شمارهٔ ۲۷ - برگ گریزان
پروین اعتصامیشنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان برگی گریزان
میان شاخه ها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت
بخود گفتا کز این شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تن ها سر ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد
ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختان
سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی
کرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا ز بلبل پر شکستند
