قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - وله علیه الرحمه
اوحدی مراغهاینگفتمت که منه دل برین خراب آباد
که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد
دلت ز دام بلا گرچه میرمید ببین
که هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد
به خانه ساختنت میل بود و می گفتم
نگاه دار که بر سیل می نهی بنیاد
چنان شدی تو که مستان به دوش بردندت
که کس ز جام غرور زمانه مست مباد
تو می روی و جهان از پی تو می گوید
که خواجه هیچ ندارد که هیچ نفرستاد
به چوب سرو ترا تخت بند کرد اجل
به جرم آنکه شبی رفته ای چو سرو آزاد
ز مکنت تو هم امروز بهره خواهد ساخت
همان کسی که ز بهر تو می کند فریاد
تو یاد کن ز خدای خود اندرین ساعت
که ساعت دگرت هیچ کس نیارد یاد
شگفت نیست جهان کز تو یادگار بماند
که یادگار فریدون و ایرجست و قباد
هزاربار خرد با تو بیش گفت که دل
به حب این وطن عاریت نباید داد
