و انبان آنجا بیفکند و در فراز کرد و به مسجد شد تا آنگه که نماز خفتن بکرد و گفت چون من باز خانه شوم زن در خواب رفته باشد تا بر من زبان درازی نکند چون در بگشاد زن را دید که نان می پخت گفت ای زن این آرد از کجاست گفت از آنجا که تو آوردی نیک آردی است بعد ازین همه ازین بخر گفت چنین کنم ان شاءالله
بو جعفر ترکان گوید با درویشان نشستمی روزی مرا دیناری فتوح بود خواستم که بدیشان دهم با خویشتن گفتم مگر مرا بکار آید درد دندانم برخاست یک دندان بکندم دیگری بدرد آمد آن نیز بکندم هاتفی آواز داد اگر آن دینار به درویشان ندهی اندر دهان تو یک دندان نماند و این اندر باب کرامت تمام تر است از آنکه بسیار دینار فتوح بود به نقض عادت
ابوسلیمان دارانی گوید عامربن عبدقیس به شام می شد با او مطهره ای بود هرگاه که وضو خواستی کردن از آنجا آب بیرون آمدی و چون طعام خواستی شیر بدر آمدی
عثمان بن ابی عاتکه گوید اندر غزایی بودیم اندر زمین روم آن امیر لشکری سریه می فرستاد بجایی رعده کرد که فلان روز باز آیند آن وعده بگذشت لشکر باز نیامد ابومسلم نیزه ای بر زمین فرو زده بود در زیر او نماز می کرد مرغی بیامد و بر سر آن نیزه نشست و گفت لشکر به سلامت است و غنیمت بسیار یافته اند فلان روز و فلان وقت رسند ابومسلم این مرغ را گفت تو کییی گفت من آنم که اندوه از دل مسلمانان ببرم ابومسلم پیش آن امیر آمد و وی را از آن خبر داد که مرغ چنین گفت آن وقت که مرغ گفت اندر آن وقت لشکر برسیدند
از یکی از این جوانمردان حکایت کنند که گفتند اندر دریا بودیم یکی با ما بود بمرد ما همه قوم جهاز او می ساختیم و چنان می ساختیم که به دریا اندازیم آن دریا خشک شد و کشتی بر خشک بیستاد تا ما او را گور به کندیم و وی را دفن کردیم چون فارغ شدیم آب غلبه کرد و دریا با حال خود شد و کشتی برفت
گویند وقتی قحطی بود اندر بصره حبیب عجمی طعام بسیار خرید به نسیه و به درویشان داد و کیسه ای بدوخت و در زیر سر کرد چون به تقاضا آمدندی کیسه برگرفتی پر از درم بودی و وامهای ایشان بدادی
گویند ابراهیم ادهم وقتی اندر کشتی خواست نشست سیم نداشت گفتند هرکسی که در کشتی نشیند دیناری بباید داد او دو رکعت نماز کرد و گفت یارب از من چیزی می خواهند من ندارم در وقت آن ریگ همه دینار شد
ابومعاویة الاسود را گویند چشم بشد چون خواستی که قرآن برخواند مصحف بازکردی خدای چشم وی باز دادی و چون مصحف فراهم کردی نابینا شدی
احمد هیثم المتطیب گوید بشر حافی مرا گفت معروف کرخی را بگوی چون نماز بکنم نزدیک تو خواهم آمدن من پیغام بدادم و منتظر می بودم نماز پیشین بکردیم نیامد نماز دیگر کردیم هم نیامد نماز شام و خفتن بکردیم هم نیامد من با خویشتن گفتم سبحان الله چون بشر چیزی گوید و خلاف کند این عجب است و چشم میداشتم من و بر در مسجد بودم بشر آمد و بر آب برفت و آمد و حدیث کردند تا وقت سحر و بازگشت و همچنان بر آب رفت من خویشتن را از بام بیفکندم و آمدم و دست و پای وی را بوسه دادم و گفتم مرا دعایی کن دعا کرد و گفت این آشکارا مکن تا او زنده بود با هیچکس نگفتم
قاسم جرعی گوید مردی دیدم اندر طواف هیچ چیز نگفت الا آنک گفت اللهم قضیت حوایج الکل ولم تقض حاجتی یارب حاجت همگنان روا کردی مگر حاجت من گفتم چونست که تو هیچ دعا نکنی جز این گفت بگویم ترا بدانک ما هفت تن بودیم از شهرهاء پراکنده بغزا شدیم بروم ما را اسیر بردند و خواستند که ما را بکشند هفت در دیدیم که از آسمان بگشادند بر هر دری کنیزکی از حورالعین یکی از ما فرا پیش شد گردن وی بزدند از آن جمله کنیزکی فرو آمد دستاری بدست جانش فرا گرفت تا شش تن را گردن بزدند یکی از آن کافران مرا بخواست بوی بخشیدند مرا آن کنیزک گفت یا مرحوم ندانی که چه از تو درگذشت و درها ببستند اکنون من در آن حسرت بمانده ام قاسم جرعی گوید چنان واجب کند که فاضلترین ایشان باشد زیرا که آنچه بودند ایشان هیچ ندیدند و او بدان آرزو کار میکند پس از ایشان
ابوبکر کتانی گوید که در راه مکه بودم تنها در میان سال همیانی یافتم پر از زر سرخ اندیشه کردم که برگیرم و بمکه برم و بر درویشان تفرقه کنم هاتفی آواز داد که اگر برگیری درویشی از تو بازگیرم بگذاشتم و برفتم
ابوالعباس شرقی گوید با ابوتراب نخشبی در مکه بودم از راه بگشت یکی از یاران گفت مرا تشنه است پای بر زمین زد چشمۀ آب روشن و سرد و خوش پدیدار آمد آن جوان مرد گفت چنان آرزو است که بقدح خورم پای بر زمین زد قدحی برآمد از آبگینۀ سپید که از آن نیکوتر نباشد آب خورد و ما را آب داد و آن قدح تا بمکه با ما بود ابوتراب گفت روزی اصحاب تو چه گویند اندرین کار که خدای تعالی باولیا کرامت کند گفتم هیچکس ندیدم الا که بدین ایمان آرد گفت هر که ایمان نیارد بدان کافر بود من ترا از طریق احوال پرسیدم گفت هیچ چیز ندانم که گفته اند در آن گفت که اصحاب تو میگویند فریفته شدنست از حق نه چنان است فریفتن اندر حال سکون بود با کرامت و هر که اقتراح نکند کرامت را و باز آن ننگرد آن مرتبت ربانیان بود
ابوعبدالله جلا گوید اندر غرفۀ سری سقطی بودم ببغداد چون پارۀ از شب بگذشت پیراهنی پاکیزه اندر پوشید و سراویلی و ردا برافکند و نعلین اندر پای کرد و برخاست تا بیرون شود گفتم تا کجا اندرین وقت گفت بعیادت فتح موصلی خواهم شد چون بیرون شد در کویهای بغداد او را عسس بگرفت و بزندان بردند چون دیگر روز بود ویرا فرمودند تا با محبوسان دیگر بزنند چون جلاد دست برداشت تا او را بزند دست جلاد هم آنجا در هوا بماند چنانک نتوانست جنبانیدن جلاد را گفتند چرا نزنی گفت پیری برابر من ایستاده است و میگوید مزن و دست من کار نمی کند نگرستند تا این پیر کیست فتح موصلی بود سری را رها کردند
گویند گروهی از قریش با عبدالواحد بن زید نشستندی روزی پیش او آمدند و گفتند ما از تنگی همی ترسیم سر برداشت بسوی آسمان و گفت اللهم انی اسألک باسمک المرتفع الذی تکرم به من شیت من اولیایک وتلهمه الصفی من احبایک ان تأتینا برزق من عندک تقطع به علایق الشیطان من قلوبنا وقلوب اصحابنا هؤ لاء فانت الحنان المنان القدیم الاحسان اللهم الساعة الساعة آن شنیدم که آن سقف فرا بانگ آمد و درهم می ریخت بر ما عبدالواحد گفت بی نیازی بخدای جویند از دیگران ایشان برگرفتند و وی از آن هیچ چیز برنگرفت
کتانی گوید یکی را دیدم از صوفیان بر در کعبه که او را نمی شناختم غریب بود و میگفت خداوندا من نمی دانم که دیگران چه میگویند و چه میخواهند اما درین رقعۀ من نگر رقعۀ در دست داشت چون این بگفت آن رقعه از دست وی بهوا در پرید و غایب شد
ابوعبدالله جلا گوید وقتی والدۀ من ماهیی چند خواست از پدر من ببغداد پدر من ببازار شد من با او بودم ماهی بخرید یکی را طلب میکرد که بخانه آرد کودکی فراز آمد و گفت میخواهی که این بخانه برم گفت آری کودک برگرفت و با ما همی آمد در راه پیش از آنک بخانه آمدیم بانگ نماز آمد کودک گفت بانگ نماز می آید مرا طهارت می باید کرد و نماز وگر دستوری دهی که بطهارت مشغول شوم و الا ماهی برگیر و برو کودک ماهی بنهاد و بوضو ساختن مشغول شد پدر گفت بمن که ما اولی تریم بدانک در مسجد شویم و نماز کنیم ماهی آنجا بگذاشتیم و در مسجد شدیم و نماز کردیم کودک نیز بیامد و نماز کرد پس بیامد و ماهی برگرفت و بیاورد تا بخانه چون بخانه رسیدیم پدر این حکایت با والده بگفت والده گفت او را بگویید تا بنشیند و با ما لقمۀ بکار برد او را بگفتیم کودک گفت روزه دارم گفتیم پس نماز شام افطار اینجا کن گفت من چون در روز یکی کار بکردم هیچ کار دیگر نکنم گفتم پس در مسجد شو تا نماز شام پس آنگه پیش ما آی بشد چون نماز شام بود باز آمد با ما طعام خورد چون فارغ شدیم او را دلالت کردیم بر جایگاه طهارت در وی چنان دیدیم که او خلوت دوستر میدارد او را در خانه بگذاشتیم تنها در خانۀ ما دخترکی بود بر زمین مانده از خویشاوندی از آن ما بشب دیدیم که همی آمد درست شده او را بپرسیدیم از آن حال گفت من گفتم خداوند را بحرمت این مهمان که مرا عافیت دهی در حال برپای خاستم چون بشنیدیم برخاستیم بطلب کودک درها دیدیم بسته و کودک را باز نیافتیم پدرم گفت فمنهم صغیر و منهم کبیر
سعیدبن یحیی البصری گوید نزدیک عبدالواحد زید شدیم او را دیدم در سایه نشسته گفتم اگر از خدای بخواهی تا روزی بر تو فراخ کند امید دارم که اجابت بکند عبدالواحد گفت خدای من بمصالح بندگان داناتر پس پارۀ گچ از زمین برگرفت و گفت خداوندا اگر تو خواهی این را زر گردانی زر شود چون بنگرستم در دست او زر شده بود بمن انداخت و گفت این را نفقه کن که در دنیا خیر نیست مگر آخرت را
از ابویعقوب سوسی حکایت کنند گفت وقتی مریدی را همی شستم انگشت مرا بگرفت و وی بر تن شوی بود گفتم ای پسر دست من رها کن که من همی دانم که تو مرده نه ای از این سرای باز آن سرای انتقال میکنی دست من رها کرد
ابراهیم شیبان گوید جوانی نیکو ارادت با ما صحبت همی کرد فرمان یافت دل من بدو مشغول شد عظیم و خود او را همی شستم چون خواستم که دست او بشویم ابتدا بچپ کردم از دهشتی که مرا بود دست از من درکشید و دست راست بمن داد گفتم که راست گفتی ای پسر من غلط کردم
ابویعقوب سوسی گوید مردی بنزدیک من آمد بمکه گفت ای استاد من فردا وقت نماز پیشین از دنیا بخواهم شد این دینار از من بستان نیمی بگور کن و نیمی بکفن روز دیگر بیامد همان وقت طواف کرد پس سر باز نهاد و جان تسلیم کرد او را بشستم و در لحد نهادم
چشم باز کرد گفتم زندگی پس از مرگ گفتا من زنده ام و هر محبی که خدای راست همه زنده اند
ابوعلی مؤ دب گوید که سهل بن عبدالله روزی در ذکر سخن میگفت و گفت ذاکر حق تعالی بحقیقت آن بود که اگر خواهد که مرده زنده کند زنده شود بیماری آنجا افتاده بود دست درو مالید در ساعت بهتر شد و برپای خاست
بشربن الحارث گوید عمروبن عتبه چون نماز کردی در صحرا ابر بر سر او سایه افکندی و وحوش پیرامون او بیستادندی
جنید گوید چهار درم سیم داشتم در پیش سری رفتم گفتم چهار درم دارم آورده ام بسوی تو گفت بشارت ترا باد ای غلام که تو از جمله رستگارانی که من محتاج بودم بچهار درم دعا کردم گفتم خداوندا این چهار درم بر دست کسی بمن فرست که نزدیک تو از جملۀ رستگارانست
ابوابراهیم یمانی گوید با ابراهیم ادهم همی رفتم بر کنار دریا به بیشۀ رسیدیم در آن بیشه هیزم بسیار بود خشک و بنزدیک این بیشه قلعۀ بود ابراهیم را گفتم اگر امشب اینجا بباشی ازین هیزم آتش کنیم گفت چنین کنیم آنجا فرود آمدیم و از آن قلعه آتش آوردیم و برافروختیم و با ما نان بود بیرون کردیم تا بخوریم یکی گفت این آتش سخت نیکو است اگر ما را گوشت بودی کباب کردیمی ابراهیم ادهم گفت خدای تعالی قادرست که بشما رساند ما درین سخن بودیم که شیری پیدا آمد آهویی در پیش کرده همی دوانید چون نزدیک ما رسید آهوی بر وی درآمد و گردن او بشکست ابراهیم برخاست و گفت او را بکشید که خداوند تعالی شما را گوشت داد او را بکشتیم و از گوشت او کباب میکردیم و شیر از دور ایستاده بود در ما می نگریست
حامد الاسود گوید با ابراهیم خواص بودم اندر بادیه هفت روز بر یک حال چون روز هفتم بود ضعیف شدم بنشستم با من نگریست گفت چه بود گفتم ضعیف شدم گفت کدام دوستر داری آب یا طعام گفتم آب گفت آنک آب باز پس پشت تست بازنگریستم چشمۀ دیدم چون شیر بخوردم و طهارت کردم و ابراهیم می نگریست فرا آنجا نیامد چون فارغ شدم خواستم که پارۀ بردارم گفت دست بدار که آب چنان نیست که بر توان داشت
فاطمه خواهر ابوعلی رودباری گوید از زیتونه خادمۀ ابوالحسین نوری شنیدم و این زیتونه خدمت ابوحمزه و جنید و جمله بزرگان کرده بود و از جملۀ اولیاء بود و گفت روزی سرد بود نوری را گفتم چه میخوری گفت نان و شیر بیاوردم و پیش او بنهادم او بر کنار آتش نشسته بود و پیش او انگشت بود بدست بر میگرفت و بر آتش می نهاد دست او از آن سیاه شده بود و شیر که در پیش او نهاده بود از آن سیاه می شد من با خویشتن گفتم چه بشحشم اند اولیاء تو خداوندا در میان ایشان یکی پاکیزه نیست پس بیرون آمدم از نزدیک او زنی در من آویخت گفت رزمۀ جامه از آن من بدزدیدی مرا بدر شحنه بردند خواستند که مرا چوب زنند نوری را خبر دادند از آن بیامد مرد شحنه را گفت او را رنجه مدار که او ولیۀ است از اولیاء خدای تعالی مرد شحنه گفت چگونه کنم و این زن دعوی میکند درین بودیم که کنیزکی بیامد و آن رزمۀ جامه بیاورد باز آن زن دادم نوری او را برگرفت و باز خانه آوردو گفت دیگر سخن در حق اولیاء خدا گویی گفتم توبه کردم
خیرالنساج گوید از خواص شنیدم که اندر سفری بودم تشنه شدم چنانک از تشنگی بیفتادم کسی دیدم که آب بر روی من همی زد و چشم باز کردم مردی دیدم نیکو روی بر اسبی خنگ نشسته مرا آب داد و گفت که بر پس اسب من نشین و من بحجاز بودم اندکی روز بگذشت گفت مرا چه بینی گفتم مدینه را می بینم گفت فرو آی و پیغامبر صلی الله علیه وسلم از من سلام گوی و بگو که خضر سلامت میکرد
مظفر جصاص گوید که من و نصر خراط شبی در جایی بودیم و بمذاکرۀ علم مشغول بودیم خراط در میانه گوید که یاد کنندۀ خدایرا جل جلاله فایدۀ او در اول ذکر آن بود که داند که حق تعالی او را یاد کرده است تا آنکه او را یاد می تواند کرد گفت من او را خلاف کردم درین سخن گفت اگر خضر اینجا حاضر بودی بر درستی این سخن گواهی دادی درین بودیم که پیری از هوا درآمد تا پیش ما رسید و گفت راست همی گوید که یاد کنندۀ خدایرا ذکر حق تعالی او را پیش از ذکر او بود ما بدانستیم که آن خضر است علیه السلام
از استاد ابوعلی شنیدم رحمه الله که گفت کسی نزدیک سهل بن عبدالله آمد و گفت میگویند تو بر سر آب بروی گفت از مؤذن مسجد بپرس که مردی راست گوی است از مؤذن پرسیدم مؤذن گفت من این ندانم ولیکن اندرین روزها اندر حوض شد که طهارت کند در آنجا افتاد اگر من در آنجا نبودمی در آنجا بماندی
استاد ابوعلی گفت سهل را آن پایگاه بود ولیکن خدایرا عزوجل خواست چنان بود که اولیاء خویش را پوشیده دارد و سهل صاحب کرامات بود
نزدیک بدین معنی آنچه حکایت کنند از ابوعثمان مغربی که گفت وقتی خواستم که بمصر روم در کشتی نشینم پس بخاطرم درآمد که مرا آنجا شناسند از شهرگی خویش بترسیدم کشتی برفت بعد از آن دیگر بخاطرم چنان آمد که بروم بر آب برفتم تا بکشتی رسیدم و در کشتی شدم و مردمان مرا می دیدند و هیچکس نگفت از ایشان که این خلاف عادتست یا نیست هیچکس هیچ چیز نگفت من بدانستم که ولی مستور بود در میان خلق اگرچه مشهور بود
و از آن چه ما دیدیم معاینه از حال استاد امام ابوعلی رحمه الله حرقت بول داشت و اندر یک ساعت چندین بار وی برخاستی چنانک دو رکعت نماز کردی چند بار طهارت بایستی کرد و با خویشتن شیشۀ داشتی اندر راه مجلس و بودی که در راه چندین بار بنشستی اندر آمد و شد و چون بر کرسی شدی و سخن گفتی از آن علت رسته بودی اگرچه دراز بکشیدی و سالها می دیدیم و نه پنداشتیم که این نقض عادتست پس از مرگ او بدانستیم
و مشهورست که عبدالله وزان بر زمین مانده بود چون اندر سماع بودی وجدی پدید آمدی ویرا برپای خاستی
احمدبن ابی الحواری گوید با بوسلیمان دارانی پیر خویش بحج می رفتم در راه که می رفتیم آب جامه که با ما بود از من بیفتاد ابوسلیمانرا گفتم آب جامه گم کردم و بی آب بماندیم و سرما سخت بود ابوسلیمان گفت یا راد الضالة و یا هادی من الضلالة اردد علینا الضالة درین بود که یکی آواز داد که این آب جامۀ کیست که افتاده است گفتم آن من بازگرفتیم و ما پوستینها در خویشتن گرفته بودیم از سختی سرما در این میانه یکی را دیدیم که پیش ما آمد کهنۀ پوشیده و عرق همی ریخت ابوسلیمان ویرا گفت ای درویش چیزی بتو دهیم ازین جامها که ما داریم گفت ای ابوسلیمان اشارت بزهد میکنی و سرد می یابی نزدیک سی سالست که من درین صحرا ام هرگز از سرما و گرما بنلرزیده ام چون زمستان آید لباسی از حرارت محبت خویش درما پوشانند و چون تابستان آید از راحت محبت بر ما پوشانند بگذشت و بر ما التفات نکرد
ابراهیم خواص گوید وقتی اندر بادیه می رفتیم اندر میان روز بدرختی رسیدیم و در نزدیکی آب بود فرود آمدم و شیری دیدم عظیم روی فرا من کرده من خویشتن را تسلیم کردم و حکم را گردن نهادم تا چون بود چون بمن نزدیک شد می لنگید حمحمۀ بکرد و پیش من بخفت و دست بیرون کرد و دست وی آماس کرده بود و آب گرفته من چوبی برگرفتم و دست وی بشکافتم ریم و خون بسیار از وی بیرون آمد پس رکویی بر دست وی بستم بشد و ساعتی بود می آمد با دو بچه گرد من میگشتند و دنبال می جنباندند و قرصی آوردند پیش من نهادند
از احمدبن ابی الحواری حکایت کنند که گفت ابن سماک نالنده شد دلیل ویرا فرا گرفتیم بطبیبی ترسا بردین تا او را ببیند چون میان حیره و کوفه رسیدیم مردی پیش ما آمد نیکوروی پاکیزه جامه خوش بوی گفت کجا می روید قصۀ ویرا بگفتم گفت ای سبحان الله بدشمن خدای استعانت خواهند بر ولی خدای این دلیل بر زمین زنید و با نزدیک ابن السماک شوید و ویرا بگویید که دست بر آنجا نه که درد میکند و بگو وبالحق انزلناه وبالحق نزل و از چشم ما ناپدید شد ما از آنجا بازگشتیم با نزدیک ابن السماک آمدیم و خبر بازو بگفتیم دست بر آن موضع نهاد و این بگفت در وقت عافیت پدید آمد گفتند آن خضر بود علیه السلام
عمی بسطامی گوید اندر نزدیک بویزید بسطامی بودم اندر مسجد گفت برخیزید تا باستقبال ولیی شویم از اولیاء خدای تعالی رفتیم بازو چون بدروازه رسیدیم ابراهیم ستنبۀ هریوه را دیدیم بویزید گفت برخاطرم همی گذشت که باستقبال تو آیم و شفیعی کنم ترا بخدای تعالی ابراهیم ستنبه گفت اگر همه خلق را بشفاعت تو بخشد بس کاری نبود کفی خاک بود ابویزید متحیر شد از جواب او استاد امام گوید کرامات ابراهیم اندر حقیر داشتن آن بزرگتر بود از کرامات بویزید در آنچه ویرا حاصل آمد از فراست و آنچه او را نمود از صدق حال در باب شفاعت
عبدالواحد زید را فالج رسید چون وقت نماز اندر آمد ویرا طهارت می بایست کرد آواز داد که کیست اینجا هیچکس جواب نداد گفت یارب مرا ازین بند رها کن تا طهارت بکنم آنگاه فرمان تراست گویند درست شد در وقت طهارت بکرد و باز آن حال شد که بود بر بستر بخفت
ایوب حمال گوید ابوعبدالله دیلمی چون در سفر جایگاهی فرود آمدی در گوش خر گفتی میخواستم که ترا ببندم اکنون نخواهم بستن اندرین صحرا فرا گذارم تا علف همی خوری چون وقت آن بود که بار نهیم با نزدیک من آی چون وقت رفتن آمدی خر بازآمدی
گویند بو عبدالله دیلمی دختر خویش را بشوهر داد خواست که او را جهازی کند او را جامۀ بود وقتی ببازار برده بود آنرا بدیناری قیمت کرده بودند همان جامه همان ببازار برد بیاع گفت که این جامه امروز بهتر ارزد در من یزید همی گردانیدند تا بهاء آن بصد دینار شد چندانک جهاز دختر او از آن راست شد
نصربن شمیل گوید ازاری خریدم کوتاه بود گفتم یارب یک گز دیگر زیادت کن گزی درازتر شد اگر بیش تر خواستمی بیش بکردی
گویند عامربن عبدقیس از خداوندتعالی درخواست که برو آسان گرداند طهارت کردن در زمستان او را اجابت کرد هرگه که وضو کردی در زمستان آن آب که بدان وضو همی کردی گرم یافتی و از آن بخار همی آمدی و از خداوندتعالی بخواست که شهوت زنان از دل او برگیرد چنان شد که او میخواست و درخواست از حق تعالی که شیطانرا از دل او باز دارد در حال نماز و او را در آن اجابت نکرد
بشر حارث گوید اندر خانه رفتم مردی دیدم آنجا نشسته گفتم تو کیستی که بی دستوری من در ین جا آمدۀ گفت برادر تو خضر گفتم مرا دعا کن گفت خداوندتعالی طاعت خویش را بر تو آسان کناد گفتم زیادت کن گفت آنرا بر تو بپوشاناد
ابراهیم خواص گفت اندر سفری بودم بویرانی اندر شدم بشب شیری عظیم دیدم بترسیدم سخت هاتفی آواز داد مترس که هفتاد هزار فریشته با تواند و ترا نگاه میدارند
گویند نوری در میان آب شده بود دزدی بیاند و جامۀ وی ببرد پس دزد آمد و جامه بازآورد که دست وی خشک شده بود نوری گفت جامه باز داد یارب تو دست وی باز ده دست دزد بهتر شد
شبلی گفت وقتی نیت کردم که من هیچ چیز نخورم مگر حلال اندر بیابانی میرفتم یک بن انجیر دیدم دست فراز کردم تا انجیری باز کنم انجیر بسخن آمد و گفت وقت خویش نگاه دار که ملک جهودی ام
بو عبدالله خفیف گوید در بغداد شدم بحج خواستم شد تکبری صوفیی اندر سر من بود چهل روز بود تا نان نخورده بودم در نزدیک جنید نشدم از بغداد برفتم تا بزباله آب نخوردم بر یک طهارت بودم آهوی دیدم بر سر چاهی آب بر سر آمده بود آهو آب می خورد من تشنه بودم چون نزدیک چاه رسیدم آهو بشد و آب باز بن چاه شد من برفتم و گفتم یارب مرا محل از آن آهو کمتر است از پس پشت شنیدم که ترا بیازمودیم صابر نیافتیم بازگرد و آب بردار بازگشتم چاه پرآب بود رکوۀ برکشیدم و از آن میخوردم و طهارت میکردم تا بمدینه شدم بنرسید چون آب برکشیدم هاتفی آواز داد آهوی بی رکوه و بی رسن آمد تو با رکوه آمدی چون از حج بازآمدم در نزدیک جنید شدم چون چشم او بر من افتاد گفت اگر صبر کردی یک ساعت آب از زیر پای تو برآمدی
محمدبن سعیدالبصری گوید اندر راه بصره همی رفتم مردی دیدم اشتری می راند اشتر بیفتاد و بمرد و مرد و پالانرا بیفکند من میرفتم بازنگرستم اعرابی می گفت یامسبب کل سبب ویامأمول من طلب رد علی ما ذهب یحمل الرحل والقتب اشتر برپای خاست و مرد برنشست و برفت
شبل مروزی گوید وقتی مرا آرزوی گوشت کرد بنیم درم گوشت خریدم در راه که بخانه رفتم زغنی درآمد و از دست خادم بربود شبل در مسجدی شد نماز میکرد تا بشبانگاه چون باز خانه آمد زن او بیامد گوشت پیش او آورد گفت این از کجا آوردی زن گفت دو زغن در هوا با یکدیگر جنگ میکردند این از میان ایشان بیفتاد شبل گفت شکر آن خدایرا که شبل را فراموش نکرد و اگرچه شبل او را فراموش میکند
گویند بوعبید بسری وقتی بغزا رفته بود با لشگری چون بروم رسید اسبی که در زیر او بود بیفتاد و بمرد گفت خداوندا این را بعاریت بما ده تا باز وطن خویش رویم بسر چون این بگفت اسب برخاست و برنشست و چون از غزا فارغ شد و باز وطن خویش آمد پسری را گفت ای پسر زین اسب فروگیر پسر گفت اسب عرق کرده است نباید که زیان دارد گفت ای پسر آن عاریتی است زین بازگیر درساعت که زین بازگرفت اسب بیفتاد و بمرد
وقتی زنی بمرد مردمان بجنازۀ او شدند نباشی بود او نیز بجنازۀ او شد تا بنگرد حال گور تا نبش کند بر وی نماز کردند و همه بازگشتند چون شب درآمد نباش بیامد و گور بشکافت چون بدو رسید این زن گفت سبحان الله آمرزیدۀ کفن آمرزیدۀ باز کند نباش گفت اگر ترا آمرزیدند مرا باری چیست سبب آمرزش که برین حالم که تو میدانی گفت خداوندتعالی هر که بمن نماز کرد همه را بیامرزید و تو بر من نماز کردی دست بداشت و گور راست کرد و توبه کرد و حال آنکس نیکو شد
نعمان بن موسی حیری گوید ذوالنون مصری را دیدم دو مرد با یکدیگر خصومت کرده بودند یکی لشگری و یکی رعیت این رعیت یکی بر روی این مرد سلطانی زد دندان او بشکست لشگری اندرین مرد آویخت و گفت میان من و تو امیر انصاف دهد خواستند که بدر امیر روند ذوالنون ایشانرا بخواند و آن دندان از دست آن مرد بستد و بآب دهن خویش تر کرد و باز جای خویش نهاد و لب بجنبانید و در ساعت درست شد آن مرد لشگری متحیر بماند زبان گرد دهان برمی آورد دندانهاء خویش راست دید چنانک بود
وقتی مردی از یمن بیرون آمد خری داشت در راه خرش بمرد مرد برخاست و طهارت کرد و دو رکعت نماز کرد و گفت یارب من بجهاد می شدم اندر سبیل تو و رضاء تو می جستم و می دانم و گواهی دهم که تو مرده مرا زنده کنی و آنچه در گورست برانگیزی امروز مرا در تحت منت کس مکن از تو میخواهم تا خر مرا زنده کنی چون بگفت خر برخاست و گوش می افشاند
ابوبکر همدانی گوید اندر بیابان حجاز بماندم روزی چند چیزی نیافتم مرا نان آرزو بود و باقلی گرم از باب الطاق با خویشتن گفتم میان من و عراق چندین روزه راه است چون بود هنوز این خاطرم تمام نشده بود که یکی آواز داد که نان و باقلی گرم بنزدیک او شدم گفتم نان و باقلی گرم تو داری گفت آری ازاری بازکشید و نان و باقلی بر وی گفت بخور بخوردم دیگر بار گفت بخور بخوردم همچنین باری چند بگفت بار چهارم گفت بحق آنک ترا فرستاد بگویی تا تو کیی گفت من خضرم و در وقت ناپیدا شد
ابوجعفر حداد گوید بحج میرفتم چون بثعلبیه رسیدم آنرا خراب یافتم و هفت روز بود که هیچ نخورده بودم بر در گنبد خویشتن را بیفکندم اعرابی بیامد بر اشتر خرمایی چند بیاورد و پیش ایشان بریخت ایشان بدان مشغول شدند و مرا هیچ چیز نگفتند اعرابی مرا ندید و بشد چون ساعتی برآمد باز آمد با ایشان گفت یکی دیگر با شما است گفتند آری یکی درین گنبد است اعرابی درآمد مرا گفت تو چه کسی که اینجایی چرا سخن نمی گویی من برفتم بخاطرم درآمد که یکی گذاشته اندکه او را چیزی نداده اند هرچند جهد کردم که بروم نتوانستم رفت راه بر من دراز کردی تا از چندین میل باز گردیدم از بهر تو خرمایی چند آنجا بریخت و برفت من دیگرانرا بخواندم تا بخورند من نیز بخوردم
احمدبن عطا گوید اشتری با من سخن گفت اندر راه مکه اشتری بود بار برنهاده و اشتربان بر وی نشسته شتر گردن دراز کرد اندر شب من گفتم سبحان من یحمل عنها اشتر با من نگریست و مرا گفت بگوی جل الله من گفتم جل الله
ابوزرعۀ چنین گوید زنی با من مکری کرد مرا گفت اندرین سرای نیایی تا بیماری را عیادت کنی من در شدم در سرای بر من ببست و اندر سرای هیچ نبود من دانستم که مراد او چیست گفتم یارب روی وی سیاه گردان در وقت روی او سیاه شد متحیر بماند در بازگشاد من بیرون شدم گفتم یارب او را باز همان حال کن که اول بود و در وقت سپید شد
خلیل صیاد گوید پسر من غایب شد از ما و ندانستیم که کجا شدست من و مادرش اندوهگن شدیم صعب و مادر جزع می کرد از حد بیرون بنزدیک معروف کرخی شدم و گفتم یا بامحفوظ پسر من محمد از من غایب شده است و هیچ خبر نمی یابیم از وی و مادر وی سخت اندوهگن است و جزع می کند معروف گفت چه خواهی گفتم دعا کن مگر خداوندتعالی او را باز ما دهد معروف گفت اللهم ان السماء سماؤک والارض ارضک وما بینهما لک ایت بمحمد خلیل گوید بدرشام آمدم و او را دیدم آنجا ایستاده گفتم یا محمد گفت ای پدر همین ساعت در شهر انبار بودم بدانک حکایت اندرین باب بسیار است و زیادت ازین که یاد کردیم اگر بدان مشغول باشیم از حد اختصار بیرون شود و اندرین مقدار که یاد کرده آمد نفع و کفایت است ان شاء الله تعالی