شمارهٔ ۳۱ - بی آرزو
پروین اعتصامیبغاری تیره درویشی دمی خفت
دران خفتن باو گنجی چنین گفت
که من گنجم چو خاکم پست مشمار
مرا زین خاکدان تیره بردار
بس است این انزوا و خاکساری
کشیدن رنج و کردن بردباری
شکستن خاطری در سینه ای تنگ
نهادن گوهر و برداشتن سنگ
فشردن در تنی پاکیزه جانی
همایی را فکندن استخوانی
بنام زندگی هر لحظه مردن
بجای آب و نان خونابه خوردن
بخشت آسودن و بر خاک خفتن
شدن خاکستر و آتش نهفتن
ترا زین پس نخواهد بود رنجی
که دادت آسمان بیرنج گنجی
ببر زین گوهر و زر دامنی چند
بخر پاتابه و پیراهنی چند
برای خود مهیا کن سرایی
چراغی موزه ای فرشی قبایی
بگفت ای دوست ما را حاصل از گنج
نخواهد بود غیر از محنت و رنج
