شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی) - اوحدی مراغهای | ناهیدشمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)
اوحدی مراغهایدر خرابات عاشقان کوییست
وندر آن خانه یک پری روییست
طوقداران چشم آن ماهند
هر کجا بسته طاق ابروییست
در خم زلف همچو چوگانش
فلک و هر چه در فلک گوییست
به نفس چون مسیح جان بخشد
هر کرا از نسیم او بوییست
ورقی باز کردم از سخنش
زیر هر توی این سخن توییست
من ازو دور و او به من نزدیک
پرده اندر میان من و اوییست
آتش عشق او بخواهد سوخت
در جهان هر چه کهنه و نوییست
سوی او راهبر نخواهم شد
تا مرا رخ به سایه و سوییست
نام آن بت که نازکش خوییست
چون ازو نیست می شوم هر دم
نه خرابات خیک و کاسه و می
نه خرابات چنگ و بربط و نی
کی از آن کوچه باز گردی کی
تا برون آید آن بهار از دی
آسمان از زمین و نور از فی
نقش خود برتراش و او را باش
چون نخواهد شد این بیابان طی
هر دم از خانه رخ بدر دارد
هر زمان مست مست بر سر کوی
پیش از آن کز سخن شوم خاموش
گر کسی می شوی به جز تو کسی
در جهان نیست بشنو و مخروش
اگر این حال بر تو کشف شود
باز دانی که من چه می گویم
که ازین باده کرده باشد نوش
باده شان رنگ می دهد دریاب
باده نیز اندر اصل خود آبیست
و ز عنب شیره و ز شیره شراب
هیچ کس را نکرده مست و خراب
باش تا رنگ دید و بینی بوی
عقل ازو سکر دید و غافل خواب
غیر ازو هر چه می نماید رخ
نیست یکباره جز غرور و سراب
گر بیابد به کام دیده جواب
جز تو کس در جهان نمی دانم
به جز این یک نشان نمی دانم
این تویی یا منم بگو تا کیست
شرح این کن که آن نمی دانمم
آن چنانم به بویت ای گل مست
که من این داستان نمی دانم
چون پس از عمرها که گردیدم
و آنچه بر راه دید هم برداشت
نام بیگانه زین حرم برداشت
خطبها چون به نام او کردند
جمله را سکه از درم برداشت
کین کهن جامه جام جم برداشت
اندر آن جام چون خدا را دید
روز صید آن سوار ازین نخجیر
کندرین گنبد این نوا چه نواست
هر چه گویی درو چو آن شنوی
پس یکی باشد این یک و دو چراست
این یکی زان یکی بباید کاست
نه که دریا جدا و قطره جداست
یار با ماست وین سخن ز نهفت
من برون می برم چو موی ز ماست
نیست بی زبده شیر اشارت کن
که کدامست شیر و زبده کجاست
آسمان و زمین گرفت این نور
باز بینید کین چه نشو و نماست
تا چه در می زند ارادت و خواست
زانکه در جمله جاش می بینم
این که وقتی بنالم از غم او
نه که از خود جداش می بینم
صورت او چو روشن آینه ایست
دو سه روز از قفاش می بینم
بده ای ساقی آن شراب چو زنگ
دل که باشد به زلف یار آونگ
با من ار می روی به جستن او
خواهش از روم جوی و خواه از زنگ
ز آب و گل زاده ای از آنی گم
آتشی کو بزاد از آهن و سنگ
نام و نقش خود از میان برگیر
آن نگار از زمانه دارد ننگ
که جزو نیست هر چه می دانم
که ازو خاست هر چه می دانی
آن اناالحق که گفت و سبحانی
هر چه هستیست در تو موجودست
ای که روز و شبت همی خوانم
ورنه تا می توان به پنهانی
در جهان تو باشد این من و تو
از خطای خطست اگر دویی است
این دو بینی از آن خطا باشد
تا ز من ذره ای به جا باشد
چیست این دیر پر ز راهب و قس
بسته بر هم هزار زنگ و جرس
زین طرف نغمه ای که لاتامن
عهد و میثاق کرد گرگ و شبان
یار و انباز گشت دزد و عسس
کندرین خنب نیست جز یک رنگ
وندرین خانه نیست جز یک کس
نیست در کارخانه جز یک کار
و آن تو داری به غور کار برس
اصل این کل و جز و یک کلمه است
خواه توراة خوان و خواه زبور
باش تا کار او رسد به ظهور
گرچه در پیش چشم و ما مفلس
رفتنی رفت بعد ازین تو مرا
نه که من در حصار خود بودم
خود به تحقیق یار خود بودم
زانکه خود پرده دار خود بودم
چون که در اختیار خود بودم
چون به آب و زمین او بودست
بر من این در چو بازگشت اکنون
نی که من جز به می نخواهم داد
بعد ازین گر به جان رسد دستم
به یکی کردم از دو عالم روی
ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل
تا به اکنون ز پند گویان بود
بعد از این چون به حکم گستاخی
گر به دست آوریم دامن دوست
همه او را شویم و خود همه اوست
همچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی و تو از میان برگیر
کز تویی تو رشته تو دو توست
گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت
که بسی کاسه سوده گشت و سبوست
از تو تا آنکه جسته ای یک موست
همه از یک درخت رست این چوب
که گهی صولجان و گاهی گوست
تا تو این مغز بر کشی از پوست
پای در آب و جای بر لب جوست
هر چه من گویمای دبیر امروز
نه به خویشم ز من مگیر امروز
تن ازین غصه گو بمیر امروز
در کمانم کشد چو تیر امروز
با غلام خود آن امیر امروز
چشم گژبین چو از میان برخاست
راست شد شاه با فقیر امروز
پرده برمن مدر که نتوان دوخت
چون در آمیخت آب ما با شیر
چون جدا می کنی ز شیر امروز
که جزو نیست در ضمیر امروز
زین من و ما و این عمامه و فش
زهر باشد به خاک ریز و مچش
به چنین جوع روزه گیر و عطش
رخ به وحدت نهاده ای بردار
در بدین ناخوشان ببند امروز
اشک من سرخ کرد و رویم زرد
با من آن بی وفا ببین که چه کرد
همچو خون در رگست و رگ در تن
آنکه آبم ببرد و خونم خورد
عشق آن دوست چون برآرد دست
سر ز پا پا ز سر نداند مرد
کشته را سوخت تا بماند فرد
می کشد تیغ و نیست پای گریز
می کشد زار و نیست جای نبرد
تا دو چشمم به دست بینا شد
هجر او وصل گشت و خارش ورد
پیش ابداعیان چه دیر و چه زود
نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد
از حریفان همی بریم این نرد