قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - وله روحهاللهروحه
اوحدی مراغهایلاف دانش می زنی خود را نمی دانی چه سود
دعوی دل کرده ای چون غافل از جانی چه سود
نفس را بریان و حلوا می دهی او دشمنست
دشمنان را دادن حلوا و بریانی چه سود
گر خدا را بنده ای بگذار نام خواجگی
پیش او چون سر نهادی باز پیشانی چه سود
نام خود سلمان نهادی تا مسلمان خوانمت
چون نمی ورزی سلامت نام سلمانی چه سود
رفت پنجه سال و حسرت میخوری اکنون ولی
تیر چون از شست بیرون شد پشیمانی چه سود
اسب چوگانی خریدی زین زرین ساختی
چون نخواهی برد گویی اسب چوگانی چه سود
گر به دیوان قیامت بردنت باید حساب
بر سر طومارها طغرای دیوانی چه سود
کار خلقی را به تدبیر تو باز انداختند
چون همه تدبیر کار خود نمی دانی چه سود
عمر و مال اندر سر کار عمارت کرده ای
این عمارتها که سر دارد به ویرانی چه سود
چون بخواهی رفت زود از قیصر و قصرت چه نفع
